داستان شماره یک

دو تا راه برای انتقال یه مفهوم داریم . یکی اینکه اونو بگنجونیم تو یه داستان تاثیر گذار،  و یکی دیگه اینه که سر راست و مستقیم بتونی بگیش. مثلا میشه فیلم ساخت که، دنیا به پشم خر هم نمیارزه ولی همزمان میشه گفت: "سلام. دنیا به پشم خر هم نمیارزه.". بدون اینکه خودمون بخوایم ما  یه چیز مبهم و ناشناخته تو ذهنمون داریم که مثل یه نگهبان از صندوقچه "چیزهایی که پذیرفتی" محافظت میکنه.عین یه مار که محافظ یه گنجه. البته خودش فکر نمیکنه که این یه گنجه و باید ازش حفاظت کنه چون زندگیش به اون گنج بسته است یا هرچی،اون از گنج محافظت میکنه چون این وظیفه‌شه و در واقع کسب و کارش هم هست و احتمالا در ازای یه غذای لذیذ این کارو میکنه که خوب هرچی اون غذا لذیذ تر باشه،محافظت از  اون گنج هم با ارزش تر میشه. حالا اگر بخواین به صندقوچه‌ی پذیرفته های یه نفر دستبرد بزنین یا برعکس، چیزی توش بذارین، طبیعیه که شما اول باید با اون نگهبان مبارزه کنین . باید اون مارِ درونشو بکشی. اون وقت با هر دستبردی، با هر دستکاری ای، باور ها و چیزهایی که اون آدم پذیرفته تغییر میکنند.هرچی این صندوقچه خالی تر یا پر تر میشه، باور های عمیق تری از بین میرن یا باورهای عمیق تری به وجود میان.نکته اول: باورهایی که یه بار از بین رفتن، دیگه از بین رفتن و برگردوندنشون به این راحتیا نیست. وقتی یه بار دست زدی به بخاری، دیگه نمیزنی. خوب مگر اینکه همین باور رو هم ازت بگیرن که:"بخاری دستت رو میسوزونه."
نکته دوم : باور ها یا همون گنجهایی که زودتر تو صندوقچه گذاشته بشن و پایین تر باشن، سخت تر دزدیده میشن.
فکر نکنید منظورم از این مار و نگهبان و گنج و این داستانا، فقط همون حس لجاجت با خودته وقتی میبنی چیزی که تاحالا فکر میکردی درسته، غلطه ولی عمرا قبول نمیکنی که غلطه و حتی دیوانه میشی و اینا. اون ماری که من میگم این چیزا پیشش فقط چند تا کلمه است. توی اون صندوق، نزدیکای تهش یه جورایی، یه چیز خیلی مهم محافظت میشه. سامتیگ اسپشال. چیه؟ باور کنید دروغ نمیگم ولی اون یه پاکت نامه است که توش مشخصات شما رو نوشتن. کاغذ گارانتی شماست.
اینکه چطور میشه اون مار رو کشت؟ به اینکه چقدر اون آدم باهوشه ربط داره. البته هوش کلمه خوبی نیست، یه چیزی کلی تر از هوش،اینکه بدونی باهوشی، خودآگاهی.خودآگاهی غریزه محتاط بودنو ازت میگیره. وقتی میگم اون غریزه رو میگیره منظورم اینه که واقعا میگیره و حذفش میکنه. عین کامپیوتری که یه برنامه از روش پاک بشه.واقعا احمقانه است باز هم از اون کامپیوتر بخوایم کاری رو انجام بده که قبلا با داشتن اون برنامه میتونست انجام بده. خوب یه سری احمق هم این وسط هستن که برای اون کامپیوتر ابراز نگرانی میکنن و فکر میکنن حسابی احمق شده و داره دستی دستی خودشو بدبخت میکنه و سعی میکنن به روش های مختلف بهش بگن تلاش کن. یه کارناوال حماقت راه میندازن. یه مشت آدم که ماسک صورتِ یه آدمِ "آگاه کل" رو زدند و یه جوری میرقصن که انگار دارن سعی میکنن مثل آدمی باشن که به خاطر اینکه خیلی داناست به کسی که میخواد خودشو بکشه میگه : " اگر خودتو بکشی میمیری بدبخت. اصلا اینومیدونستی ؟". حماقت.حماقت.حماقت. فکر میکنم اساسا تو نامه ذهن اونا ذکر کرده باشن که " بهره هوشی:پایین."
