درد غیر مشترک

در دردی که میکشم همدردهای زیادی ندارم . آدم هایی که تحمل میکنند ، صبر میکنند ، میپذرند ، میفهمند و درکم میکنند زیاد نیستند . به همین خاطرِ دردناک است که درد میکشم . آدمهایی که میفهمند زیاد نیستند . همین است که باید گریه ات را به باران بگویی غمت را با گل پشت پنجره درمیان بگذاری . انگار با درد زاده شده ام دیگران هم تقصیر ندارند من هم انقدر قوی نیستم که هر روز نقش بازی کنم . همین میشود که کنترل اوضاع از دستت خارج میشود هر روز بیشتر فرو میروی و بیشتر ترد میشوی . همه اش سخت است . زندگی ، مرگ ، زمان ، صبر ، امید همه شان سخت هستند . چه کنم که به الذات غمگینم ؟ با این درد چه کنم؟ اینکه همه را پس میزنم دست من نیست هیچ چیز این روندی که نهایتا 50 60 سال طول میکشد دست من نیست . کاش هم نوع داشتم که میفهمید ناراحتی ام را ، غمم را ، دردم را ، توقعم را ، حالم را . کار از این حرفا گذشته است همه امیدم همین است که هم نوع پیدا کنم . باید صبر کرد و این رنج است . رنجی ست که هر روز میبرم با خودم به هر جا پیش هر کس و اذیت شان میکنم . از وقتی فهمیدم دارم چه میکنم نقش بازی کردم انقدر که برای خودم هم دروغ بزرگی شده ام . و این رنج است . کاش هم نوعی داشتم و به امید زنده ام که در راه او را ببینم و این درد غیر مشترک سر شکن شود . 

سوسپانسیون شدیم تو هم

بهش گفتم چی ؟ ها ؟ بیا اینجا بینم . 
گفت واسه چی بیام ؟
گفتم بت میگم بیا .
گفت خب. 
اومد . 
بش گفتم تو چی میگی هی ما مثل بقیه نیستیم ما خار دارین انگار ما یه طوریمونه ما کیری پیری ایم ؟ چته ؟ 
گفت خوب مگه نیستیم ؟
گفتم فکر کن ببین هستیم ؟
گفت خوب فکر کردم دیدم هستیم . 
گفتم خوب حالا بیشتر فکر کن سعی کن به یه نتیجه دیگه برسی .
گفت خوب ما کیری پیریا مگه درست فکر میکنیم ؟
گفتم خوب لامصب همون اول .
اصلا ما چمونه ؟
بیا اینجا بینم . 
گفت من که همینجام.
گفتم اه مگه نگفتی ما یه جور دیگه ایم ؟
گفت خب.
گفتم بیا اینجا بینم .
گفت آها باشه . 
گفت مرتیکه چته تو ؟
گفت بابا گیر ندی ولمون کنی طوریمون نیست.
گفتم من بت گیر میدم ؟ من ؟ من که آدم خوبی ام . 
گفت خوبی ولی گیر میدی .
گفتم اصلا تو از کجا هی از ته ته ته من نظر میدی ؟ 
گفت تو چرا سولایی میپرسی که تهِ‌تِ ؟
گفتم خوب من درگیرم .
گفت منم درگیرتم .
درگیر هم بودیم آقا . یه جوری گره زده بودن مارو بهم . گره که میگم نه یعنی از این گره ادبی ها که باز میشه ها گره واقعی گره که باهاش دست گروگان ها رو میبندن . خوار آدمو میگاد وگرنه ما اینجا نیومدیم متن ادبی بنویسیم که مستده .
حالا این یه طوری میشه تهش . فعلا که درگیرم . 
بعد حالا اینا هیچی . یه دفعه برگشت گفت میدونی چته ؟
گفتم هرچیم هست تقصیر توئه .
گفت خوب حالا کاریش که نمیتونی بکنی ؟ میتونی ؟ 
گفتم مام که پای ما لنگ است و منزل بس دراز
گفت منم همینو میگم دیگه .
گفتم یعنی میخوای همینجوری آزارم بدی ؟
گفت نه شاید لنگان لنگان خرک خود به مقصد رسوندی . 
گفتم داری امید میدی ؟
گفت داری امید میدی . 
تو هم قاطی بودیم آقا .
حالا اینا هیچی . 
چیه که انقدر سخته که ما نمیتونیم ؟ 
بقیه میتونن . 
دیگه اومد بگه من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک و اینا که زدم خوارشو گاییدم . 
ولی قاطیه ها هنوز . 
هنوز گره ایم تو هم . بدتر هم شده حالا که خوارش گاییده شده . 
هیچ وقت قابل تحمل نبود . 
الان دیگه مطمئن شدم چون بهش گره خوردم دارم تحملش میکنم . 
مال بقیه خوبه . این رفیقم داره میگه چون باید تحملش کنه بهش گره خورده .
آخرش گفت تو مگه قاطی نشدی با من ؟
گفتم خب .
گفت چی پس میگی بیا بیا . 
گفتم اون واسه حسشه . باحال میشه.
یه چیزایی گفت من نفهمیدم راستش .
سوسپانسیون شدیم تو هم.

