S02: Episode: Its ok if I Am the Object of Your Desire.

روز قیامتی اگر در کار باشه به نظرم اون تعریفی که ازش میکنن باید درست باشه.یعنی اگر واقعا یه حقیقتی باشه و تو در اون روز متوجه اون بشی و اون رو درک کنی، خوب هرکار که کردی خود به خود یادت میاد که اگر در تضاد با این حقیقتی بوده که الان درک کردی، دلت میسوزه و خودت رو نفرین میکنی.کاری نداره واقعا پیش بینیش. این که میگن روز قیامت یه سری افسوس میخورن، خوب، خود به خود اینطور میشه. این در نهاد همه ماست. همه شما این نوع دل سوختن رو درک کردین. این که یه فرصت، یه شانس رو ازد دست دادین یا غافل بودین. این که تو دلت به خودت میگی: حیف. منفعت خوبه دیگه. بده ؟
چه تضمینی برای درست بودن همه این حرفا وجود داره ؟ این که هستیم ؟ . پس این چی میشه که "کلا که چی ؟". چرا اصلا از یک حقیقتی باید غافل بشویم که اینطور بشود و آنطور بشود و تهش یک عده افسوس بخورند که چرا به خود نیامدند و یک عده هم سرمست و مغرور هوشیاری‌شان باشند؟ اینطور نبوده که فکر کردیم ؟ چطوریه پس؟ چون اگر خدایی باشه این دنیا و این افتضاح ازش بعیده باید حتما اینجا یه خبری باشه که ما اینجاییم. چون آخه در نهایت اصلا چرا بیگ بنگ شد ؟ چرا هرچیز دیگه ای شد ؟ چرا ما شدیم ؟ چرا اصلا در دنیا خبرهایی شد؟ از کجا ؟ چرا اون درک رو ندارم که بپذرم منشعی لازم است یا خیر ؟
ما همه داستان رو نمیدونیم.

Important Story: The Motherfuckin' black Dog

یک چهره سیاه با پوزه ای کشیده و چشمانی براق، خیره به من، دور خیز برای دریدن مغز من.
یک سگ سیاه قوی هیکل که یه قلاده تشریفاتی داره.  هنوز نمیدونم به کی وفاداره یا از دست کی غذا میخوره.
امیدوارم در جریان داستان شماره یک باشید، همه اش از همونجا شروع شد.


Eminem - Lose you'r self

You better lose yourself in the music, the moment
You own it, you better never let it go
You only get one shot, do not miss your chance to blow
This opportunity comes once in a lifetime

تو سر همه یه چیزی هست که از اون آدم به عنوان یه شخصیت متمایز محافظت میکنه. محافظ تالار باور های یه نفر، نگهبان گنج هرکس. تو سر من ولاست. ولای عزیز من که نمیتونه یه سگ سیاه کثیف با بذاق زیاد دور دهنش و له له زدنش از استرس زیادی رو تحمل کنه. من طرف ولام. دیگه به سگه باج نمیدم. دیگه بهش استخون نمیدم که آروم شه، دست از سرم برداره. میخوام بزنمش. میخوام تحقیرش کنم. میخوام سگ بودنش رو به روش بیارم، ارباب داشتنش رو. اینکه مجبوره ارباب داشته باشه. اینکه این فقط یه توهمه که فکر میکنه میتونه آزاد شه، اون فقط وقتی میتونه آزاد شه که ولا اونو بلعیده باشه. من بلعیدم خودمو، شکافتم خودمو، در اومدم. حالا بلد کار شدم. بیا ولدزنا بیا. باج بخواه. بیا.
تا میجنگم یا میبرم یا میمیرم. من بخوامم نمیتونم ببازم. من از اون جنسی نیستم که بشکنه من دریام، تو بزن. هاونتو تو آب بکوب.چه ضربه وحشتناکی به من میزنی.
من زلالِ زلالم بدون شکل. نباید از یه سگ لات بترسم.

