زمان حادثه

مثل وقتی ست که چند دقیقه بعد از شروع فیلم به سینما رسیده باشی در تاریکی سالن سینما صندلی ات را پیدا میکنی و رو به رویت یک صفحه روشن است که هیچ چیز ار آن نمیدانی چند لحظه ای حیرانی تا اینکه روال فیلم دستت آید . 
تصور میکردم زندگی از یک روزی به بعد شروع میشود از وقتی که به خودت بیایی و به خودت بگویی خب ، از امروز به بعد میخواهم زندگی کنم و آماده ام همه خطرها و مسئولیت ها و ناراحتی ها و سختی هایش را بپذیرم . ولی این نبود . زندگی خودش شروع شد مثل فیلم که بدون توجه به رسیدن یا نرسیدن ما شروع میشود . میبینی الان که حتی فکرش را هم نمیکردی مشکلات خودت را داری مسئولیت های سنگینی داری فکرت مشغول است آدم خودت نیستی و بدتر از همه نگرانی های جدی ای داری . 
خلاصه اینکه یکهو همه چیز جدی میشود انقدر سریع و ناگهانی که میترسی . فکر میکنی همه اش را دیگران به عهده میگیرند و حل و فصلش میکنند همان هایی که تاحالا همه چیز را به آنها می‌سپردی تا ردیفش کنند اما حالا نگرانی ها و مشکلات مال تو هستند یا باید درستشان کنی یا نمیتوانی ادامه بدهی . همینش ترسناک است . خودت هستی و خودت. شاید اگر خیلی خوش شانس باشی دوستان خوبی داشته باشی که بتوانی از ترسهایت برایشان بگویی تا کمی احساس امنیت کنی . وقتی هنوز برای زندگی خودت هم تصمیم نگرفتی و به بعد موکولش کردی و در این فکری که یک روزی زندگی ام را شروع میکنم ،  جا میخوری اگر به خودت بیایی و ببینی باید پشتیبان و تکیه گاه دیگران باشی ، باید دلداری بدهی،  باید از خودت بگذری . 
Post a Comment