نگارا

نگار است . با چشمانی رنگی شاید سبز و موهای بلند مجعد قهوه ای روشنش پشت شانه هایش را پوشانده . پوستش خیلی هم سفید نیست. کمی شرقی ست . حالش در لبهایش پیداست . چشمانش فقط صداقت است . لطافت دخترانه اش آخ لطافت دخترانه اش چه شوقی دارد لطافت دخترانه اش .

تو بیا

بیا یه تمهیدی بیاندیش بابا . ما حالمون خوب نیست . بیا یه کاری کن که دربان اگر دستمون رو گرفت ما جرات کنیم بزنیم دست دربان بشکنیم . بیا باش . بیا همیشه طرف ما باش . یاروی ما باش . بیا مزاحممون شو والله به خدا مراحمی . بیا ما هرچی اومدیم دیدیم وز عوضش گشته میسر غرض براتون . حالا شما بیا ما قول میدیم نسبت به تاب جعد مشکینتون بی تفاوت نباشیم . ما قول میدیم همه جوره حال بدیم بت . به خدا اگت نیای یه وقت دیر میشه نوبت ما میشه بعد ما واگذار میکنیم به حریف و میریما . به خدا یه وقت دیدی نه شما اومدی نه مارو گذاشتی بیایم دوسر باخت میشه غریبه عین کفتار گشنه میاد بالا سر جسدمون . حیفه به خدا . بیا . یهو دیدی فردا نبودیم. بیا و امروز که در دست توام مرحمتی کن . فردا اعتبار نداره . دوست داریم زود تر شه یهو شه . بحث عجول بودن نیستا . وقتشه . بیا.

زاک ( قسمت اول )