S02: E03: "Goal Goal Goal"

« و انه هو اضحك و ابكي:  هم اوست كه مي‌خنداند و مي‌گرياند. »
نجم،آيه 43 
*** بکش پایین
-سلام جناب سروان . بفرماین
***چرا اینجا وایسادی ؟ 
-دارم دور میزنم تو شهر یه کم فکر کنم . از کار برمیگردم. 
***ساعت سه شب از کار برمیگردی ؟
-نه من ساعت ۹ رسیدم خونه این طنز مهران مدیری رو دیدم بعد ... نداشت. امروز شهادت امام هادیه 
**چی داری کسشر میگی ؟
*** از غرب رفت شرق ... بالا و پایینو به هم دوختی. فازت توپه.
-نه خوب دارم توضیح میدم جناب سروان. شما پرسیدین منم دارم میگم چرا الان اینجام.
***چی میکشی ؟
-سیگار.
***دیگه؟
-ماری جوآنا
***چیزی هم همرات هست؟
-اندازه یه نخ که مصرف کنم دارم جناب سروان. فقط یه نخ دارم.
***بگردینش
-بابا به خدا همش اندازه یه نخ دارم جناب سروان بفرماین بگردین همشو بگردین ولی به خدا جناب سروان اذیتم نکنین من اگه سوسابقه دار بشم بدبخت میشم .
***شغلت چیه ؟
-درس میخونم جناب سروان میخوان کنکور بدم. پیش بابام هم کار میکنم.
***چرا ماری جوانا باهاته ؟
-شبا میکشم جناب سروان یه کم فکر میکنم به خدا برای همینه.
***نیار همرات.
**حاجی بیا بیا پیدا کردم
***چی داره ؟
**این چیه ؟
-کنیاک. به خدا این اندازه یه ته استکانه که . اینو من تو جاده که بودم خوردم همرام بود گذاشته بودم بابا جناب سروان تو رو خدا اذیت نکنین . الان اینجور که معلومه من خیلی ادم بدی ام ولی من که ادم بدی نیستیم . تو رو خدا ببخشید.
***ببخشیم تو چیکار میکنی ؟
-منم میرم خونمون.
***ببخشیم تو بری خونتون ؟
-جناب سروان 
***داد نزن . آروم بگو
**حاجی اصلش رو پیدا کردم. یه بسته ماری تو اینه. نگاه کن ... حالا ماشینتو میخوابونم تا دیگه وای نَ‌ایستی بگی اذیتم نکنید.
-جناب سروان تو رو خدا. خواهش میکنم. این یه ذره ماری مال خودمه برای مصرف شخصی خودمه. من ماری میکشم که یه کم بتونم فکر کنم . به خدا برای همینه جناب سروان . من از سر کار که برمیگردم دیوانه دارم میشم یه نخ میکشم شبا و رانندگی میکنم که یه کم فکر کنم. ببینم برای فردا باید چیکار کنم . اون آقای نامدار که چک دستش دارم باید چی .. 
***چی ؟ 
-هیچی میگم چک دارم پول ندارم.
**یعنی بابات پولت نمیده ؟
-نه دیگه نمیده که من به این وضع افتادم دیگه. به قران نمیده.
**ای خاک تو سرش.
-جناب سروان تو رو خدا بگین اذیتم نکنن.
