رنگ به رنگ ، دوز به دوز

از چرایی اش که بگذریم حالم خوب نیست . از مردم بیرون بیزارم وقتی میبینم یکی بی دلیل خوشحال است است از خودم میپرسم چرا ؟ این مردم برای چه خوشالند ؟ این همه انرژی را از کجا می آورند ؟ و بعد یادم میآید که همین چندسال پیش من هم جزو همین مردم بودم . سرخوش بودم انقدر که دیگران را کلافه میکردم مایه آبرو ریزی بودم حتی اما امروز دیگر آن آرشام نیستم . 
 خیلی دردناک است که هیچ چیز خوشحالت نکند . اطرافینام هرکار میتوانستند کردند یکی کادو گرفته یکی آمده مسخره بازی در آورده ولی هیچکدام خوشحالم که نکردند اگر الان بگویند دنیا را به تو میدهیم میفروشم پولش را میدهیم مورفین میزنم . 
به خودکشی هم فکر کرده ام ولی چیزهایی هستند هنوز چیزهایی برایم عزیزند و برایشان عزیزم که نمیخواهم زندگی اشان را تباه کنم . همین پارسال برادر یکی از بستگانمان مرد خواهرش ، پدر ، مادرش هیچکدارم دیگر به زندگی عادی برنگشتند از اینش میترسم وگرنه اگر اینطور نبود خیلی زود تر تمامش میکردم . زندگی خوب است برای کسی که خوش باشد نه برای منی که هر لحظه اش برایم اضطراب و استرس و بی حوصلگی و ناراحتی ست . 
اگر کمی حال و حوصله دارم که بیایم بنویسم اثر همین قرصاهاییست که میخورم . از خیلی چیزها میترسم  از اینکه تا زنده ام باید قرصی باشم احتمالا اگر به آنجاها بکشد وقتی روی یک صندلی نشسته ام و دیوار نگاه میکنم یک جوانتر خواهد گفت آقا قرص هایتان را خورده اید ؟ این فکر خیلی برایم ترسناک است . من هم میخوام مثل بقیه مثل همین مردم که هزار مشکل دارند ولی میگوند و میخندند ، بگویم و بخندم . اما نمیشود برنامه ام این شده صبح که شد قرصای صبح را بخورم چون بیشترشان آرامبخش و خواب آور هستند کسل و سست میشوم و یک گوشه میافتم و منتظر میشوم تا شب شود . شب ها را بیشتر دوست دارم چون وقت خوردن قرصایی است که آدم را خاموش میکند و دیگر هیچ نمیفهمی . چند دقیقه ای تلو تلو میخوری و بعد واقعا خواب میبردت . 
جدیدا صبح ها زود تر بیدار میشوم از آن لحظه که ناگهان از خواب میپرم متنفرم . صبح شده است باز هم کسالت باز هم بیحالی باز هم به کوچکترین چیزی گریه باز هم فکر باز هم خیال . هزار کار کردم تا دیگر این برنامه تکرار نشود . به هر طریقی خواستم کاری کنم که بیهوش بشوم تا ببرندم بیمارستان.  یا بیهوشم میکنند یا مورفین تزریق میکنند هر دو اش خوب است فقط بیدار نباشی و نفهمی چه حال گرفته ای داری کافی است . دیگر هیچ کاری از من برنمیاد حتی حال ندارم بروم یک لیوان آب برای خودم بیاورم یک ماهی است که در خانه افتاده ام . فکر هایی نگرانم میکنند مثل آینده ، وظائفم و چیز هایی مثل این به استرس دائمی ام شدت میدهد . واقعا نمیدارم چرا من که همیشه نیشم تا بناگوش باز بود باید اینطور شوم . شاید قضیه اش همان داستان کاسه صبر و اینهاست احتمالا مال من لبریز شده است . سه ساعت دیگر نوبت دکتر دارم گفته بیا تا ببینم این قرصایی که بهت خورانده ام حالت را چگونه کرده . واقعا نمیدانم چه جوابی بدهم . یک روز بهترم یک روز مثل الان از این بدتر نمیشوم . فقط میتوانم بگویم آن قرص هایی که باعث سرخوشی میشوند را بی زحمت دوزش را بیشتر کن که لااقل اگر قرار است با این قرصا کمتر عمر کنم لااقل خوش باشم در این مدت . 
Post a Comment