آینه شکستن

من در خلوتم مینشینم و یک جای شلوغ را میبینم . 

چند وقته احساس میکنم آرزهام دیگه اون مقام مقدس خودشونو ندارن اصلا دیگه. اون دنیایی که تا پارسال داشتم از بین رفته . اون آرزوی زندگی تو طبقه سوم یه آپارتمان شیک تو اصفهان که بری تو بالکنش ، زاینده رو نگاه کنی سیگار بکشی جاشو داده به یه مکعب بتونی امن تو یه جای خطرناک مثل جنگل یا خارج از جو یا هرجا که وضعیت جوی خیلی بده ولی هیچ آسیبی از بیرون به من نمیرسه و برق و اینترنت و غذا و همه چی همیشه تامینه . یه کاناپه یا تختی هم که بشه روش لش کرد . خوب واقعا نمیدونم توقعم از خودم کم شده یا سلیقه ام تغییر کرده ولی خب همه ما بارها تو این شرایط قرار گرفتیم که نمیدونم سلیقه مون داره انتخاب میکنه یا توقعی که از خودمون داریم . داره 23 سالم میشه و هنوز تصمیم واقعی ای نگرفتم هیچ ، تو اینکه برای چی تصمیم بگیرم هم شک دارم . وضعیت زندگیم یه جوریه که تو نوت پد هم خجالت میکشم بنویسمش . واقعا باورم شده دیگه عرضه ام از تقاضام کمتره . ولی واقعا یه کلبه چوبی فوق امن یا یه اتاق تو یه جای خطرناک مثلا تو جنگل وسط شکارا و شکارچیا یا یه جایی وسط طوفان و تگرگ  و سیل و بدبختی که مجهز باشه و غذا و همه چی هم تامین باشه و در شرایط مطلوب تری یکی دو تا از بهترین دوستاتون هم باشن و دائما فیلم و سریال نگاه کنیم و حرف بزنیم  و بگیم بخندیم و بقیه آدمای اضافه ای که هر روز میبینیم رو دیگه نبینیم و خودمون باشیم و خودمون ، در امنیت کامل ، ایده‌آل تر از طبقه سوم آپارتمانِ بر زاینده رود تو اصفهان نیست ؟ 

تبهکار 1

من نه مهربونم ، نه دلسوزنم ، نه عاطفه رو میفهمم . ولی وجدان دارم . وجدانم خودمم . همه ناراحتیامم از شکست های خودمه نه رفت و آمد بقیه یا هر چیزی که تهش به احساس آدم برمیگرده . من در نهایت خودخواهی فقط خودم رو میبینم و برای رسیدن به موفقیت لحظه ای و خوشحالی و ارضای خودم حتی خودمم زیرپا میذارم . و این اون چیزیه که منو زجر میده . همه این سالها لازم بود تا اینو بفهمم . اگر از اول بهم دروغ نمیگفتن درباره انسانیت و چرندیاتی از این قبیل . ولی حالا واقعیت رو میدونم . حالا میتونم ذهن تبهکارم رو به کار بندازم نه برای انتقام ، نه برای ارضای حس خشونت طلبی یا همچین چیزی و نه برای اینکه مریضم . فقط برای اینکه من میدونم بهای رسیدن به آرامش خودم، زندگی بی اهمیت همه احمقاییه که هنوز واقعیت رو نمیدونن . انگار برنامه ریختن روشون که اسم همه این موقعیت های خوب و آرامش بخش و خودخواهی ها رو بذارن عشق ، عاطفه ، محبت ، انسانیت ، هم نوع دوستی .
هیچ اهمیتی برای زندگی اینججور انسان ها قائل نیستم. واقعا نیستم . و همین آزادی من برخلاف بقیه به من یه قدرت عجیب و قابل درک تصمیم گیری میده . لااقل قابل درک برای خودم . که کیا رو میشه زیر پا گذاشت و کیا رو باید دستشون رو گرفت .
نمیخوام بگم من برترم فقط میخوام بگم من اینم . همه اینایی که گفتم چیزیه که هستم . همیشه بودم.