***کسی تو رو اذیت نکرده. چرا میخوای ریلکس کنی از ماری استفاده میکنی ؟ برو با قرآن برو با خدا ریلکس شو. با این چیزا نمیشه فقط خودتو از بین میبری. الان تو خونه نمیگن کجایی ؟
-جناب سروان حالا درباره ماری میگم ولی من معمولا هر شب این موقع بیرونم خیالشون راحته اونا. به خدا برای همونا کار میکنم . ولله برای همونا کار میکنم. 
***مگه بابات نمیده؟
-من بابا مامانم طلاق گرفتن بابام اصلا نیست. سر هم نمیزنه به ما.
***خوب الان مادرت با تو زندگی میکنه ؟
-بله. خواهرم و مادرم با من زندگی میکنن.
***الان نباید پیش اونا باشی ؟
-چی بگم جناب سروان
***ها؟
-چرا
***مادرت میدونه ماری جوآنا میکشی؟
-بله
***میدونه؟
-بله
***یعنی الان زنگ بزنیم میدونه ؟
-بله بله به خدا میدونه. دیگه گفتم دیگه.
*حاجی بیا بیا کپسول هروئین پیدا کردم.
-جناب سروان اونا به قرآن فیلتر سیگاره. من چون سیگار پیچ دارم فیلتر و کاغذ هم دارم به خدا کاغذش هم هست اگه بازم بگردی.
*نه عمو. کپسول هروئینه. جواد بیا نگاه
-به ولله که نیست دیگه تو رو خدا اذیتم نکنین اقا تو رو خدا اذیتم نکن جناب سروان که بخشیده
***من کی بخشیدمت ؟ دست به من نزن. 
**هیچ هیچی نداره. همین پونصدی تو داشبوردش بود فقط.
-جناب سروان دیدین ؟ به خدا هیچی ندارم بذارین برم به خدا شما به عنوان یه پلیس میخواستین کاری کنین که من یاد بگیرم دیگه با ماری تو خیابون نرم به خدا من یاد گرفتم . 
***خوب به ما چه ما الان چیکار کنیم ؟
-تو رو خدا ببخشین منو . دیگه تکرار نمیکنم.
***خوب ببخشیم تو چیکار میکنی بعدش ؟
-منم میرم خونه . به خدا میرم خونه 
*** =))))))))
**=)))))))))))
*=))))))))))
-خوب چیکار کنم ؟
**تو ام مارو ببخش.
***هیچی نداری ؟
-به خدا هیچی ندارم جناب سروان.
***=))))))))))))
**:))))))
*:)))))))))))
**خوب چجوری مارو میبخشی ؟
-یعنی چی ؟
**چجوری میبخشیمون؟
-خوب الان ندارم که ببخشم (لبخند)
**ماری نکش. ما فقط میخوایم بهت بگیم ماری نکش. این کارا خوب نی. وگرنه نمیخوام اذیتت کنیم که.
*اینارو هم بهش بدیم؟ ( یه پک علف + شِیکر یا بقول سرباز"ماری چرخ کن"+کیف ماری)
**ها راستی اون یه ذره کنیاک رو چیکار کنیم ؟ برای همون ببریمت ؟ 
***اذیتش نکن بریز دور اونو
**نه باید تکلیفش معلوم شه . این همه علف و ماری و کنیاک همه کاری میکنه این . دستبند بیار جواد.
*** حمید.بسه.
**نه میبرمش. 
-آقا تو رو خدا اذیت نکنین . الان که حرف زدیم . تو رو خدا من گه خوردم من غلط کردم تو رو خدا اذیت نکن آقا حمید. 
