آینه شکستن

من در خلوتم مینشینم و یک جای شلوغ را میبینم . 

چند وقته احساس میکنم آرزهام دیگه اون مقام مقدس خودشونو ندارن اصلا دیگه. اون دنیایی که تا پارسال داشتم از بین رفته . اون آرزوی زندگی تو طبقه سوم یه آپارتمان شیک تو اصفهان که بری تو بالکنش ، زاینده رو نگاه کنی سیگار بکشی جاشو داده به یه مکعب بتونی امن تو یه جای خطرناک مثل جنگل یا خارج از جو یا هرجا که وضعیت جوی خیلی بده ولی هیچ آسیبی از بیرون به من نمیرسه و برق و اینترنت و غذا و همه چی همیشه تامینه . یه کاناپه یا تختی هم که بشه روش لش کرد . خوب واقعا نمیدونم توقعم از خودم کم شده یا سلیقه ام تغییر کرده ولی خب همه ما بارها تو این شرایط قرار گرفتیم که نمیدونم سلیقه مون داره انتخاب میکنه یا توقعی که از خودمون داریم . داره 23 سالم میشه و هنوز تصمیم واقعی ای نگرفتم هیچ ، تو اینکه برای چی تصمیم بگیرم هم شک دارم . وضعیت زندگیم یه جوریه که تو نوت پد هم خجالت میکشم بنویسمش . واقعا باورم شده دیگه عرضه ام از تقاضام کمتره . ولی واقعا یه کلبه چوبی فوق امن یا یه اتاق تو یه جای خطرناک مثلا تو جنگل وسط شکارا و شکارچیا یا یه جایی وسط طوفان و تگرگ  و سیل و بدبختی که مجهز باشه و غذا و همه چی هم تامین باشه و در شرایط مطلوب تری یکی دو تا از بهترین دوستاتون هم باشن و دائما فیلم و سریال نگاه کنیم و حرف بزنیم  و بگیم بخندیم و بقیه آدمای اضافه ای که هر روز میبینیم رو دیگه نبینیم و خودمون باشیم و خودمون ، در امنیت کامل ، ایده‌آل تر از طبقه سوم آپارتمانِ بر زاینده رود تو اصفهان نیست ؟ 

Post a Comment