داستان اصلی

5:28 صبح


از قرارِ با خودم برگشته ام .حرفهایی بین ما رد و بدل شده، دیگه کمتر میتونم خودم رو قبل از رسیدن به اون به یاد بیارم.سفره عید من امسال به جای هفت سین که گاهی بود و گاهی نبود، هفت خوان داشت‌. هفت خوانم رو چیده ام گمون کنم. عیده. قبلا یه بطری آبجو که بیشتر شبیه بنزینه از اینجا خریده ام برای اینکه جشن مختصری بگیرم. نمیدونم چقدر به تحویل سال مونده میرم بیرون سیگار میکشم و به دریا نگاه میکنم و منتظر میشم موج ها نزدیک تر بشن.


"I'm Sorry Mama"  
was written by Marshall Mathers
Where's my snare?
I have no snare on my headphones
There you go
Yeah, yo, yo
منتظر رسیدن دریا بودم . به  هلزون ها و خرچنگ هایی که زیر لاک صدفی طرح دارشون قایم شدن نگاه میکردم.
آلارم گذاشته بودم. منتظر بودم. فکر کنم یه نخ علف هم کشیدم همون وسط اون جزیره سنگی بین حوضچه های کوچیک و بزرگ آب که هرچی میگذشت بزرگ تر میشدن و جزیره من کوچیک تر میشد ولی مهم نبود یه جایی همیشه پیدا میشد اونجا. هنوز دریا نرسیده بود کامل. یه کم دعا کردم. دعا نه اون دعایی که خدا و اینا، یه جور دیگه. به دلم نشسته ، راضی بودم از خواسته ام و حرفهایی که تو سرم زده بودم. یه نگاه به گوشیم کردم دیدم وقتشه.
I'm sorry momma
I never meant to hurt you
I never meant to make you cry, but tonight
I'm cleanin' out my closet, one more time
I said, I'm sorry momma
I never meant to hurt you
I never meant to make you cry, but tonight
I'm cleanin' out my closet


6:57 صبح.

دریا اومد. نشستم نگاه کردم کم کم آب میزد زیر جنازه نیمه جونش. هرچی بیشتر میگذشت دریا مشت های محکم تری میزد بهش. محمد صدام زد اولش به رو خودم نیاوردم بعد دوباره صدام زد انگار کار مهمی داره رومو برگردوندم دیدم خورشید شکل یه کره سه بعدی بزرگ که از داغی جلیز ولیز میکنه داره نگام میکنه. اولش ازش ترسیدم.داشتم اون قدرت ماورایی اش رو که با اون داره آب دریا رو میکشه سمت خودش حس میکردم . هر چی مد بیشتر میشد یه چیزی رو بیشتر احساس میکردم. داشتم اون نیرویی که داره دریا رو میکِشه تو سرم احساس میکردم. کم کم تو همه بدنم احساسش کردم. بعد یه دفعه رفت. همه چی عادی شد. حرکت خورشید توجه ام رو جلب کرد. چون از سطح دریا من یه معیار برای افق زمین داشتم بنابراین به چشم خویشتن میدیدم که جانم میرود.خیلی هم سریع دارد میرود. بعد فکرم مشغول شد یکی دو دقیقه طول کشید تا کامل تصور کردم ما چه وضعیتی داریم و چطور داریم دور خورشید حرکت میکنیم. همین که متوجه حرکت زمین شدم، یه حقیقت بزرگ یه دفعه یه چیزِ عادی شد. من، روی یه کره، تو یه دنیایی که نمیدونم کجاست، دور محور اون کره میچرخیدم و من و کره در واقع داریم دور اون ستاره داغ میچرخیم. اینا رو همه میدونن ولی چیزی که من میگم فرق داره.احساس کردم جزئی از کائناتم.محمد پرسید تو چه فکری ای ؟ یه دفعه حواسم پرت شد براش تعریف کردم همین حرکت خودمون به دور خورشید رو و یه کمم درباره زمان حرف زدیم بعد که ساکت شدیم باز من یادم افتاد به "اون". برگشتم نگاه کردم دیدم نیست. یه کم دقت کردم دیدم آب هنوز انقدر بالا نیومده که بتونه ببرتش ولی کامل روشو پوشونده. رفتم بالا سرش وقتی بالا سرش بودم فقط گل میدیدم و خزه و حلزون و آب . از اینکه دیگه نبود،حرص خوردم. کاش بود و هنوز داشت زیر دست و پای دریا له میشد. چند تا حلزون البته اگه بخوام دقیق بگم 11 تا انداختم همونجایی که بود. تا جاش بمونه. همه دوست دارن یه اثری ازشون بمونه.یه نشونی از اثرشون بمونه لااقل.

من معتقدم مردم لازم ندارن خیلی بدونن. زندگی مردم جمعیه. یعنی یه نفر آدم نیست که زندگی میکنه، یه جمع داره زندگی میکنه و هوشی هم باشه، هوش جمعیه. یعنی جمع برای حفاظت از خودش مثل یه آدم نسبتا معقول عمل میکنه . آقا عین یه ماهی تو یه دسته بزرگتر از همون ماهی.اون دسته واحد واقعا هماهنگ و عجیب رفتار میکنه. ماهی با شعوره ؟ نه ماهی باشعور نیست با یه کم شعور و به اشتراک گذاری خالصانه اون، میشه عضو یه دسته ماهی بشی که اون دسته باشعور به نظر میاد. خوب من اینو نمیخوام.من چه بخوام چه نخوام عضو هیچی نمیتونم بشم. از اول هم نمیتونستم.حالا با این کنار اومدم. راهشو پیدا کردم . رفتم بیرون جمع ایستادم و دیگه یه ماهی کوچیک نیستم که از دسته پیروی کنم. من بیرون ایستادم. یه فکری هم اینه که به جای دفاع از خودت بری با دشمنت حرف بزنی یه نفعش کار کنی اطلاعات بدی بهش مثلا. کی اهمیت میده به اون دسته ماهی احمقانه ؟ من جا و مکانشونو به کوسه ها میفروشم. کوچیک بودنم مهم نیست،ضعیف بودنم هم مهم نیست حتی لازم نیست آرواره قوی ای داشته باشم تا بتونم با کوسه ها کنار بیام. اصلا قرار نیست عضوی از اونا بشم. من برای خودم زندگی میکنم نه برای دسته ام، نه برای ترسم. تا وقتی چیزی تو چنته دارم و به درد کوسه ها میخوره من زندگی میکنم. این کار اصلا حقیرانه نیست. منطقیه. یه راه دیگه است. شرافتمندانه تر از عضو گله بودنه.
همه این چیزایی که تعریف کردم برمیگرده به این : داستان شماره یک

قبلا گفتم دو راه برای انتقال یه مفهوم هست.
یکی اینکه یه داستان جذاب براش بسازی و یکی دیگه اش هم اینه که تو چند جمله مختصر و مفید بیانش کنی.
شرایط در مورد من یه کم عجیب تره. من نمیتونم داستانی بسازم که هیچوقت اتفاق نیوفتاده.

Imma make you look so ridiculous now
Post a Comment