به احترام قاضی از جای خود بلند شوید

همیشه به این فکر میکنم که چی بنویسم تا وقتی دوباره میخونمش لذت ببرم از کلمه هایی که کنار هم چیدم . چون تنها چیزی که دارم همینه . چه خوب چه بد ، من میتونم بنویسم . 
من هنوز نمیدونم چی ام و همیشه منتظر روزی ام که بفهمم چی ام و بعد شروع کنم به زندگی کردن . برای اینکه بفهمم کی بودم تاحالا باید بنویسش . 
تولد و کدوم مدرسه درس خوندن و کارایی که همه میکنن که هیچی . میمونه یه کارایی که فقط خودت کردی تا بفهمی کی ای ؟ چی ای ؟
من هنوز هیچی نیستم و به نظرم اصلا مهم نیست و گور بابای هرکی گفته باید یه چیزی باشی . 
من نه خوشحالم که هیچی نیستم نه ناراحت . اگه بذارن به حال خودم هیچی نباشم واقعا ناراحت نیستم . 
تنها چیزی که ناراحتت میکنه اینه که بقیه نمیذارن تو هیچی بمونی و هیچی بودنت لذت ببری . 
همینه که هرچی ام بشی و بتونی ١٠ صفحه درباره خودت بنویسی همش به خاطر جاج کردن بقیه است . وگرنه واقعا چه اهمیتی داره چیکار کنی ؟ کی یا چی رو جدی گرفتی که میخوای تلاش کنی ؟ تنها چیزی که جدیش گرفتیم قضاوت بقیه است . 
Post a Comment