به احترام قاضی از جای خود بلند شوید

همیشه به این فکر میکنم که چی بنویسم تا وقتی دوباره میخونمش لذت ببرم از کلمه هایی که کنار هم چیدم . چون تنها چیزی که دارم همینه . چه خوب چه بد ، من میتونم بنویسم . 
من هنوز نمیدونم چی ام و همیشه منتظر روزی ام که بفهمم چی ام و بعد شروع کنم به زندگی کردن . برای اینکه بفهمم کی بودم تاحالا باید بنویسش . 
تولد و کدوم مدرسه درس خوندن و کارایی که همه میکنن که هیچی . میمونه یه کارایی که فقط خودت کردی تا بفهمی کی ای ؟ چی ای ؟
من هنوز هیچی نیستم و به نظرم اصلا مهم نیست و گور بابای هرکی گفته باید یه چیزی باشی . 
من نه خوشحالم که هیچی نیستم نه ناراحت . اگه بذارن به حال خودم هیچی نباشم واقعا ناراحت نیستم . 
تنها چیزی که ناراحتت میکنه اینه که بقیه نمیذارن تو هیچی بمونی و هیچی بودنت لذت ببری . 
همینه که هرچی ام بشی و بتونی ١٠ صفحه درباره خودت بنویسی همش به خاطر جاج کردن بقیه است . وگرنه واقعا چه اهمیتی داره چیکار کنی ؟ کی یا چی رو جدی گرفتی که میخوای تلاش کنی ؟ تنها چیزی که جدیش گرفتیم قضاوت بقیه است . 

شرایط



زندگی نه با ما میجنگه که قرار باشه تسلیمش بشیم نه دوست ماست که بهش لبخند بزنیم و نه هر تعبیر دیگه ای . زندگی شرایط موجوده و این ترسناک تر از اینه که دشمنت باشه . ولی نه میدون جنگه که پیروز بشیم یا شکست بخوریم نه انقدر طولانیه که فکر کنیم چیه . زندگی همینه و ما الان داریم زندگی میکنیم . شرایط برای ما شاید خوب نیست یا شاید تو یه مقطعی خوب بوده و الان بده . ولی طعم زندگی همینه . حتی طعم تلخش بهت میگه زنده ای و زندگی میکنی . تو بدترین شرایط خواستم تموم بشه نه اینکه تسلیم بشم یا خودم رو شکست خورده بدونم ، فقط خواستم تموم بشه. ولی همیشه یه چیزی جلو آدمو میگیره . تا الان جلو منو گرفته و من هنوز دارم زندگی میکنم . نه به این دلیل که باور ندارم زندگی شمشیر کشیده روم یا زندگی یه فرصته که کافیه بهش لبخند بزنم . فقط به این خاطر هنوز زنده ام تا فقط یک بار هم که شده طعم شیرین زندگی رو بچشم ، اونجوری که میخوام زندگی کنم . تا دم مرگ منتظر اون لحظه میمونم . شاید دم مرگ این اتفاق بیوفته . شاید برای همین مادربزرگم وقتی مرد لبخند زد .

خالق

من را ساخت ، بی چهره ، بی هوش ، بی حس .
من را شنید ، بی صدا ، خداموش . 
من را دید ، تاریک ، سیاه . 
من را لمس کرد ، سرد ، سخت .
من را چشید ، آب . 
من را برگزید ، بی اراده ، بی قصد . 
و از عطرش به من زد .

