تیتراژ پایان

دیگر هیچ چیز را نمیبینم . دیگر نمیتوانم آن خانه ای که قرار بود در بیست وچندسالگی با کسی که دوستش دارم در آن زندگی کنم را تصور کنم . تنها چیزی که به خاطر میآورم یه صحنه مثل تبلیغات تلوزیون قبل از فوتبال است . یه خانواده مثلا خوشحال که مرد خانواده انقدر خوشحال و شاد است که تنها دغدغه اش شامپوی مناسب است و زن خانواده هم یه شال صورتی و مانتوی کرم پوشیده و فقط هست . تا چند وقت پیش آن هایی که در ذهنم میگذشتند را میدیدم ، میشندیم ، لمس میکردم ، بو میکردم . ولی الان در بهترین حالت فقط یه تصویر میبینم که شمایلی از رویاهام است . دیگر نمیتوانم رویا بافی کنم . سعی میکنم لحظاتی را به یاد بیاورم که مدام بهشان فکر میکردم ولی فقط یک صحنه شبیه آن با آدم های میآید جلوی چشمم . خودم را دیگر نمیبنم به جای خودم یک مرد چاق متاهل با سوییشرت و تیشرت صورتی میبینم که از دنیا بریده و فقط کار میکند تا بتوند زندگی را بچرخاند . و زنش هم دیگر آن دختری که فکر میکردم نیست . یک زن با آرایش غلیظ و ابرهای رو به بالا و مانتوی مشکلی و زشت را میبینم . همه چیز عوض شده . قبلا اینشکی نبودند . حتی دیگر طبقه چهام ساختمان در یک محله خلوت و شیک جایش را به یک خانه دو طبقه در یک محله ای که پولمان میرسیده ، داده . کاش هیچکس به این درد مبتلا نشود که آدم های زشت واقعی حتی در تصوراتشان هم جای آدم های رویاهایشان رو بگیرند . تمام شده ام .
Post a Comment