در نوامبر یک سال معمولی در خانواده ای معمولی در جنوب ایتالیا و در یک خانه عجیب به دنیا آمده بود . و شاید همان خانه باعث شد همه اتفاقا و حوادث زندگی اش مثل اسمش "زاک" عجیب باشد . موهای لخت قهوه ای و چشم هایش به درشتی چشم های یک زن زیبای جواب بود . ابروهایش مثل یک مرد بالغ عصبانی درهم بود و پوستش انگار سرخی خونی که خورده بود را نشان میداد و لبهای درشتی داشت که انگار مقدر شده بود بر پیشانی خدا بوسه بزند . وقتی او به دنیا آمد هرچیزی که بار سنگین شکوه را به دوش میکشید مرد. شکوه در چهره آن پسر بود . همه مردم شهر به دینش میآمدند و جلوی اش به زمین میافتادند . نه برای دعا و شفاعتشان ، حتی او را قدیس هم نمیدانستند . شکوهش این را از مردم میخواست . آنها هم همیشه اطاعت میکردند . خانواده "زنو" که قبلا هم به خاطر فامیلی عجیب و غریبشان انگشت نما بودند تصمیم گرفتد از آن شهر بروند . عده ای میگفتند آنها خون مینوشند عده ای میگفتند آنها خون عیسی را نوشیده اند . پدر زاک تصمیمش را گرفته بود آنها باید میرفتند . به یک جای امن تر به جایی که کسی آنها نشناسد . وقتی زاک تنها ٤ سال داشت پدر زاک همه اساسیه خانه خود را به جز یک صندوق بزرگ قدیمی که همیشه آن را در انبار زیر شیروانی خانه اش نگه میداشت  فروخت و چند روز بعد به یک شهر کوچک در شمال ایتالیا مهاجرت کردند . همسر آقای زنو هم در نگهداری از صندوق خیلی وسواس داشت . میگفتند تنها چیزی که از پدر آقای زنو باقی مانده همین صندوق است .  به نظر تصمیم درستی بود و خانواده تا ٩ سالگی زاک در آرامش زندگی کردند تا اینکه یک روز زاک از بالای درختی که رو به روی خانه اشان بود افتاد ولی چیزی که ماجرا را عجیب میکرد این بود که زاک صدمه ای ندید و اون حتی بعد از این ، سریع بلند شد و به سمت اتاقش در انبار زیر شیروانی دوید . او کاملا سالم بود ولی عمیقا ناراحت . بعد از آن حادثه زاک به قدری افسرده و ناراحت شد که حتی برای ناراحتی خودش هم اشک میریخت . پدر زاک دیگر نمیتوانست تحمل کند هرطور که شد اسقف اعظم کلیسا را راضی کرد تا به خانه شان بیاید و با زاک صحبت کند او قول نیمه شب را اسقف گرفت . اسقف به خانه آنها آمد و وقتی آقای زنو خواست او را تا انبار زیر شیروانی همراهی کند گفت : لازم نیست شما که حالتان خوب است من میروم با زاک صحبت کنم . شما اینجا باشید شاید زاک بخواهد چیزی به من بگوید . اسقف به سختی وارد اتاق زیر شیروانی شد و در آن تاریکی فقط دو چشم سفید بزرگ سفید دید که به نظرش آمد این چشمان زاک باشد . اسقف گفت : زاک تو هستی پسرم ؟ زاک گفت : بله پدر.
اسقف گفت تو فهمیدی من یک کشیشم ؟ زاک گفت : بله پدر . من انقدر عجیبم که همه را یاد خدا میاندازم . 
اسقف که ماجرا را از پدر زاک شنیده بود رو به روی زاک ایستاد و بدون اینکه حرف اضافه ای بزند گفت : زاک! گاهی اوقات درد یک حادثه خیلی دردناک را حس نمیکنیم و گاهی هم یک اتفاق کوچک درد های بزرگت را یادآوری میکنند . 
اسقف که میدانست ناراحتی کودکانه ولی ریشه دار و به جای زاک برای چیست از اتاق زیر شیروانی پایین رفت و به خانواده زنو گفت چیزی درباره "درد زاک" نمیداند و رفت . زاک بزرگ و بزرگتر شد حالا دیگر جوان شده بود یک جوان با ریخت و قیافه عجیب و زیبا که انگار زیباییش یک جور علامت است . نا ملایمات و درد ها و زخم ها زاک را رها نمیکردند . از وقتی یک جوان مثل بقیه هم سن و سالانش بود هیچ چیز نداشت هرچیزی هم داشت یا نسیه بود یا نصفه نیمه . در رنج زندگی کرد. آقای زنو همان سالها مرد بدون این که پولی برای باقی بگذارد ، مادرش را در جریان جنگی میان ایتالیا و شرق گم کرد . خالی شده بود . گم شده بود . خانه پدرش را فروخت و همه اسباب و اساسیه ای که برای مادرش عزیز بودند . به جز آن صندوقچه که دلبستگی عجیبی به آن داشت و خودش هم نمیدانست چرا بازش نمیکند شاید فقط یه صندوقچه ، یک یادرگاری از پدرش بود. انقدر خالی بود  که حتی فکر بازکردنش را هم نکرده بود .  همه پولش خرج ویسکی و خورد و خوراکش شد . همه پولش . در یک خرابه باقی مانده از جنگ ویرانگیر سال قبل یک سرپناه پیدا کرد که دربرابر باران محفوظ بود . صندوقچه را تکیه گاه خودش کرد و همانجا ماند . سرمای شدیدی خورده بود و به خاطر ویسکی و سیگار در سینه اش درد وحشتناکی احساس میکرد .  انقدر ذلیل و بداقبال و افسرده و دردمند بود که لذت میبرد از مرضی که داشت و از دردی که میکشید. گاهی قلبش تیر میکشید به خاطر سیگار و الکل ولی لذتی میبرد که دلش میخواست مدام بیشتر و بیشتر و شود . دلش میخواست از تو له شود دلش میخواست خونش کثیف باشد دلش میخواست یک زخم عمیق و طولانی روی بدنش باشد که جایش غفونت کند . زخمهاش مثل چاقویی کند کالبدش را شکافتند انقدر که دیگر زخم های از بدنش جدا شده بود هیچ دردی را احساس نمیکرد هیچ لذتی  را هم نمیفهمید . 