داشتم میگفتم خودآگاهی غریزه محتاط بودنو میگیره. منظورم اینه که وقتی بدونی اساسا چی هستی و کجای کاری، دیگه تو محافظت از خودت وسواس نداری. تازه این اول راهیه که هرجور، هرجا، خوب یا بد، بهشت یا جهنم،هرجا ختم بشه اسمش راه شجاعته. برای کشتن اون مار اول از همه باید تو هم شجاع باشی. این چیزی بود که میخواستم بگم، درباره اینکه چجوری میشه اون مار رو کشت. اینکه باور های بقیه رو عوض کنی و به آدمی که میخوای تبدیلش کنی، در واقع اون مار رو بکشی و اون پاکت نامه رو برداری و مشخصاتش رو هر جور که میخوای باشه، بنویسی، واقعا مفیده ولی آسون تر اینه که تا جایی که میشه، نه خیلی، بیخیال بقیه بشی و هرجور که خودت میدونی مثلا محترمانه از اون مار سگ پدر بخوای وا بده یا بیوفتی به جونش و بکشیش، بستگی به قدرت دیپلماسیت داره، خودت خودت رو یه جورایی تطابق بدی.مثلا فکر کنین اون کامپیوتر در کثری از ثانیه میفهمه برنامه ای برای پخش فیلمِ مورد نظر، روش نصب نیست بنابراین بدون اینکه غصه بخوره یا نگران بشه یا بقیه بهش بگن تلاش کن تلاش کن،خودش فورا یه برنامه روی خودش نصب میکنه. فقط ممکنه نصب شدن برنامه یه کم طول بکشه.یا ممکنه اصلا یه برنامه نصب کنه که هیچ وقت دیگه کسی به فکر نگاه کردن فیلم با این کامپیوتر نره.اینجوری شکل رو حل میکنه و همه چی ختم به خیر میشه.عین اینه که خودت رو هک کنی. اینکه خودت رو هک کنی منطقیه نه ؟ اینکه خودت ارباب خودت باشی ؟ خوبه نیست ؟ میدونین چرا گوشی های اندرویدی رو روت میکنن ؟ اصلا میدونین روت کردن یعنی چی ؟ یعنی گوشی رو هک میکنن و سطح دسترسی و اجازه دخل و تصرفت تو فایل های سیستم عامل اندروید رو بهت میدن. روت یعنی ریشه. یعنی دسترسی ریشه ای و عمیق به همه چی. گوشی رو روت میکنن تا ارباب گوشی خودشون باشن تا هرکار بخوان بتونن باهاش بکنن . به همین سادگی. بعد این حماقت نیست که ما گوشی هامونو روت کنیم ولی خودمون رو نه ؟ ذلالت یعنی همین. ذلالت و حماقت پیوند عمیقی با هم دارن. به این خاطره که میگم هرکی احمقه حقشه.حالا اینا اصلا مهم نیست یه لحظه احساستی شدم. ولی هنوز واقعا نمدونین چطور باید اون مار رو کشت. اصلا ماری نیست که شما اونو بکشین. یه حکومت خیلی خودکامه اون پایین حکم میکنه، یه نظم خیلی پیچیده، یه حالت منظم رو نمیشه کشت، باید به همش زد. برای این کار باید به هر تعداد که لازمه عوامل و اجزای این نظم رو از بین ببریم تا به یه بی نظمی پایدار برسیم. در واقع مثل یه بازیه. عین شطرنجه ولی خیلی دلنشن تر از شطرنجه. چون بازی باید منعطف باشه باید بشه یه چیزایی رو دستکاری کرد.اون وقت اون آدم یه تیکه گوشته تو دست شما.اینکه چجوری اجزای این نظم رو از بین ببریم سادست. حداقل عملیه.