تبهکار 1

من نه مهربونم ، نه دلسوزنم ، نه عاطفه رو میفهمم . ولی وجدان دارم . وجدانم خودمم . همه ناراحتیامم از شکست های خودمه نه رفت و آمد بقیه یا هر چیزی که تهش به احساس آدم برمیگرده . من در نهایت خودخواهی فقط خودم رو میبینم و برای رسیدن به موفقیت لحظه ای و خوشحالی و ارضای خودم حتی خودمم زیرپا میذارم . و این اون چیزیه که منو زجر میده . همه این سالها لازم بود تا اینو بفهمم . اگر از اول بهم دروغ نمیگفتن درباره انسانیت و چرندیاتی از این قبیل . ولی حالا واقعیت رو میدونم . حالا میتونم ذهن تبهکارم رو به کار بندازم نه برای انتقام ، نه برای ارضای حس خشونت طلبی یا همچین چیزی و نه برای اینکه مریضم . فقط برای اینکه من میدونم بهای رسیدن به آرامش خودم، زندگی بی اهمیت همه احمقاییه که هنوز واقعیت رو نمیدونن . انگار برنامه ریختن روشون که اسم همه این موقعیت های خوب و آرامش بخش و خودخواهی ها رو بذارن عشق ، عاطفه ، محبت ، انسانیت ، هم نوع دوستی .
هیچ اهمیتی برای زندگی اینججور انسان ها قائل نیستم. واقعا نیستم . و همین آزادی من برخلاف بقیه به من یه قدرت عجیب و قابل درک تصمیم گیری میده . لااقل قابل درک برای خودم . که کیا رو میشه زیر پا گذاشت و کیا رو باید دستشون رو گرفت .
نمیخوام بگم من برترم فقط میخوام بگم من اینم . همه اینایی که گفتم چیزیه که هستم . همیشه بودم.