تحریر خیال خط او نقش بر آب است

 حاصل احساس جبر است و هنر جبر دل بستن به امیدی ست که بر آب است .

انسان به داشتن اندک امیدی زنده میشود انگیزه پیدا میکند و از خود بی خود میشود درست مثل سرابی که هفت بار انسان را وادار کرد به سعی صفا و مروه . 
اگر همان زمان که بین صفا و مروه ی خواسته هایتان به امید آنچه میخواهید از این سو به آن سو میدوید ، به خودتان بیایید و بفهمید همه اش یک سراب است باز هم به دویدن ادامه میدهید ؟
منطقی تر آن است که بس کنید و این غم انگیز ترین تصمیم گیری عمرتان خواهد بود و دو راهی که پیش رو دارید انکار حقیقت است در عین نا امیدی و قبول سراب است در عین عطش .
اگر راه اول را انتخاب کنید قطعا دلتان برای خودتان میسوزد که چقدر ضعیف هستید همه چیزتان را از دست میدهید ، اساس هستی تان را بی اساس میبنید و لعنت به خودتان میفرستید و اگر راه دوم را برگزینید با مرگ کنار آمده اید .
چرا آدما خواه نا خوه در این دوراهی میمانند ؟ چرا باید در این وضعیت اسف ناک قرار گیرند ؟ به چه گناهی ؟
چرا انسان ها مسئول مجازات خودشان هستند ؟ و اساسا چرا انسان ها میآیند که خودشان را مجازات کنند ؟
پاسخ همه این چرا ها احساس است که اتفاقا مایه انسانیت هم هست و انگار زهری است که به هر انسان میدهند و میگوند برو با این خودت را بکش و انسان ها چون به احساس است که انسان میشوند لاجرم درگیر آن هستند و چه بخواهند و چه نخواهند با احساسشان همان کاری را میکنند که به بهشان محول شده و غم انگیز تر از آن این است که آنکه احساس را به انسان داده آنقدر درکارش جدی بوده که فکر همه جایش را کرده و اگر انسان ها خودشان نفهمند احساس دارند ، احساسشان میفهمد به دست انسانی ست و او را نابود میکند .
و در بیشتر مواقع احساس است که میفهمد و اتفاقا انسان ها باقی چیزها را هم به کمک همین احساس میفهمند مثل مکان آن سرابی که باید پی اش بدوند یا امیدی که باید به آن دل ببندند . 
اصلا انسان ها انسان نباشند برایشان بهتر است . برای همین است که خیلی هایشان که باهوش تر بودند نشستند فکر کردند و از انگور آبی ساختند که انسان را از خود بی خود میکند و این بهترین راه حل است . گاهی هم خطا رفتند فراموش کردند چرا میخواهند  دیگر انسان نباشند این شد که چیزهایی ساختند که فقط بی خودشان میکرد و به اشتباه فکر میکردند از خودشان بی خود شدند .
عده دیگری هم که ساده تر فکر میکردند تصمیم گرفتند همان اول کار که میخواهند درگیر احساس شوند خودشان پیش دستی کنند و به جای زجر کش شدن راحت تر بمیرند اما مهم تر از این دو گروه عده احمق ها بودند که چون متوجه احساس نمیشدند درگیرش میشدند ولی بعدا فهمیدند اگر با احساس طی کنند و هی همش بزنند حال بدشان را فراموش میکنند چون آنقدر درگیر آن حال بد میشوند که از آن لذت میبرند . درست مثل قاتلی که برای فرار از احساس گناه بعد از هر قتل ، قتل دیگری انجام میدهد و از خودش بی خود میشود و این نوع از خود بی خود شدن راه حل ناخواسته عوام احمق است .
القصه از خود بی خود شدن تنها کاریست که انسان میتواند در مقابل احساس انجام دهد که از بد حادثه باز هم تباه است .

بر اساس یک حقیقت خیالی - فصل اول

مهم نیست که گناه میکنید ، مهم است که بعد از گناه چه میکنید . گاهی بهترین روش برای اینکه خودت را وادار کنی در مسیری باشی که میدانی درست است اینست که به بیراهه بروی . اوائل شاید برایت مهم نباشد که چه میشود ولی وقتی ترس و نا امیدی سراغت آمدند خواه نا خواه برمیگردی و تا راه را پیدا نکنی آرام نمیشوی . شاید بگویند چه کاریست ؟ خوب از اول آدم راهش را میگیرد میرود و مواظب است که به بیراهه کشیده نشود . این هم حرفی ست ولی آدمی که دوباره راهش را پیدا میکند از آن به بعد محکم تر قدم برمیدارد . این اتفاقا تنها مسیری ست که نمیخواهیم زود به مقصدش برسیم . اهمیتی نمیدهیم که راهمان طولانی شده یا کوتاه یا دلمان نمیسوزد که چرا گاهی گم شده ایم و از عقب تر دوباره شروع کرده ایم تنها چیز مهم در این سفر این است که خوشحال رفته باشیم . گاهی دلمان میخواهد تنها باشیم و دم غروب در راه قدم بزنیم و با خودمان بلند بلند صحبت کنیم گاهی میخواهیم هم صحبتی داشته باشیم گاهی زمین میخوریم باید کسی باشد که دستمان را بگیرد گاهی هم تنهایمان میگذراند . اگر تنهایت گذاشتند صبر کن . شاید تو خیلی تند قدم برداشتی شاید دوستانت ایستاده اند محو تماشای منظره ای زیبا شده اند ولی اگر دیدی از کنارت گذاشتند و تو را ندیدند ، وقتی خوب شدی خودت بلند شو و بدان در این جاده به هرکسی که مستحق کمک باشد ، کمک میشود .
این یکی از رازهای جاده است و از قبل باید بدانی تنها مسافرانی که پا در این راه گذاشته اند تو و دوستانت نبوده اید . کمی که بروی آدم های جدیدی میبینی شاید اصلا یکی زمین خورده باشد و تو باید دستش را بگیری بلندش کنی و هزار حادثه دیگر .
اگر امید هم میخواهی یک راز دیگر این جاده را به تو میگویم ، در راهت ١٠ دوست پیدا میکنی که فقط یکی از آنها تا انتهای مسیر با تو میماند پس اگر جلو تر رفتی و دوستی پیدا کردی و میانه راه تنهایت گذاشت غصه نخور . او تو را یک قدم به پیدا کردن دوست خوبت نزدیک تر کرده است .