سرده

شما رو نمیدونم منتها من یه جوری ام وقتی آهنگ گوش میدم بوی اونجایی که هستم رو یادم میمونه . حس و حالش اینکه چقدر گرم بوده چقدر سرد هم یادم میمونه . برا همین آهنگایی که قبلا گوش میدادم دیگه گوش میدم . یه آهنگایی دارم مال وقتی امید بود . هیچ وقت سراغشون نمیرم . آدم میترسه به خدا . مام یکیو داشتیم از اول اینجا نبودیم . از اینا گوش میداد من خوشم نمیومد نمیدونم چی شده حالا یه جاهاییش یادم میاد یه بویی میشنوم . بوی چوب خیس تو، بوی برف میاد خداشاهده . بوی موهاش میاد . داره میخنده بهم . صدای حرف زدنش میاد . یه آهنگ چقدر جا داره مگه ؟ یه ثانیه یه جایی به ما نگاه کرد ما اون دو تا چشم روشنشو دیدیم این تو ذهن ما موند . الان همون چشما زل دن بهم . آهنگا تصویری شدن . قبلا که فقط گوشمون درگیر بود خیلی بهتر بودیم . الان چشم و دل آدمو درگیر میکنن . لعنتی ها از سرم بیرین بیرون . نمیخوام برگردم به زمستون . من خیس میشم تو اون بارونا . میوفتم . منو بر نگردون به اون زمستون . منو برنگردون . کاری میکنن آدم دلش چیزیو بخواد که دیگه هیچوقت نیست . منو برنگردون .

 - سرده ، صبح زود ساعت 8 یکی بهم زنگ میزنه بیدارم میکنه . آسمون سفیده اون خیابون از دیشب هنوز تره . همه لباس گرم پوشیدن . سر کوچه ایستاده . چه چیزایی میبینم . شبه با 70 کیلومتر کوبیدیم اومدیم تا شب شده ، نور قرمز چراغ ماشینا . تو ماشین بخار گرفته . همین جاها کشته میشم .

امواج بلند - قسمت دوم

- سیگار داریم ، آب داریم ، آتیش داریم دیوار داریم سقف داریم کاش اومیدو هم داشتیم . تا اون شب آخرم که امیدو کشتن ما هنوز امید داشتیم . 
حالش بد بود بیچاره . همش ناله کرد برا ما . نمیدونم چی شد دوستش داشتیم . بعضی آدما اینجوری ان ، هرچقدم بد باشن باز یه جوری میشه آدم خوشش میاد ازشون . 
یه پسر ریشیه هست اون خیلی بچه گلیه هیچ کاری ام نکرده خدا شاهده ، خودش میگه . ولی ابدیه . هرچی ام رفته صحبت کرده بابا اشتباه میکنین بیاین منطقی باشین و اینا حرف حالیشون نشده . ولی امید میگفت آدم تا ابد تو زندان نمیمونه که . اینم یه روز میره .
امید این ویروسه کشتش . سهل انگاری کرد ، دکتر نرفت هی با حال خراب هی هر روز خراب . میمیری خب . 
اینجا رو کرد زندان ناامیدا .
- پسر پسر 
- شما ؟
- میخوام داستان بگم گریه کنم هستی ؟
- داستان بگی گریه کنی که چی ؟
- که یاد بگیری اگه رفتی بیرون برنگردی تو باز . 
همش داستان میگفت . از اول ویروسه گفت دیگه این اواخر داستانایی که میگفت مال دیروز پریروزش بود . همه خودشو گفت . 
درباره امواج بلند موهای یه خانومی هم حرف میزد همش میگفت امواج بلند موهاش امواج بلند موهاش ...
تو همینا غرق میشد .

امواج بلند - قسمت اول

یه صدایی تو سرم هست ، همین جلو سرم . هی حرف میزنه . وقتی کار دارم وقتی با مردم دارم حرف میزنم هم حرف میزنه . آسایشو از من گرفته . همینه همین که الان داره میگه من مینوسم . کاش خفه خون میگرفت . اگه بدونین چه چیزایی میگه . بدترین حرفا رو با آدم میزنه . یه صدای نکره بدی هم داره . ولمون کن تو رو خدا . از بس این تو گوش ما خوند این کارو بکن اون کارو بکن به این وضع افتادیم وگرنه اون اوائل که خیلی بهش گوش نمیدادم خوب بود همه چی ردیف بود صدای قمری میومد صدای دریا میشنیدی به جون خودم . برا همین من یه صداهایی از بچگی یادمه . هر حدسی برامون زد باختیم . همین اواخر حس زد میشه ما رو حرفش حساب کردیم دیگه همه دیدن با چه ذلت وحقارتی نشد . همین دو سه روزه یه چیزایی داره تعریف میکنه که ، بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست :
این داستان درباره مردی است که کارش به بیخ کشیده 