مثلا یکی باور داره زندگی خیلی شیرین و خوبه کافیه بدون اینکه متوجه بشه درگیر یه زندگی سیاه و نکبتش کنی تا باورش از زندگی رو عوض کنی اگر خودت هم همین باور رو داری کافیه ببینی چرا و کی گذاشته شده تو صندوق چیزهایی که پذیرفتی و دقیقا همون شرایط رو برای قربانی هم پیاده کنی. البته کیفیت اینکار به این بستگی داره که چیزی که میچینی تو ذهنش چقدر منطقیه و مطمئن شی یه دفعه نریزه. نریزه تو صندوق چه چیزاهایی که پذیرفته و احتمالا روی بقیه باور های اون تاثیر بذاره و برای حرکت احتمالی بعدی شما مشکل ایجاد کنه . چون اساسا کسی که به این مرحله میرسه دیگه مرده حساب میشه و خودش زیاد مهم نیست . یعنی سلامتی افکارش برامون اهمیت نداره. برای من نداره حداقل.
اون چیزی که برای من مهمه اینه که خودمو چجوری قانع کنم. میخوام بزرگترین فریب تاریخ رو به خودم بزنم. فریبی که باعث میشه فکر کنم خودش باعث سعادت من میشه. همیشه. یه فکر جاری و زنده.زمان رو حذف میکنم و همه چی رو تو یه لحظه به بهترین شکل میچینم تا برای همیشه ادامه داشته باشه.این چیز انقدر در من قویه که همین حالا که آگاهانه دارم میگم یه فریبه، باورم هم میشه و واقعا فریب میخورم.ولی این کافی نیست. اساس زندگی ما انقدر پوچه که از اول ما رو همراه با یه فریب بزرگ آفریدن. یه باورِ استوک.ذات یا هرچی که بهش بگی.نهاد هرکس بعد ما یعنی همه کسایی که مثل من فکر میکنن همه تلاشمونو میکنیم تا با این فریب مبارزه کنیم و خودمون اختیار خودمون رو دست بگیریم و در نهایت، کمال مسخره ما اونجاست که اختیار رو به خودمون میدیم که خودمونوفریب بزنیم . سیستم عامل خودمونو رو خودمون نصب کنیم.اینو جشن میگیریم.وقتی فکر کنی فریب خوردی ولی نه یه فریب احمقانه، فریب خودتو خوردی.، تازه آروم میشی.
مثل اینه که بگی خوب یارو سر من کلاه گذاشت ولی انقدر با مهارت بود که من اصلا متوجه نمیشدم هرچقدر هم باهوش میبودم.خوب این به خاطر یکی دیگه از مشخصه های انسانه که تو اون پاکت نوشته شده.حتی میتونم بهتون توضیح بدم که دقیقا چه فرایندی رخ میده ولی واقعا دیگه بی ربط میشه. البته خیلی ها به همین پیشرفت مسخره ما هم نمیرسن و این واقعا غمگینه. من هم باورهای خودمو دارم. ولی حداقلش میدونین چیه ؟ اینه که من دیگه یه مفهوم قومیتی نیستم. رفتار های من ناشی از فرهنگ من نیست.من یه چیزی بالای این این هرمم.این اون فریبیه که دوست دارم به خودم بزنم. این اون باوریه که میخوام بذارم تو سرم ولی سخته. ولی اینکارو میکنم.
همونطور که گفتم دو راه برای بیان یه مفهوم وجود داره . یکی دو خط اول این متن و اون یکی هم ادامه اون که خوندید.
البته باور کنید شما مجبور نیستید این متن رو بخونید.
Post a Comment