بر اساس یک حقیقت خیالی - فصل اول

مهم نیست که گناه میکنید ، مهم است که بعد از گناه چه میکنید . گاهی بهترین روش برای اینکه خودت را وادار کنی در مسیری باشی که میدانی درست است اینست که به بیراهه بروی . اوائل شاید برایت مهم نباشد که چه میشود ولی وقتی ترس و نا امیدی سراغت آمدند خواه نا خواه برمیگردی و تا راه را پیدا نکنی آرام نمیشوی . شاید بگویند چه کاریست ؟ خوب از اول آدم راهش را میگیرد میرود و مواظب است که به بیراهه کشیده نشود . این هم حرفی ست ولی آدمی که دوباره راهش را پیدا میکند از آن به بعد محکم تر قدم برمیدارد . این اتفاقا تنها مسیری ست که نمیخواهیم زود به مقصدش برسیم . اهمیتی نمیدهیم که راهمان طولانی شده یا کوتاه یا دلمان نمیسوزد که چرا گاهی گم شده ایم و از عقب تر دوباره شروع کرده ایم تنها چیز مهم در این سفر این است که خوشحال رفته باشیم . گاهی دلمان میخواهد تنها باشیم و دم غروب در راه قدم بزنیم و با خودمان بلند بلند صحبت کنیم گاهی میخواهیم هم صحبتی داشته باشیم گاهی زمین میخوریم باید کسی باشد که دستمان را بگیرد گاهی هم تنهایمان میگذراند . اگر تنهایت گذاشتند صبر کن . شاید تو خیلی تند قدم برداشتی شاید دوستانت ایستاده اند محو تماشای منظره ای زیبا شده اند ولی اگر دیدی از کنارت گذاشتند و تو را ندیدند ، وقتی خوب شدی خودت بلند شو و بدان در این جاده به هرکسی که مستحق کمک باشد ، کمک میشود .
این یکی از رازهای جاده است و از قبل باید بدانی تنها مسافرانی که پا در این راه گذاشته اند تو و دوستانت نبوده اید . کمی که بروی آدم های جدیدی میبینی شاید اصلا یکی زمین خورده باشد و تو باید دستش را بگیری بلندش کنی و هزار حادثه دیگر .
اگر امید هم میخواهی یک راز دیگر این جاده را به تو میگویم ، در راهت ١٠ دوست پیدا میکنی که فقط یکی از آنها تا انتهای مسیر با تو میماند پس اگر جلو تر رفتی و دوستی پیدا کردی و میانه راه تنهایت گذاشت غصه نخور . او تو را یک قدم به پیدا کردن دوست خوبت نزدیک تر کرده است .
Post a Comment