هفت سالش که بود همه بدبختی ها شروع شد. یه ویروس عجیبی گرفت ، تا بیست و سه سالگی آلوده بود . ویروس پیچیده ای بود . خیلیا دیگه ام دارن ولی نمیدونم یه جوری بود از بیرون معلوم نبود تو ام ویروس گرفتی واسه همین یه عده اصلا به رو خودشون نمیارن با همون بدبختی و تب و حال خراب وانمود میکنن سالمن . یه جوری که من خودمم نمیفهمم کی ویروس داره . بعضیام همون اول اصلا تحمل نمیکردن میکندن از زندگی . یه عده ام ویروسی شدن ولی خوشحالن . شاید خوشحالن میخوان با بدبختی بمیرن . یا شایدم یه ویروس دیگه گرفتن که آدما رو عجیب میکنه . همه ویروسی هست این روزا . وقتی مرد به جز من و دو سه تا از بچه های دیگه کسی نمیدونست ویروس داره خدابیامرز . خیلی سختی کشید .اسمشم هیچ وقت نگفت فقط یه بار فهمیدم اون شب آخری که صدای هیشکی نمیومد همه لال شده بودن زیر لبی گفت مامان امیدت . واسه همین از اون موقع میخوان درباره اش حرف بزنن بش میگن امید . گریه میکرد دل دیوارا خون میشد . بعد اومدن بردنش . اینجا خیلیا میگن مامورا رو پیجونده فرار کرده ، یه روزم میاد مارو نجات میده . ولی من میدونم ، مرد . خودم دیدم رفته بود بالا پاهاشو میکوبید رو زمین هی زمین زیر پاش خالی تر میشد آخر خسته شد مرد . دل دیوارا که خون شده بود باز شده بودن ماها بریم نمیدونم چی بود چه حالی بود آدم دلش میخواست بمونه به صدای زجه هاش گوش بده . خریت کردیم .اون روز همش حال شب داشت . از صبحش تا وقتی امیدو بردن خیلی بد موقع بود . انگار همش ٥ صبح بود . از بس از بوی صبح زود بدم میاد . 
- سلامتی موج AM . 
- مامانتون میدونه پادکست غمگین گوش میدین ؟

VS

من خودم بازنده ام . قبلا باختم الانم دارم میبازم . کار من اینه که با بازنده های دیگه مسابقه میدم . اگر ببازم بازنده بازنده ها میشم و اگر ببرم فقط از یه بازنده بردم که افتخاری نداره ولی معمولن میبازم .
چون یه روز بالاخره قهرمان بازنده ها با قهرمان برنده ها مسابقه میده و اگه ببره دیگه قهرمان بازنده ها نیست ، یکی از برنده هاست . یکی از برنده های معمولیه . و فقط یه نفر به برنده ها اضافه میشه و یکی هم به بازند ها. و این روند انقدر ادامه داره تا جایی که بعضی وقتا جای آدمای هر طرف عوض شده . منم فقط چون میخوام برم اونور بازی میکنم وگرنه بازی نمیکردم . برا همین میگم الانم دارم میبازم . اونور من احساس بهتری دارم .  هممون یه روزی جز بازنده ها بودیم یه روزی جز برنده ها . الان من اینور اذیتم . 