**من اذیتت کردم ؟
**رو این پونصدیه، این سفیدا چیه ؟ رو این اسنیف میکنی ؟ راستشو بگو.
*این پونصدیه رو برای این داری که اسنیف کنی ؟
***ولش کنین.
**نه جواد دستبند کو ؟ من میخوام اینو بازداشت کنم همین الان به جرم اسنیف رو عکس امام.
-من به امام توهین کردم ؟
**توهین نکردی؟
***حمید بسه.
**اذیتت کردیم ما؟ چه اذیتی کردیم ؟ 
-چشم من غلط کردم من گه خوردم شما ببخش فقط بذار من برم.
***هرچی داره بدین من
*( پک ماری و شِیکر و کیف ماری رو داد)
***اون کنیاکه کو ؟
*اونو ریخت تو جوب .
-جناب سروان فقط تو رو خدا اون شِیکر رو بدین یادگاریه . اون برام مهمه 
***آخی
-به خدا مهمه جناب سروان کسی بهم داده که الان مرده.
***از بس کشید دیگه مرد ها ؟
-=)))))))))))))))
***بیا برو همه اینا رو بذار تو ماشینش بذار بکشه.
**نه میره میکشه . مگه نمیگه دیگه نمیخواد بکشه ؟ بذار ندیمش.
***ولش کن بده بهش.
-جناب سروان به خدا من پول ندارم این گل گرونه این داروی منه .
***عجب آدم پر رویی هستیا. الان باید ماشینتو بخوابونم خودتم بازداشت کنم حالا گل‌ت رو هم میخوای ؟
* :)))))))))) بیا این گل از طرف پلیس تقدیم به تو ( یک گل چیده شده رز از ماشین پلیس بیرون میآورد )
-نمیخوام مرسی.
***چقدر بالایی. این گل رو از ما بگیری طوری میشه ؟ 
-مرسی.
**( همه چیز را در ماشین می اندازد.)
***ما به خاطر خودت میگیم .
*وگرنه ما معتاد نیستیم که بخوایم ماری ها رو ببریم . به خاطر خودت میگیم ما نیاز نداریم که به ماری.
***برو تو ماشین بشین. بشین میگم. فقط یه چیز بهت بگم... میدونی چرا ولت کردم ؟ به خاطر اینکه بری پیش خودت بشینی فکر کنی چرا ماری میکشی؟
-جناب سروان بذارید دستتونو ببوسم
***هیچی نگو دست به من نزن .. بشین میگم تو ماشین.  .. فقط یه جمله .. فقط یه جمله..
 شما امروزی ها ... من خودم تو جمع شما امروزی ها هستم دیگه . میگن ماری و فلان و ... بعد میگن پلیس مارو میگیره پول میگیره آزاد میکنه ما پول گرفتیم از تو ؟ ما اذیتت کردیم ؟ به خدا هرکی دیگه بود الان ماشینتو میخوابوند پوست از سرت میکند. نگاه کن بنده خدا دارن بهت میخندن همه . اینچیزا حال آدمو خوب نمیکنه . به چسب به خدا با خدا حالت خوب بشه. با ماری و کنیاک و سیگار هیچی نمیشه همش کسشره. برو هوای خواهر و مادرتو داشته باش. با خدا باش. این ماری و اینا رو میگن که شما رو از سر خودشون باز کنن.