be the one to hold the string

عقده است ؟ نه عقده نیست . فقدانه . نداشتنه . والا به خدا من اندازه دروغ هایی که گفتم هستم اندازه خالی هایی که بستم ولی خالی نبستم که کسشر باشه . من برای پذیرفته شدن بین کسایی که همه کس رو قبول نمیکردن کافی بودم ولی معلوم نبود که کافی ام. بلد نیستم تو حرفام نشون بدم . تو رفتارم هم همیشه شک داشتم معلومه یا نه . ولی والا بالله اگه تصوری از خودم برای کسی ، غیر چیزی که میدونم هستم درست کرده باشم . برای همین ناراحت نیستم از کارام از دروغایی که گفتم . شما نمیفهمیدید من ناراحتم ، من گفتم فلان مشکلو دارم که بدونید تا همین حد و اندازه ناراحتم . شما نمیفهمیدید دوستتون دارم ، گفتم از یه کار مهم که توش سود بود زدم به خاطر شما . شما نمیفهمیدید من کسی ام که میخوام آقای خودم باشم ، گفتم آقای خودمم . من میخوام دروغ هایی که گفتم باشم ولی به خدا برای اینکه مرد باشی لازم نیست حتما خوارت گاییده شده باشه . تو ببین من چیکار میکنم تو ببین من واکنشم به رفتارا و حرفا و کارا چیه بعد بگو این مثل بچه رفتار کرد یا مثل کسی که 20 ساله آقای خودشه . خوارتونو گاییدم که منو زدین زمین از من یه محتاج درست کردین که بخوام با شما باشم به هر قیمتی حتی شده به قیمت مالیخولیایی شدن . شما نفهمیدین منم مثل شمام ، من گفتم منم دقیقا کارایی که تو کردی کردم. ولی کسکش عالمم اگر حرفی زده باشم که در حد و قواره اش نبوده باشم . شما زندگی کرده بودین یه چیزایی رو کهنه کرده بودین من نکرده بودم و میفهمیدم اندازه شماها به خدا ولی نمیدیدین که منم متوجه ام. گفتین بچه اس گفتم بزرگم . من نداشتم آقا من هیچوقت دوست نداشتم من هیچوقت رفیق نداشتم که پایه ام باشه من هیچوقت رفیق نداشتم که پشتم بهش گرم بشه هرکیو پیدا کردم نخواستم ازدست بدم همون اول کاری گفتم من مَردم که قبولم کنن . حالا حالم از این مالیخولیایی ای که شدم بهم میخوره . منتظرم "م" بیاد . اون منو قبول داره بدون اینکه گولش بزنم منو قبول میکنه . منتظرم بیاد یه هفته خودم باشم .  خسته شدم سرم درد گرفته فکر کن همه عمرت از وقتی از چشم باز کردی کسکشای دوروبرتو دیدی نقش بازی کنی فکر کن به هرکی رسیدی حواست باشه چه خالی هایی براش بستی . بگا میری دیگه . میخوام "م" بیاد با همه بدی هاش که اتفاقا بدی هاش حرص منو درمیاره ولی میخوام بیاد که منو قبول کنه بدونه من کی ام چی ام چه فکری دارم بدون اینکه بخوام گولش بزنم . من خوار همه شماهایی که یه نمونه دم دستی دارین تا از رو اون تشخیص بدین یه نفر مقبول هست یا نه رو گاییدم . حتما باید طرفت بگا رفته باشه سختی کشیده باشه که بهش بگی خیلی مردی ؟ خیلی انسانی ؟ حتما باید بگه بزرگه که بفهمی بزرگه میفهمه ؟ حتما باید صبح تا شب یه مشت کلمه جنده شده جویده شده کپک زده تو دهنوت بچرخه ؟ مجبورین همیشه یه حرفای تکراری رو تکرار کنین ؟ مثل ربات زندگی میکنین خاک بر سرا کل زندگیتون حول رابطه و رفتارهایی که تو رابطه درسته و غلطه میچرخه . رابطه منظورم همه نوعشه . آشغالا لازم نیست همه زندگیتون درباره همین یه مورد حرف بزنین . همه حرفاتون درباره رفتار کردنه . آهنگایی که گوش میدین همش همینه . امام ریدین با رفتار کردن هاتون که یکی مثل منم مجبور میکنین به همین فکر کنم همیشه و همیشه این تو سرم باشه که اوه اوه اینا چقدر سریع درباره یکی قضاوت میکنن بذار خالی ببندم جامو سفت کنم . آره همین . بذار خالی ببندم جامو سفت کنم . منم مجبور کردین مثل شماها فکر کنم اما نمیخوام دیگه میخوام خودم باشم میخوام یه نفس راحت بکشم خودم برای خودم کافی ام . کونت پاره میشه وقتی مجبوری برای همه ادا دربیاری تا ترکت نکنن تا دوستت داشته باشن . اما من دیگه اون کسخلی که بودم نیستم نه که تصمیم گرفته باشم یا عوض شده باشم نه . انقدرا با اراده هم نیستم . من فقط خسته شدم دیگه کم آوردم بیخیال شدم . ترجیح میدم صبر کنم تا همه چیز اونطوری که میخوام بشه ترجیح میدم صبر کنم تا قدر همه دروغ هایی که گفتم بگا برم یعنی میخوام واقعا زندگی کنم که دیگه مجبور نشم دروغ بگم که هرکی منو دید زندگیمو دید خود به خود قبولم کنه . میخوام بخوابم شاید 6 ماه شاید یه سال . میخوام انقدر بخوابم که وقتی بیدار شدم انقدر گهی نباشم . میخوام انقدر نباشم که وقتی اومدم بتونم از اول شروع کنم . ولی من هیچوقت یادم نمیره این درسی که گرفتمو . من یاد گرفتم چقدر راحت میشه کسخلتون کرد یاد گرفتم چقدر راحت میشه داد دستتون . اینم یادم نمیره که چقدر بی شرفین که الکی الکی یکی رو محتاج خودتون میکنین بدون یه ذره انصاف و وجدان . یه نفرو ذلیل خودتون میبنید و خوشحال میشید و پشت سرش بهش میگید این کسخلم مارو ول نمیکنه . من خوارتونو گاییدم وحشیا . اما من رو دست زدم بهتون مثل عروسک بازیتون دادم مثل عروسکای خیمه شب بازی . نخ دست من بود. گریوندمتون ، ناراحتتون کردم ، خوشحالتون کردم ، خندوندمتون ، راهی رفتین که من خواستم .  مثل خدا .
I don't apologize - to take care of my family, and I refused to be a fool, dancing on the string held by all those bigshots. I don't apologize - that's my life . 
"Don Corleone"