Supply and demand or something better

من پادشاه باشم، دختری در آرزوی اسب سفید باشد ؟
من عقاب باشم، دختری در آرزوی چشمان نگرانم باشد ؟
من دیوار باشم، دختری در آرزوی پناه باشد ؟
من مرد باشم، دختری در حسرت همخوابگی باشد ؟
من هوش باشم، دختری در حسرت حواس بماند ؟
من فاتح باشم، دختری در حسرت فتح باشد ؟
من عقرب باشم، دختری در حسرت زهر بماند ؟
من پاسخ باشم، دختری در حسرت جواب بماند ؟
من جلاد باشم، دختری در حسرت اعدام بمیرد ؟
من هرچه باشم، دختری در حسرت هرچه است ، باشد ؟

و الفلک


تو تاریکی هم میشه نوشت .
اگه بنوسی جاته بهشت .
بدون بال هم میشه پرید . باید رفت یوسفو دید .
بدون چرخ هم میشه رفت . اینو اونی میگه که فعلا رفت .
یکی یه شهربازی ساخت و رفت .
با چرخ فلک.
و الفلک .
برای ما 
تجری فی البحر .
بدون ناخدا .
قرار نیست جایی بریم ، همینجا ، پایین میریم . توی آب هم میشه شنید .
اینو از خوش و بش ماهیا هم میشه فهمید .
آواز نگهنا چه دل‌انگیز .
تو اقیانوس هم میشه رقصید ، چشمارو بست ، خندید .

دراگ دیلر

عجب شب خوبی ، عجب سیگاری
عجب سیب شیرینی ، عجب کامی بگیرم .
عجب چه خونی جاریه ، جرعه جرعه ، چه کامی بگیریم .
عجب سازی  چه نوایی ساریه . باید از ساز شیپورش کام بگیرم . 
عجب حالی عجب فازی ، باید از سیگار سبز کام بگیرم . 
چه کامی ، چه کامی ، چه کامی . باید امشب سه‌کام بگیرم . 
عجب شانسی ، عجب اقبالی . امشب از صتدوق صدقات کام میگیرم . 
عجب سکوتی ، عجب چرخی . باید تا چرخ میچرخه کام بگیرم .
عجب تلاوتی ، عجب قرائتی . باید از ساقیِ اینا کام بگیرم .
عجب غمی تو شادی و شادی تو غمیه ، از غم و شادیش با هم کام میگیرم . 
عجب کوزه گری ، عجب دهری . من از کوزه گر این دهر کام میگیرم . 
عجب شوری ، عجب یاسی . باید تو ناامیدی از امید کام بگیرم . 
چه شبی ، چه همه چی خوب بود . من خوبم اگه بذاری هر شب کام بگیرم .

تیتراژ پایان

دیگر هیچ چیز را نمیبینم . دیگر نمیتوانم آن خانه ای که قرار بود در بیست وچندسالگی با کسی که دوستش دارم در آن زندگی کنم را تصور کنم . تنها چیزی که به خاطر میآورم یه صحنه مثل تبلیغات تلوزیون قبل از فوتبال است . یه خانواده مثلا خوشحال که مرد خانواده انقدر خوشحال و شاد است که تنها دغدغه اش شامپوی مناسب است و زن خانواده هم یه شال صورتی و مانتوی کرم پوشیده و فقط هست . تا چند وقت پیش آن هایی که در ذهنم میگذشتند را میدیدم ، میشندیم ، لمس میکردم ، بو میکردم . ولی الان در بهترین حالت فقط یه تصویر میبینم که شمایلی از رویاهام است . دیگر نمیتوانم رویا بافی کنم . سعی میکنم لحظاتی را به یاد بیاورم که مدام بهشان فکر میکردم ولی فقط یک صحنه شبیه آن با آدم های میآید جلوی چشمم . خودم را دیگر نمیبنم به جای خودم یک مرد چاق متاهل با سوییشرت و تیشرت صورتی میبینم که از دنیا بریده و فقط کار میکند تا بتوند زندگی را بچرخاند . و زنش هم دیگر آن دختری که فکر میکردم نیست . یک زن با آرایش غلیظ و ابرهای رو به بالا و مانتوی مشکلی و زشت را میبینم . همه چیز عوض شده . قبلا اینشکی نبودند . حتی دیگر طبقه چهام ساختمان در یک محله خلوت و شیک جایش را به یک خانه دو طبقه در یک محله ای که پولمان میرسیده ، داده . کاش هیچکس به این درد مبتلا نشود که آدم های زشت واقعی حتی در تصوراتشان هم جای آدم های رویاهایشان رو بگیرند . تمام شده ام .