S02: E02: The Potential of Perspiration

نه میشه حقیقت رو گفت نه میشه دروغ گفت.
من همیشه به خاطر اینکه کف دستم بیش از حد عرق میکرده عین بی دست و پاها به نظر میومدم همیشه هم رو دگمه های کیبردم شوره بسته. این شوره رو خیلی دلم میخواد بدم آزمایش کنن ببینم محتواش چه چیز خاصیه که اینطور بدنم سعی داره دفعش کنه یا نمیدونم من اصلا از بیولوژی بدن انسان در این حد دیگه سر در نمیارم ولی به خاطر اینکه از عرق زیاد اذیت میشدم چندبار دنبالش رفتم ببینم چیه تا اساسا بفهمم چیو باید درمان کنم ولی تاحالا هیچکدوم کار نکردن. نتیجه همه اینا این بود که فهمیدم احتمالا از یه جور استرسیه که من احساسش نمیکنم.همیشه وسط حل کردن یه مساله سخت یه دفعه خیسی کاغذ رو حس میکردم دستمو برمیداشتم که بدتر نشه بعد قطرات عرق از رو دستم میچکیدن رو همه زندگیم. یا قبلا ترس اینو داشتم که نکنه مجبور شم برم سربازی یا یه وقت مجبور شم تفنگ دستم بگیرم. حتی فکرشم کابوسه حتی همین همین الان. حس اینکه دستات کاملا با یه محلول نمکنی پوشیده شده و هرچقدر هم زور داشته باشی نمیتونی چیزایی که بدنه سُر دارن رو بلند کنی یا درست باهاشون کار کنی. هیچ خبری از اصطکاک نیست و من تو دبیرستان از همه بهتر درس اصطکاک رو درک میکردم. خیلی بد بود که یه جاهایی از اصطکاک صرف نظر میکردن. من که کلا صرف نظر کردم کجا رو گرفتم ؟ یه خودکار تو دستم نمیتونم بگیرم. به نظرم اصلا نباید از اصطکاک صرف نظر کرد بلکه باید به موقع نهایت سواستفاده رو هم ازش کرد. ممکنه فکر کنید اصطکاک همیشه هم مفید نیست ولی اصلا در مورد این که اصکاک مفیده یا نه حرف نمیزنم، در مورد وجود داشتن اصطکاک حرف میزنم که اگر بود من علیل نبودم. حالا اگر همش هم اصطکاک بود آدم غصه نمیخوره که تازه شدی اسپایدر من. لطفا نگید که تو ام به خاطر عرق دستت غصه نخور و یه فایده براش پیدا کن چون جز جمع کردن نمک رو سطوح وسائلم و کم شدن آب بدنم و لیز شدن همه چیز و ناتوانی جنسی بله ناتوانی جنسی در دست زدن به شریک جنسیت چون خیس میشه و همچنین خیس شدن دست بقیه وقتی با من دست میدند و نتیجتا دست ندادن با آدم های رودروایسی دار و خارج شدن یه مقدار سم از بدنم، واقعا کار دیگه ای نمیکنه. شما توی اینا فایده دیدید ؟ هنوز هم نمیتونید مصائب من رو به خاطر همین عرق درک کنید. تصور کنید دست به سگ و گربه و پرنده و چرنده بزنی کف دستتون با پشم یا پر اون موجود پوشیده بشه در حالی که خیس هم هست. برای همین خواستم ولا بیاد پیشم. ولا تنها کسیه که میتونه پیشم بمونه. اون مو یا پشم یا پر نداره و اصلا چیزیش به بدن من نمیچسبه و خیسی دستای منم براش اهمیت نداره . ولا تنها کسیه که میتونم جلوش هیچوقت نگران هیچی نباشم. نگران لحظه خداحافظی یا سلام نباشم چون اصلا مجبور نیستم باهاش دست بدم و اگرم بهش دست بزنم خیسی دستای منو متوجه نمیشه. همین که ولا تنها دوستِ خودیِ منه باعث شده نذارم به هیچ قیمتی از پیشم بره. هرجور شده حتی اگه نیشم بزنه، اگر گازم بگیره، اگر حتی مجبور شم بذارم نیشم بزنه،به هر قیمتی نگهش میدارم. من ولا رو دوست دارم. بیشتر از خودش. برای خودم.وقتی میبینمش چشمم روشن میشه. رو پوست شفافش کف دستمو میبینم که بدون ترس از عرق داره به بدن صافش نزدیک میشه. من معتاد دیدن اون صحنه ام. حالا شما بگین اگر حسی که بهش دارم دوست داشتن نیست،چیه ؟ دوست داشتن واقعی من همینه.

S02: E01: V E L L A

لطفا موزیک رو گوش کنید. چون چه بخواین چه نخواین این موزیک صدای این متنه.

رضا ناصری ( پیشرو)
دیوونه ۲
...

