من شبم در حسرت ماه

هر وقت قرار بوده چیز با ارزشی مال من شود انقدر احتیاط  میکردم که خدای نکرده کاری نکنم که از دادنش به من پشیمان شوند یا اتفاقی بیافتد و مال نشود که اتفاقا همینطور میشد . بهتر از این بلد نبودم بگویم ، بگذریم ...
به خیال خودم قرار بود چیزی را داشته باشم که همه عمرم آرزویش را داشتم . قرار بود خوشبخت بشوم، واقعا خوشبخت و همین شد که حتی ترسیدم طرفش بروم . نمیدانم چطور بگویم ، واقعا نمیدانم . دلم میخواهد بنویسم انگار اگر ننویسم کمترین کاری هم که میتوانستم بکنم نکرده ام و شاید بعدا حسرت این را هم بخورم که چرا هرچه در دلم بود را ننوشتم . انگار اگر حرفهایی که پیش خودم به خودم میزنم را مکتوب کنم از حال خودم با خبر میشوم . خنده دار است ولی بعد که این ها را نوشتم مینشینم بارها میخوانمشان تا بفهمم چالم چطور است انگار با خودم احوال پرسی میکنم .
خلاصه اش این است که دلم سوخته . فکر کنید قرار باشد دنیا را به شما بدهند و شما خیالتان تخت باشد که دیگر دنیا را دارید و بعد یکهو همه چیز خراب شود ، دنیا مال شما نشود . دلتان نمیسوزد ؟ حسرتش به دلتان نمیماند ؟
میتوانید راحت بگویید خوب دیگر نشده ، قسمت نبود و مزخرفاتی مثل اینها ؟ من نمیتوانم من هر روز بیشتر حسرت میخورم ، هر روز دیوانه تر میشوم ، هر روز اذیت میشوم و تنها سوالی که در سرم دارم "چرا" ست . چرا نشد ؟ نمیتوانم خودم را آرام کنم یک نفر هم نیست که آرامم کند و مرا فریب بدهد و بگوید عیب ندارد. خودم هم فقط یک چیز میدانم ، خیلی بد شد و واقعا عیب دارد و دلم سوخته . دوست دارم خیلی محکم بنویسم حیف شد .
Post a Comment