سابق بر این

به نام خودمون ، سلام .
ما و نه شما ، هیچ چیزی نداریم .
ما هیچ فکری نداریم .
ما اصلا دیگه مهم نیست برامون .
ما دیگه اصلا مهم نیستیم .
ما دیگه جوهر نداریم .
ما هیچ جوهر جدیدی نداریم .
جوهرمون به چیزای جدید نمیرسه .
ما ندیدیم . به چشم دیدیم ولی از ته دل ندیدیم . جوهر وجودمون از یه روز دیگه ندید.
ما سابق بر این قلم پامون جوهر داشت الان هیچی . تو خیابون فقط خط های موازی متقاطع میکشه .
ما هیچ ما هیچی . چه این هی ما هیچ ما نگاه ما بگا و اینا ؟
ما اصلا هیچی . ما ما اصلا نگاهم نکردیم ما فقط یه چیزایی شنیدیم . ما هیچ ما شنیده .
عجب ولی کردیم همه چیو آقا . طوری نشه ؟
ممد ؟ ممد ؟ ممدی با توام
پسر طوری نشه ما ول کردیم اینطوری ؟
- نه آقا اون شما رو ول نکرده .
همینجا بود که صدای یک غول بزرگ زشت آمد که :
از کجا میدونی از روی صدام که من یک غول بزرگ و زشتم ؟
و اصلا من یادم نمیاد اون چه صدایی داشت .
ما جدیدا دیگه خیلی نول شدیم آقا اصلا فاز مشخصی نداریم .
ما رو ببخشین .
ما تو خجالت زندگی موندیم .
ما رو ببخشین .

قبل از طلوع

داستانی که براتون تعریف میکنم درباره شبه . هرشب ، مثلا دیشب ، امشب یا فردا شب یا یه شب دیگه . اصلا حرفم همینه . یه دیشب داریم یه فرداشب یه امشب ولی چون دیشب و امشب و پریشب من همشون یکی ان من داستانم درباره شبه . چون من شب برا شبه .  یعنی اتفاقا همه شبا مثل امشبه . اون شبی که مثل امشب نیست نداریم . همین . حرفم همینه .اصلا دیشب و امشب و فرداشب مال شما فقط شب رو بدین من . هرشب رو بدین من بقیه شبا ما شما .خاطره دیشب مال شما ، زندگی کردن تو شب مال من .قرار فردا شب مال شما ، بیدار شدن به امید شب مال من . امشب سکسل و الکل مال شما ، شب فکر کردن به شبای شما مال من . 
هرشب راضی خوابیدن مال شما ، هرشب راضی به مرگ بودن مال من . 
شبستان مسجد جای شماست ، کنج حیاطش جای من .