وِلا چیزایی رو میدید و میفهمید که من نمیتونستم .ساعت ماشین 11:23 بود ولی باید دو ساعت اضافه کنی و بعد بیست دقیقه کم کنی تا ساعت واقعی رو نشون بده.یک بار هم ولا گفت خوب یک ساعت و چهل دقیقه اضافه کن ولی فکر کردم راحت تره که همون دوساعت اضافه کنم و بعد بیست دقیقه کم کنم . به ولا اعتماد داشتم ولی خوب این سلیقه ایه دیگه. جلوی کافه توی ماشین نشسته بودیم که از وایرلس مجانی اونجا استفا کنیم. من هرچی میخواستم دانلود کردم و اصلا احساس شرم نداشتم همونطور که ولا نداشت. و بعد نمیدونم چرا درباره حافظه حرف زدیم . اینکه یک نفر هرجوری که تربیت بشه، این یک جایی در ضمیر و حافظه اونه. یه جایی تو مغز اونه طبیعتا.خوب اگر اون قسمتِ ضمیر و حافظه یه مقدار خراب بشن و کم کم فراموشی بگیری یعنی به هر دلیلی یادت بره چطور حتی رفتار کنی، به مشکل میخوری. ولی اگر آدمی باشی که زود یاد بگیری، میتونی دوباره فرایند تربیت شدن رو شروع کنی. خوب این ممکنه ؟  من نمیتونم با قاطعیت بگم ولی ولا مطمئنه و میگه این یه چیز خیلی طبیعی و منطقیه و توجیهاتی میکنه که برای خودش منطقی و قابل قبوله. منم به اون اعتماد دارم . باید یه چیزی رو درباره ولا بهتون بگم. به نظر ولا مهم نیست که از چه توجیهی برای القای یک چیزی که مطمئن است درست است، استفاده کند. برای اون خواستش مهمه. ولی من بهش اعتماد دارم. اعتماد نه. من با اینجور اسم گذاری برای انواع روابط بین آدم ها موافق نیستم. در واقع هدف ما در نهایت یکیه و در هر لحظه خواست اون خواست منه و خوب لابد اون بیشتر میفهمه چون تاحالا هرکار کرده نتیجه دلخواهش  اش رو دیده.
"من یه دونه اسلحه میخوام باید با دنیا تسویه کنم
باید برگردم به اصلی خودم
باید بکشم مارای زنگی دورمو
بدم میاد از تصویر خودم از مست دیده شدن از دستگیره شدن
از تسویه شدن از برچیده شدن
از سنجیده شدن از قصد دیده شدن
دیگه نمیخوام نادون باشم دوست دارم تو بارون پاشم
کیا دنیای آروم دارن
کیا مثل من طاعون دارن
کیا مثل من آشوب دارن کدوم احمقایی چارچوب دارن
کیا مثل من خواب دوست دارن
کیا مثل من کابوس دارن
کیا دلهای رنگی دارن اما واسه بقیه مثل ته سیگارن
کیا دلهای سنگی دارن کیا
با خدا موندن و مشتی وارن
کیا حالت منگی دارن کدوم احمقا دلتنگی دارن
کیا مثل من بیمارن توی در دیوارن
مثل مرد میبازن"
خوب وقتی بهش فکر میکنید اینو هم یادتون باشه که اگر شکست بخورید فقط دو تا راه برای توجیه شکستتون هست که یکیش واقعا خجالت آور و احمقانه است و کاملا شکست شما رو انکار میکنه ولی اون راه دیگه به شما اجازه میده باز هم ادامه بدید و همون شکست رو به پیروزی تبدیل کنید. بودن توی این مسیر انقدر لذت بخشه که نمیخوام هیچکسی پاشو تو این مسیر بذاره و عیش منو خراب کنه ولی خوب نمیشه از این راه انحصارا برای رسیدن به اهداف خودمون استفاده کنیم بنابراین پذیرفتیم که دیگران هم هستند و باهاشون بازی میکنیم تا لااقل تفریح کنیم. توی این دنیا فقط میشه تفریح کرد.بعدا کاملا توضیح میدم که چرا توی این دنیا، انگار وظیفه ماست که تفریح کنیم. البته تا تفریح مورد علاقه شما چی باشه.

راه اول : فکر کنید شما آدم خوب و آگاهی بودید ولی خوب فقط به خاطر اعتماد نا به جا در یک موقعیت، سرتان کلاه رفته یا از شما سو استفاده شده. و تقصیر رو کلا بندازید سر یه چیز مبهمی به اسم اعتماد. "نمیخوام خیلی حرف بزنم ولی آخه تاحالا به اعتماد فکر کردین ؟ میتونین هروقت پرسیدن اعتماد یعنی چی فی الفور جواب کامل و قانع کننده و جامعی بدید ؟ نه دیگه. نه. چون اعتماد واقعا یه جیز مبهمه و هر تفسیر دلخواهی ازش ممکنه . کی اینارو درست کرده ؟ ببخشید ."