بازی منتهی العافیه را میبازم

یا نداشتم یا نسیه داشتم یا نصفه نیمه داشتم . هیچ وقت نه حس تعلق داشتم نه چیزی متعلق به من بوده . خیالم راحت نبوده هیچوقت . 

زمان حادثه

مثل وقتی ست که چند دقیقه بعد از شروع فیلم به سینما رسیده باشی در تاریکی سالن سینما صندلی ات را پیدا میکنی و رو به رویت یک صفحه روشن است که هیچ چیز ار آن نمیدانی چند لحظه ای حیرانی تا اینکه روال فیلم دستت آید . 
تصور میکردم زندگی از یک روزی به بعد شروع میشود از وقتی که به خودت بیایی و به خودت بگویی خب ، از امروز به بعد میخواهم زندگی کنم و آماده ام همه خطرها و مسئولیت ها و ناراحتی ها و سختی هایش را بپذیرم . ولی این نبود . زندگی خودش شروع شد مثل فیلم که بدون توجه به رسیدن یا نرسیدن ما شروع میشود . میبینی الان که حتی فکرش را هم نمیکردی مشکلات خودت را داری مسئولیت های سنگینی داری فکرت مشغول است آدم خودت نیستی و بدتر از همه نگرانی های جدی ای داری . 
خلاصه اینکه یکهو همه چیز جدی میشود انقدر سریع و ناگهانی که میترسی . فکر میکنی همه اش را دیگران به عهده میگیرند و حل و فصلش میکنند همان هایی که تاحالا همه چیز را به آنها می‌سپردی تا ردیفش کنند اما حالا نگرانی ها و مشکلات مال تو هستند یا باید درستشان کنی یا نمیتوانی ادامه بدهی . همینش ترسناک است . خودت هستی و خودت. شاید اگر خیلی خوش شانس باشی دوستان خوبی داشته باشی که بتوانی از ترسهایت برایشان بگویی تا کمی احساس امنیت کنی . وقتی هنوز برای زندگی خودت هم تصمیم نگرفتی و به بعد موکولش کردی و در این فکری که یک روزی زندگی ام را شروع میکنم ،  جا میخوری اگر به خودت بیایی و ببینی باید پشتیبان و تکیه گاه دیگران باشی ، باید دلداری بدهی،  باید از خودت بگذری . 

ما یه حالی ایم

ما یه حالی ایم 
نه حالمون خوبه نه حالمون بده 
ما تعجب کردیم 
از این روزا از این شبا
از این آدما از این کارا 
ما متوجه نیستیم آقا 
متوجه این حرفا این صوبتا
ما گیج شدیم 
گیج این نگاه ها گیج این خنده ها 
ما گم کردیم
خودمونو شمارو
ما موندیم آقا 
تو اون روزا تو اون صداها
ما خوندیم
فکراتونو دست خط تونو
ما مات شدیم آقا 
مات اون حرفا مات اون کارا
ما یه حالی ایم 
نه خوشحالیم نه ناراحت 
ما راضی ایم 
به اینکه هستین به اینکه نیستین
برا ما فرقی نداره دیگه 
که باشین که نباشین 
ما گیجیم آقا 
نه که مست باشیم 
اما متوجه نیستیم یه چند روزیه که چه خبره 
ما این روزا رو نه میفهمیم نه نمیفهمیم 
ما خودمونو به نفهمی هم نزدیم 
ما سواریم رو موجا 
هرجا برن 
مام میریم
قانون هم نداریم 
ما یه حالی ایم
ما خسته ایم آقا
ما خیلی خسته ایم
ما یه حالی ایم