فیلم سوپر

خواب دیدم نصف شب طرفای خونه قبلیمون دارم رانندگی میکنم شیشه ام پایین بود یه گرگ هم پا به پام میومد تا اینکه پرید و موفق شد دستمو گاز بگیره منم کنترل ماشین از دستم خارج شد چپ کردم ولی تونستم از ماشین بیام بیرون و گرگه رو از دستم جدا کنم و ماشینو برگردونم . ماشین هیچ طوریش نشده بود ولی دستم جای دندونای گرگ روش بود . یه دفعه فکر کردم سریع باید خودمو برسونم به کلینک نزدیک خونمون وگرنه یه طوری میشه . سریع رسیدم اونجا پرستار گفت چیزی نیست بذار روش چسب بزنم . بعد چسب رو آورد و همینجوری چسب زد از کلینیک اومدم بیرون از اینجای خواب دوستمم باهام بود و اونم به یه دلیل دیگه دستش زخم شده بود با امین فکر کردیم چیکارش کنیم زخمامونو رفتیم دم در یه آژانسی که نزدیک خونمونه به دست من یه آمپولی زدن بعد از این ماجرا نمیدونم چرا سوار اتوبوس بودیم و داشتیم برمیگشتیم خونه و من یه چیز مهمی تو ساکم داشتم و با یه دوست دیگه ام بودم . از اتوبوس پیاده شدیم خواستیم با تاکسی بریم خونه تاکسی گفت اتوبوس شمارو آورده اتوبوس هم باید ببره خونه سوار اتوبوس بشین . من چون یه چیز مهمی تو ساکم بود ترسیدم بگیرنمون به خاطر همین نرفتیم سمت اتوبوس پیاده رفتیم تا یه جایی تا تاکسی بگیریم . یه مرد میانسال با ریش نسبتا کوتا و کت و شلوار با پراید هاچ بک سفید برامون نگهداشت مام از خدا خواسته سوار شدیم ولی از اینجای خواب متوجه شدم چیزی که ما داریم مال این آدمه و یه دفعه ما سوار ماشینش نبودیم و به عادی ترین شکل ممکن رفیقم ماشین داشت و ما سوار ماشین رفیقم قرار بود بریم خونه همین یارو تا امانتیشو بهش بدیم ولی تو راه فهمیدیم نباید این کارو بکنیم بنابراین رفیقم تصمیم گرفت یه دفعه دور بزنه و برگرده و فرار کنیم ولی هرجا میرفتیم ماشینا افقی پارک کرده بودن و خیابونا رو بسته بودن اول فکر میکردیم اتفاقیه بعد دیدیم نه میخوان جلو مارو بگیرن و اون ساک که چیز مهمی توش بود تبدیل شده بود به یه هندونه که رفیقم بهم گفت اصلا حالا که اینجوری شد هندونه اش رو بهش نمیدیم تا اینکه به یه خیابون بن بست خوردیم و با اینکه کسی پیاده نشد مارو ببره منطق خواب جوری بود که ما خودمون چون دیدیم همه جا بسته است تصمیم گرفتیم کوتاه بیایم و بریم اون شی مهم که دیگه واقعا معلوم نبود چیه رو پس بدیم . چشم باز کردیم خونه یارو بودیم و مادرش و زنش و دخترش و فکر کنم پسرهاش نشسته بودن رو زمین ولی معلوم بود یارو خیلی کلفته و اینا به یه جایی وصلن . پولدار بودن ولی رو زمینم نشسته بودن . که یه دفعه بشقاب گذاشتن جلومون و ازمون پذیرایی کردن و شروع کردن به حرف زدن و مادرش اول گفت ما برای اینکه خیالمون راحت باشه همیشه چهار نفر رو تو چهار تا خونه اینجا داریم که برامون خیابون ها رو میبندن که . گذاشتیم همینجا باشن که حالا نران نباشیم کی برسن و کی خیابونارو ببندن . دخترش هم از اون دخترایی بود که از سبک زندگی پدرش متنفره و میخواد یه دختر آزاد معمولی باشه نه دختر یه مافیایی . از همینجای خواب بود که فهمیدیم این یارو مافیاییه . اصلا بحث اون شی مهم و اینا هم فراموش شد . نمیدونم چی شد که دیدم از من خوشش اومده و رو من حساب میکنه . بعد یه کار بهم داد و بعدم دیدم دخترش زنه منه و بچه دار شدیم ولی چند روز بیشتر نگذشته بود . من میگفتم حالا دیگه جام امنه نوه اش بچه منه دخترش زنمه دیگه منو نمیکشه تا اینکه اینا داشتن برای نامزد کردن یه نفر برای ریاست جمهوری آماده میشدن و نقشه میکشیدن که بعدا فهمیدم خودمم و تلوزیون داشت یارو نشون میداد و لحظه به لحظه نتیجه رای گیری رو اعلام میکرد تا اینکه تیم ما با 700 امتیاز برنده شد و من داشتم از تلوزیون میدیدم برنامه رو تو خونه یارو ولی همزمان خودم اونجا بودم . تو دلم میگفتم معلوم بود ما برنده میشیم و صحنه ای که تو تلوزیون دیدم این بود که این یارو کنار روحانی وایساده بود و با هم عکس میگرفتن که یه دفعه به من گفتن آقای رئیس جمهور یه عکس تکی با پرچم ایران بگیرید که من از تو خونه طی الارض کردم رفتم اونجا با پرچم عکس گرفتم و برگشتم با همون لباسای تو خونه . وقتی برگشتم گفتم این یارو که درگیر کارای مهم تریه و نیست بهتره گاوصندوقشو باز کنم و ازش دزدی کنم و برم . یه نقشه عالی کشیدم تو همه اون چهار تا خونه که اون ماشینا بودن که خیابونا رو میبستن بمب گذاشتم همه رو منفجر کردم شلوغ شد مادر یارو داشت غصه میخورد که نمیدونم سرقتمو با موفقیت انجام دادم یا نه . و یه دفعه زمان و مکان تغییر کرد و من بچه سال تر شده بودم با دو تا بزرگتر رفته بودم بیرون . یه ترقه هایی وجود داشت که وقتی آتیششون میزدی عین جت میرفتن هوا و من این فکر به ذهنم رسیده بود که با ترکیب کردن این ترقه و یه ترقه دیگه کاری کنم که این ترقه بعد از انفجار یه ترقه دیگه روشن بشه و چندبار از چند تا مغازه دار که ترقه میفروختن پرسیدم میشه این دو تا ترقه رو ترکیب کرد که یکیشون تشویقم کرد و گفت احسنت به این خلاقیت . چرا نشه ؟ و خیلی از ایده من خوشش اومده بود . و یه نمونه از اون رو ساختم و تو خواب دنبال راهی برای مستقیم کردن مسیر پرواز اون ترقه بودم که باز مکان و زمان ریخت به هم و من با دست پانسمان شده از گازگرفتگی گرگ با چند نفر دیگه تو یه بیایون که فقط یه سبزی فروشی اونجا وجود داشت ایستاده بودیم و قصد داشتیم بریم یه جایی که من گفتم بهتره شراب هم بخریم و چند نفر منو راهنمایی کردن که سبزی فروشیه عرق و شراب داره . رفتم گفتم آقا شراب دارید ؟ گفت شراب نه ولی اسطوخدوس داریم خیلی بهتره لیتری 60 تومن . آروم هم میگفت کسی نشنوه . و تو اون منطق خواب اسطوخدوس یه چیزی بود که کار شراب رو میکرد ولی یکی که اونجا بود گفت من اسطوخودوس گرفتم روم کار نمیکنه منم دو دل شدم . یه پسری اونجا بود که گفت برامون شراب خوب سراغ داره و مارو کشوند جایی که بهمون شراب بده و ما فکر میکردیم دوستمونه و چندتامون رو از کشته شدن نجات داد تا اینکه من دیدم تو یه اتاق صخره ای هستم تو دل بیابون و کمد دارم و یه مشت چیز دیگه که یکی میخواست بیاد دیدن من که مهم بود شبیه شاه های آفریقایی بود اگه آفریقا شاه داشته باشه . بعد نمیدونم چی شد که همون پسره که فکر میکردیم جون ماها رو نجات داده در واقع برای ما تله گذاشته بوده و خیلی پیچیده همه رو کشت و من اون لحظات کنار پسره راه میرفتم و به راز ها پی میبردم و دستم پانسمان نداشت .