راه دوم: نگاه کنید. ببنید چه خبره شده. همین. هر خبری شده باشه این خبر مقدمه یه خبر دیگه است، بگردید یه خبر جدید خوب پیدا کنید. یعنی بسنجید که چه اتفاقی افتاده. وِلا من رو خوب درک میکنه. اون خودش این شکلی فکر میکنه.ساده اگر بخوام بگم: شما اگر بتوانید تحلیل کنید در واقع پیش بینی میکنید و اگر پیش کنی کنید اون پیش بینی شما حتما محقق میشه اگر و فقط اگر شرایطش فراهم شه که خوب چه تفریحی سرگرم کننده تر از اینکه بشینی شرایط اتفاقی که به دست دیگران میوفته رو فراهم کنی تا از اون شرایط نهایت استفاده رو ببری؟ فکرمیکنم الان  با من و ولا بیشتر آشنا شدید. ما شرایط هرچیزی رو که بخوایم فراهم میکنیم و از این راه، هم تفریح میکنیم، هم، جدی میگم، حتما اگر خدایی به هر شکلی وجود داشته باشه ما رو تحسین میکنه. ما داوطلبانه برای خداوند کار میکنیم و اون تو این بازی به ما پول یا هرچیزی که نیاز داشته باشیم میده.
باید یه چیز دیگه رو توضیح بدم. خداوند به ما لطف نمیکنه. در واقع، روش تجارت با خدا این شکلیه. اصولا خداوند از هرچیزی لذت ببره شرایط ادامه اون رو فراهم میکنه و این کاریه که اون میکنه. کار ما کمک کردن به خدا نیست ، ما با اون تجارت میکنیم یا بهتر بگم، ما در جهت اون و برای خودمون کار میکنیم.

"این دیوونه وجدان داشت
این دیوونه عشق داشت
این دیوونه، اسم داشت
اما شده شیطان
این دیوونه ایکاش , این دیوونه ای جان
این دیوونه پیک باز , بریز بکن عشق باش"

قانون

 من وظیفه ام و اساسا دلمشغولیم مجازات کردن بقیه نیست. اهمیت نمیدم اصلا من. آزادانه و مصمم و به راحتی، خودم هستم. 

داستان آخر

نه جبر است و نه اختیار، بلکه امری بین این دو است
"جعفر صادق"


هنر من این است که از جبر، اختیار میسازم.




"اما چه کنم که رسم موران اینست
ران ملخی نزد سلیمان بردن"

