داستان آخر

نه جبر است و نه اختیار، بلکه امری بین این دو است
"جعفر صادق"


هنر من این است که از جبر، اختیار میسازم.




"اما چه کنم که رسم موران اینست
ران ملخی نزد سلیمان بردن"

به اتفاق هایی که هر روز میوفتند دقت میکنید ؟ مثل دومینو سلسله وار اتفاقاتی میوفتند هر روز که حتی اگر تکراری هم باشند میتوانند دلایل متفاوتی برای رخ دادن و متولد شدن داشته باشند.مثل یک ماشین که روش فکر کردن خودش رو داره، من هم روش فکر کردن خودم رو دارم.من نمیتونم مثل بقیه فکر کنم. یعنی فکر کنم که چون مورد الف اتفاق افتاده پس میدهد: مورد ب.
من همیشه مورد ب رو بررسی میکنم و بهترین مورد آ که منفعتش برای خودم بیشتره رو پیدا میکنم. و این برای من ساده تر از اونیه که بخوام رابطه علت و معمولی ( به ترتیب زمان وقوع) بین ابتدا آ و سپس ب را که فقط یکی است و قبلا اتفاق افتاده را استنتاج کنم. من نتیجه نمیگیرم نتیجه میسازم و این جواب میده. کافیه بتونید به هرکس که طرف شما یا مخاطب شماست بقبولانید که "مهندسی معکوس" شما کاملا منطقی و "شدنی" است. اگر تعجب کردند بذار بکنند. کار من همینه. که تعجب رو ببینم. که شگفتی رو ببینم. شگفتی خودم.اونا فکر میکنند من دیوانه ام یا دروغ میگم، خودم که میدونم دارم چیکار میکنم. دارم بازی میکنم.
این بازی منه و این راه زندگی من و اونا نمیتونن تو چشمام نگاه کنن و به روم بیارن در حالی که شاید میدونن.
اصلا بذارید اینطور بگم که من اصلا دلم میخواد کاری کنم همه بفهمن دارن رُل منو بازی میکنند. مثل یک کارگردان. هدفم چیه ؟ هدف یک کارگردان چیه ؟ فیلمی بسازه بزرگ، باشکوه، واقعی. فیلمی که همه رل های منو بازی کنند و بدونند که دارن برای من بازی میکنن. این هدف بزرگ منه و این بازی رو شروع کردم. بازی رو شروع کردم حتی نزدیک خودم. چون این آتیش ممکنه پای خودمو هم بگیره. ولی بالاخره باید شروع میشد. نمیتونستم همه عمرم رو به فکر کردن و نقشه ریختن بگذرونم. خنده داره که از دید خودم این هم یک نتیجه معکوس از کل زندگیه که حالا داره واقعی میشه. میبنید ؟ واقعیش کردم. بله کار میکنه و بهش افتخار میکنم. همه اون داستان های قبلی چیزی بود که برای ساختن فیلم سورآل خوبه ولی برای ارضای ذهن من هم خوبه. من باید بتونم به این شکل هم به قضایا نگاه کنم. چون وقتی به هر اتفاقی به چشم یه نشونه نگاه کنی واقعا چیزهایی ازشون یاد میگیری. واقعا تابلو های راهنمای من شدند و بله! کار میکنند.کافیه باور داشته باشید. قبلا گفتم که من قبلا خودم رو شکل پذیر کردم و اون "صندوقچه پذیرفته های خودم" (1) رو صاحب شدم. من ارباب خودم شدم و باور دارم اگر کسی ارباب خودش باشه کل کائنات دست به دست هم میدهند تا به چیزی که برای آن ساخته شده برسد.لیاقت خودم را ثابت کرده ام. من حالا برنامه ای دارم برای زندگی و این کافیست تا از رکود و تکرار در امان بمانم. برنامه ای باور نکردی. یک کار نشدنی به من محول شده. اگر بخواهم جوری بگویم که فکر نکنید دیوانه شده ام یا مخدری مصرف کرده ام باید بگویم خودم این وظیفه را به خودم محول کرده ام ولی این یک تصمیم نیست. یک باور است. تمام این مدت تلاش کردم تا این از تصمیم به باورم تبدیل شود و الان هست و برای همین مینویسمش و هیچ زمانی انکارش نمیکنم چون هر زمانی بمیرم وظیفه ام را به حدی انجام داده ام هرچند به هدفم نرسیده باشم. فکر میکنم خداوند به قدری سخاوتمند باشد که مرا بپذیرد. من خواستم اشرف مخلوقاتش باشم و این فقط کلمه نیست، باورم است. پس با اعتبار خودم به درگاهش دعا میکنم، برای خودم.
Post a Comment