درد غیر مشترک

در دردی که میکشم همدردهای زیادی ندارم . آدم هایی که تحمل میکنند ، صبر میکنند ، میپذرند ، میفهمند و درکم میکنند زیاد نیستند . به همین خاطرِ دردناک است که درد میکشم . آدمهایی که میفهمند زیاد نیستند . همین است که باید گریه ات را به باران بگویی غمت را با گل پشت پنجره درمیان بگذاری . انگار با درد زاده شده ام دیگران هم تقصیر ندارند من هم انقدر قوی نیستم که هر روز نقش بازی کنم . همین میشود که کنترل اوضاع از دستت خارج میشود هر روز بیشتر فرو میروی و بیشتر ترد میشوی . همه اش سخت است . زندگی ، مرگ ، زمان ، صبر ، امید همه شان سخت هستند . چه کنم که به الذات غمگینم ؟ با این درد چه کنم؟ اینکه همه را پس میزنم دست من نیست هیچ چیز این روندی که نهایتا 50 60 سال طول میکشد دست من نیست . کاش هم نوع داشتم که میفهمید ناراحتی ام را ، غمم را ، دردم را ، توقعم را ، حالم را . کار از این حرفا گذشته است همه امیدم همین است که هم نوع پیدا کنم . باید صبر کرد و این رنج است . رنجی ست که هر روز میبرم با خودم به هر جا پیش هر کس و اذیت شان میکنم . از وقتی فهمیدم دارم چه میکنم نقش بازی کردم انقدر که برای خودم هم دروغ بزرگی شده ام . و این رنج است . کاش هم نوعی داشتم و به امید زنده ام که در راه او را ببینم و این درد غیر مشترک سر شکن شود .