به اتفاق هایی که هر روز میوفتند دقت میکنید ؟ مثل دومینو سلسله وار اتفاقاتی میوفتند هر روز که حتی اگر تکراری هم باشند میتوانند دلایل متفاوتی برای رخ دادن و متولد شدن داشته باشند.مثل یک ماشین که روش فکر کردن خودش رو داره، من هم روش فکر کردن خودم رو دارم.من نمیتونم مثل بقیه فکر کنم. یعنی فکر کنم که چون مورد الف اتفاق افتاده پس میدهد: مورد ب.
من همیشه مورد ب رو بررسی میکنم و بهترین مورد آ که منفعتش برای خودم بیشتره رو پیدا میکنم. و این برای من ساده تر از اونیه که بخوام رابطه علت و معمولی ( به ترتیب زمان وقوع) بین ابتدا آ و سپس ب را که فقط یکی است و قبلا اتفاق افتاده را استنتاج کنم. من نتیجه نمیگیرم نتیجه میسازم و این جواب میده. کافیه بتونید به هرکس که طرف شما یا مخاطب شماست بقبولانید که "مهندسی معکوس" شما کاملا منطقی و "شدنی" است. اگر تعجب کردند بذار بکنند. کار من همینه. که تعجب رو ببینم. که شگفتی رو ببینم. شگفتی خودم.اونا فکر میکنند من دیوانه ام یا دروغ میگم، خودم که میدونم دارم چیکار میکنم. دارم بازی میکنم.
این بازی منه و این راه زندگی من و اونا نمیتونن تو چشمام نگاه کنن و به روم بیارن در حالی که شاید میدونن.
اصلا بذارید اینطور بگم که من اصلا دلم میخواد کاری کنم همه بفهمن دارن رُل منو بازی میکنند. مثل یک کارگردان. هدفم چیه ؟ هدف یک کارگردان چیه ؟ فیلمی بسازه بزرگ، باشکوه، واقعی. فیلمی که همه رل های منو بازی کنند و بدونند که دارن برای من بازی میکنن. این هدف بزرگ منه و این بازی رو شروع کردم. بازی رو شروع کردم حتی نزدیک خودم. چون این آتیش ممکنه پای خودمو هم بگیره. ولی بالاخره باید شروع میشد. نمیتونستم همه عمرم رو به فکر کردن و نقشه ریختن بگذرونم. خنده داره که از دید خودم این هم یک نتیجه معکوس از کل زندگیه که حالا داره واقعی میشه. میبنید ؟ واقعیش کردم. بله کار میکنه و بهش افتخار میکنم. همه اون داستان های قبلی چیزی بود که برای ساختن فیلم سورآل خوبه ولی برای ارضای ذهن من هم خوبه. من باید بتونم به این شکل هم به قضایا نگاه کنم. چون وقتی به هر اتفاقی به چشم یه نشونه نگاه کنی واقعا چیزهایی ازشون یاد میگیری. واقعا تابلو های راهنمای من شدند و بله! کار میکنند.کافیه باور داشته باشید. قبلا گفتم که من قبلا خودم رو شکل پذیر کردم و اون "صندوقچه پذیرفته های خودم" (1) رو صاحب شدم. من ارباب خودم شدم و باور دارم اگر کسی ارباب خودش باشه کل کائنات دست به دست هم میدهند تا به چیزی که برای آن ساخته شده برسد.لیاقت خودم را ثابت کرده ام. من حالا برنامه ای دارم برای زندگی و این کافیست تا از رکود و تکرار در امان بمانم. برنامه ای باور نکردی. یک کار نشدنی به من محول شده. اگر بخواهم جوری بگویم که فکر نکنید دیوانه شده ام یا مخدری مصرف کرده ام باید بگویم خودم این وظیفه را به خودم محول کرده ام ولی این یک تصمیم نیست. یک باور است. تمام این مدت تلاش کردم تا این از تصمیم به باورم تبدیل شود و الان هست و برای همین مینویسمش و هیچ زمانی انکارش نمیکنم چون هر زمانی بمیرم وظیفه ام را به حدی انجام داده ام هرچند به هدفم نرسیده باشم. فکر میکنم خداوند به قدری سخاوتمند باشد که مرا بپذیرد. من خواستم اشرف مخلوقاتش باشم و این فقط کلمه نیست، باورم است. پس با اعتبار خودم به درگاهش دعا میکنم، برای خودم.

اصل مطلب : چشم ایزدی

اصل مطلب اینکه راه اصلی رو پیدا کردم. یه راه برتر که هر سمتی بری توش اولین باشی. فهمیده ام بزرگ شدم و این حال خوبیه. احساس میکنم خودم رو شناختم و فهمیده ام تاحالا چیکار میکردم. همین.مسلط شدم به خودم و تونستم خودم رو کنترل کنم و فهمیدم از روش های بهتری میشود استفاده کرد. استفاده بهینه از هوش.
اینکه فکرت خودش عمل کنه و تو نتونی کنترلش کنی، هرچند با ذکاوت ولی باز اگه یه چشم هم داشت عالی تر میشد. یه چشم که بتونه ببینه بسنجه بعد خودشو خرج کنه.حالا من اون چشمم داره میبینه . ذهن دومم فعال شده. بیدار شده و تشنه است.