زاک ( قسمت اول )

در نوامبر یک سال معمولی در خانواده ای معمولی در جنوب ایتالیا و در یک خانه عجیب به دنیا آمده بود . و شاید همان خانه باعث شد همه اتفاقا و حوادث زندگی اش مثل اسمش "زاک" عجیب باشد . موهای لخت قهوه ای و چشم هایش به درشتی چشم های یک زن زیبای جواب بود . ابروهایش مثل یک مرد بالغ عصبانی درهم بود و پوستش انگار سرخی خونی که خورده بود را نشان میداد و لبهای درشتی داشت که انگار مقدر شده بود بر پیشانی خدا بوسه بزند . وقتی او به دنیا آمد هرچیزی که بار سنگین شکوه را به دوش میکشید مرد. شکوه در چهره آن پسر بود . همه مردم شهر به دینش میآمدند و جلوی اش به زمین میافتادند . نه برای دعا و شفاعتشان ، حتی او را قدیس هم نمیدانستند . شکوهش این را از مردم میخواست . آنها هم همیشه اطاعت میکردند . خانواده "زنو" که قبلا هم به خاطر فامیلی عجیب و غریبشان انگشت نما بودند تصمیم گرفتد از آن شهر بروند . عده ای میگفتند آنها خون مینوشند عده ای میگفتند آنها خون عیسی را نوشیده اند . پدر زاک تصمیمش را گرفته بود آنها باید میرفتند . به یک جای امن تر به جایی که کسی آنها نشناسد . وقتی زاک تنها ٤ سال داشت پدر زاک همه اساسیه خانه خود را به جز یک صندوق بزرگ قدیمی که همیشه آن را در انبار زیر شیروانی خانه اش نگه میداشت  فروخت و چند روز بعد به یک شهر کوچک در شمال ایتالیا مهاجرت کردند . همسر آقای زنو هم در نگهداری از صندوق خیلی وسواس داشت . میگفتند تنها چیزی که از پدر آقای زنو باقی مانده همین صندوق است .  به نظر تصمیم درستی بود و خانواده تا ٩ سالگی زاک در آرامش زندگی کردند تا اینکه یک روز زاک از بالای درختی که رو به روی خانه اشان بود افتاد ولی چیزی که ماجرا را عجیب میکرد این بود که زاک صدمه ای ندید و اون حتی بعد از این ، سریع بلند شد و به سمت اتاقش در انبار زیر شیروانی دوید . او کاملا سالم بود ولی عمیقا ناراحت . بعد از آن حادثه زاک به قدری افسرده و ناراحت شد که حتی برای ناراحتی خودش هم اشک میریخت . پدر زاک دیگر نمیتوانست تحمل کند هرطور که شد اسقف اعظم کلیسا را راضی کرد تا به خانه شان بیاید و با زاک صحبت کند او قول نیمه شب را اسقف گرفت . اسقف به خانه آنها آمد و وقتی آقای زنو خواست او را تا انبار زیر شیروانی همراهی کند گفت : لازم نیست شما که حالتان خوب است من میروم با زاک صحبت کنم . شما اینجا باشید شاید زاک بخواهد چیزی به من بگوید . اسقف به سختی وارد اتاق زیر شیروانی شد و در آن تاریکی فقط دو چشم سفید بزرگ سفید دید که به نظرش آمد این چشمان زاک باشد . اسقف گفت : زاک تو هستی پسرم ؟ زاک گفت : بله پدر.
اسقف گفت تو فهمیدی من یک کشیشم ؟ زاک گفت : بله پدر . من انقدر عجیبم که همه را یاد خدا میاندازم . 
اسقف که ماجرا را از پدر زاک شنیده بود رو به روی زاک ایستاد و بدون اینکه حرف اضافه ای بزند گفت : زاک! گاهی اوقات درد یک حادثه خیلی دردناک را حس نمیکنیم و گاهی هم یک اتفاق کوچک درد های بزرگت را یادآوری میکنند . 
اسقف که میدانست ناراحتی کودکانه ولی ریشه دار و به جای زاک برای چیست از اتاق زیر شیروانی پایین رفت و به خانواده زنو گفت چیزی درباره "درد زاک" نمیداند و رفت . زاک بزرگ و بزرگتر شد حالا دیگر جوان شده بود یک جوان با ریخت و قیافه عجیب و زیبا که انگار زیباییش یک جور علامت است . نا ملایمات و درد ها و زخم ها زاک را رها نمیکردند . از وقتی یک جوان مثل بقیه هم سن و سالانش بود هیچ چیز نداشت هرچیزی هم داشت یا نسیه بود یا نصفه نیمه . در رنج زندگی کرد. آقای زنو همان سالها مرد بدون این که پولی برای باقی بگذارد ، مادرش را در جریان جنگی میان ایتالیا و شرق گم کرد . خالی شده بود . گم شده بود . خانه پدرش را فروخت و همه اسباب و اساسیه ای که برای مادرش عزیز بودند . به جز آن صندوقچه که دلبستگی عجیبی به آن داشت و خودش هم نمیدانست چرا بازش نمیکند شاید فقط یه صندوقچه ، یک یادرگاری از پدرش بود. انقدر خالی بود  که حتی فکر بازکردنش را هم نکرده بود .  همه پولش خرج ویسکی و خورد و خوراکش شد . همه پولش . در یک خرابه باقی مانده از جنگ ویرانگیر سال قبل یک سرپناه پیدا کرد که دربرابر باران محفوظ بود . صندوقچه را تکیه گاه خودش کرد و همانجا ماند . سرمای شدیدی خورده بود و به خاطر ویسکی و سیگار در سینه اش درد وحشتناکی احساس میکرد .  انقدر ذلیل و بداقبال و افسرده و دردمند بود که لذت میبرد از مرضی که داشت و از دردی که میکشید. گاهی قلبش تیر میکشید به خاطر سیگار و الکل ولی لذتی میبرد که دلش میخواست مدام بیشتر و بیشتر و شود . دلش میخواست از تو له شود دلش میخواست خونش کثیف باشد دلش میخواست یک زخم عمیق و طولانی روی بدنش باشد که جایش غفونت کند . زخمهاش مثل چاقویی کند کالبدش را شکافتند انقدر که دیگر زخم های از بدنش جدا شده بود هیچ دردی را احساس نمیکرد هیچ لذتی  را هم نمیفهمید .