فیلم سوپر

خواب دیدم نصف شب طرفای خونه قبلیمون دارم رانندگی میکنم شیشه ام پایین بود یه گرگ هم پا به پام میومد تا اینکه پرید و موفق شد دستمو گاز بگیره منم کنترل ماشین از دستم خارج شد چپ کردم ولی تونستم از ماشین بیام بیرون و گرگه رو از دستم جدا کنم و ماشینو برگردونم . ماشین هیچ طوریش نشده بود ولی دستم جای دندونای گرگ روش بود . یه دفعه فکر کردم سریع باید خودمو برسونم به کلینک نزدیک خونمون وگرنه یه طوری میشه . سریع رسیدم اونجا پرستار گفت چیزی نیست بذار روش چسب بزنم . بعد چسب رو آورد و همینجوری چسب زد از کلینیک اومدم بیرون از اینجای خواب دوستمم باهام بود و اونم به یه دلیل دیگه دستش زخم شده بود با امین فکر کردیم چیکارش کنیم زخمامونو رفتیم دم در یه آژانسی که نزدیک خونمونه به دست من یه آمپولی زدن بعد از این ماجرا نمیدونم چرا سوار اتوبوس بودیم و داشتیم برمیگشتیم خونه و من یه چیز مهمی تو ساکم داشتم و با یه دوست دیگه ام بودم . از اتوبوس پیاده شدیم خواستیم با تاکسی بریم خونه تاکسی گفت اتوبوس شمارو آورده اتوبوس هم باید ببره خونه سوار اتوبوس بشین . من چون یه چیز مهمی تو ساکم بود ترسیدم بگیرنمون به خاطر همین نرفتیم سمت اتوبوس پیاده رفتیم تا یه جایی تا تاکسی بگیریم . یه مرد میانسال با ریش نسبتا کوتا و کت و شلوار با پراید هاچ بک سفید برامون نگهداشت مام از خدا خواسته سوار شدیم ولی از اینجای خواب متوجه شدم چیزی که ما داریم مال این آدمه و یه دفعه ما سوار ماشینش نبودیم و به عادی ترین شکل ممکن رفیقم ماشین داشت و ما سوار ماشین رفیقم قرار بود بریم خونه همین یارو تا امانتیشو بهش بدیم ولی تو راه فهمیدیم نباید این کارو بکنیم بنابراین رفیقم تصمیم گرفت یه دفعه دور بزنه و برگرده و فرار کنیم ولی هرجا میرفتیم ماشینا افقی پارک کرده بودن و خیابونا رو بسته بودن اول فکر میکردیم اتفاقیه بعد دیدیم نه میخوان جلو مارو بگیرن و اون ساک که چیز مهمی توش بود تبدیل شده بود به یه هندونه که رفیقم بهم گفت اصلا حالا که اینجوری شد هندونه اش رو بهش نمیدیم تا اینکه به یه خیابون بن بست خوردیم و با اینکه کسی پیاده نشد مارو ببره منطق خواب جوری بود که ما خودمون چون دیدیم همه جا بسته است تصمیم گرفتیم کوتاه بیایم و بریم اون شی مهم که دیگه واقعا معلوم نبود چیه رو پس بدیم . چشم باز کردیم خونه یارو بودیم و مادرش و زنش و دخترش و فکر کنم پسرهاش نشسته بودن رو زمین ولی معلوم بود یارو خیلی کلفته و اینا به یه جایی وصلن . پولدار بودن ولی رو زمینم نشسته بودن . که یه دفعه بشقاب گذاشتن جلومون و ازمون پذیرایی کردن و شروع کردن به حرف زدن و مادرش اول گفت ما برای اینکه خیالمون راحت باشه همیشه چهار نفر رو تو چهار تا خونه اینجا داریم که برامون خیابون ها رو میبندن که . گذاشتیم همینجا باشن که حالا نران نباشیم کی برسن و کی خیابونارو ببندن . دخترش هم از اون دخترایی بود که از سبک زندگی پدرش متنفره و میخواد یه دختر آزاد معمولی باشه نه دختر یه مافیایی . از همینجای خواب بود که فهمیدیم این یارو مافیاییه . اصلا بحث اون شی مهم و اینا هم فراموش شد . نمیدونم چی شد که دیدم از من خوشش اومده و رو من حساب میکنه . بعد یه کار بهم داد و بعدم دیدم دخترش زنه منه و بچه دار شدیم ولی چند روز بیشتر نگذشته بود . من میگفتم حالا دیگه جام امنه نوه اش بچه منه دخترش زنمه دیگه منو نمیکشه تا اینکه اینا داشتن برای نامزد کردن یه نفر برای ریاست جمهوری آماده میشدن و نقشه میکشیدن که بعدا فهمیدم خودمم و تلوزیون داشت یارو نشون میداد و لحظه به لحظه نتیجه رای گیری رو اعلام میکرد تا اینکه تیم ما با 700 امتیاز برنده شد و من داشتم از تلوزیون میدیدم برنامه رو تو خونه یارو ولی همزمان خودم اونجا بودم . تو دلم میگفتم معلوم بود ما برنده میشیم و صحنه ای که تو تلوزیون دیدم این بود که این یارو کنار روحانی وایساده بود و با هم عکس میگرفتن که یه دفعه به من گفتن آقای رئیس جمهور یه عکس تکی با پرچم ایران بگیرید که من از تو خونه طی الارض کردم رفتم اونجا با پرچم عکس گرفتم و برگشتم با همون لباسای تو خونه . وقتی برگشتم گفتم این یارو که درگیر کارای مهم تریه و نیست بهتره گاوصندوقشو باز کنم و ازش دزدی کنم و برم . یه نقشه عالی کشیدم تو همه اون چهار تا خونه که اون ماشینا بودن که خیابونا رو میبستن بمب گذاشتم همه رو منفجر کردم شلوغ شد مادر یارو داشت غصه میخورد که نمیدونم سرقتمو با موفقیت انجام دادم یا نه . و یه دفعه زمان و مکان تغییر کرد و من بچه سال تر شده بودم با دو تا بزرگتر رفته بودم بیرون . یه ترقه هایی وجود داشت که وقتی آتیششون میزدی عین جت میرفتن هوا و من این فکر به ذهنم رسیده بود که با ترکیب کردن این ترقه و یه ترقه دیگه کاری کنم که این ترقه بعد از انفجار یه ترقه دیگه روشن بشه و چندبار از چند تا مغازه دار که ترقه میفروختن پرسیدم میشه این دو تا ترقه رو ترکیب کرد که یکیشون تشویقم کرد و گفت احسنت به این خلاقیت . چرا نشه ؟ و خیلی از ایده من خوشش اومده بود . و یه نمونه از اون رو ساختم و تو خواب دنبال راهی برای مستقیم کردن مسیر پرواز اون ترقه بودم که باز مکان و زمان ریخت به هم و من با دست پانسمان شده از گازگرفتگی گرگ با چند نفر دیگه تو یه بیایون که فقط یه سبزی فروشی اونجا وجود داشت ایستاده بودیم و قصد داشتیم بریم یه جایی که من گفتم بهتره شراب هم بخریم و چند نفر منو راهنمایی کردن که سبزی فروشیه عرق و شراب داره . رفتم گفتم آقا شراب دارید ؟ گفت شراب نه ولی اسطوخدوس داریم خیلی بهتره لیتری 60 تومن . آروم هم میگفت کسی نشنوه . و تو اون منطق خواب اسطوخدوس یه چیزی بود که کار شراب رو میکرد ولی یکی که اونجا بود گفت من اسطوخودوس گرفتم روم کار نمیکنه منم دو دل شدم . یه پسری اونجا بود که گفت برامون شراب خوب سراغ داره و مارو کشوند جایی که بهمون شراب بده و ما فکر میکردیم دوستمونه و چندتامون رو از کشته شدن نجات داد تا اینکه من دیدم تو یه اتاق صخره ای هستم تو دل بیابون و کمد دارم و یه مشت چیز دیگه که یکی میخواست بیاد دیدن من که مهم بود شبیه شاه های آفریقایی بود اگه آفریقا شاه داشته باشه . بعد نمیدونم چی شد که همون پسره که فکر میکردیم جون ماها رو نجات داده در واقع برای ما تله گذاشته بوده و خیلی پیچیده همه رو کشت و من اون لحظات کنار پسره راه میرفتم و به راز ها پی میبردم و دستم پانسمان نداشت .