انعکاسم چشممو میزنه

کاش میشد دائم مسافر بود . هیچ جا موندگار نباشی فقط بری همش هیجان رفتن رو داشته باشی همش تو فکرت این باشه که یه ساعت دیگه یه جای دیگه ای . همه زندگی من صرف این شد که خودم نباشم. 
برای خودم از خودم یه آرشام دیگه ساختم که همیشه پدر مادرش باهاشن . که پدرش یه پشتوانه محکمه براش که هر وقت دلش گرفت میتونه بره پیشش . یه مادر برای خودم ساختم که منو به همه چیز ترجیح میده حتی به راحتی خودش . منم تلاش خودمو کردم هرکاری کردم که این آرشام نباشم. آرزوی من دیدن رنگ سال های پیش بود حالا میخوام از همه چی جدا شم از قرصا از مسیر خونه از دفترم . سخته ولی تحمل میکنم تنها چیزی که دلسردم میکنه اینه که روزام تو انعکاسم سوختن .
Post a Comment