Good Fellas - فصل اول

پسر جوان بهترین چیزی که میتوانست داشته باشد رفاقای خوبی بود  تا دوستش داشته باشند و دوستشان داشته باشد و عضوی از یک گروه باشد که هیچکس نتواند به آن بی احترامی کند . او حالا سه دوست داشت که بعدا این دوست ها تبدیل به دشمن های خطرناکی برایش شدند و همه چیز خراب شد . بگذارید برایتان تعریف کنم که چه چیزی علاقه پسرجوان به دوستانش را به نفرت تبدیل کرد .

داستانِ کِوین و سه دوستش

فصل اول – اَل

یکی از آن سه نفر پسری بود به نام "اَل" که تا وقتی کِوین تصمیم گرفت او را بکشد نه سال بود که با هم دوست بودند . همه چیز خوب بود و این 4 دوست هر روز روزهای خوبی داشتند و اصلا لازم نبود به مشکلات فکر کنند . کوین میگفت اصلا لازم نیست دیگر فکر کنیم ، همه چی خوبه . مایک این اواخر واسه پول درآوردن مجور بود هزار و پونصد مایل از خونه اش دور بشه و بره سرکار برای همین 4 ماه از سال رو پیش کِوین و اَل و شرمن نبود . شرمن هم به خاطر مریضی مادرش خونه میموند تا اگه کاری داشت واسش انجام بده . کِوین هم که همیشه از تنهایی میترسید و انگار دائما افسرده بود هر روز با اَل بیرون میرفتند و آبجو میخوردند تا اینکه بعد از چند روز کِوین به اَل گفت :
+ اَل ! توجه کردی این روزا من همیشه دارم پول آبجو ها رو میدم ؟
- چی ؟ تو همیشه داری پول آبجو ها رو میدی ؟ چرا نمیخوای بفهمی من پول ندارم ؟ چرا نداشتن منو به رخم میکشی ؟ اگر داشتم نمیذاشتم حتی تو یه پنی خرج کنی . ناراحتم کردی کِوین اه ...
+ اوهو چته ؟ نمیخواستم ناراحتت کنم رفیق . ما این حرفا رو با هم نداریم .
چند روز از این ماجرا گذشت و یک روز که کوین به خاطر دعوای پدر و مادرش داغون و افسرده بود زنگ زد به اَل که با هم برن بیرون یه آبجو بخورن و قدمی بزنن . کوین گوشی رو برداشت و شماره اَل رو گرفت :
+ هی اَل چطوری ؟
- خوبم کوین . چطوری رفیق ؟
+ خوب نیستم اَل . بیا بریم بیرون یه قدمی بزنیم یه آبجو هم بخوریم .
- کوین من پول ندارما . تو داری ؟
و کوین با اینکه به اندازه یه قوطی آبجو بیشتر پول نداشت به خاطر اینکه اَل تنهاش نذاره و باهاش بیرون بیاد گفت
+ آره اَل آره ... میبینمت
کوین مونده بود که پول آبجو اَل رو چجوری باید جور کنه ؟ از طرفی واقعا دلش میخواست با اَل بره بیرون از طرفی هم پول نداشت به مادرش رو انداخت به هر بدبختی ای که بود پول رو جور کرد . حتی با مادرش دعواش شد و با اَل رفت بیرون .
چند روزی همینجوری گذشت تا جایی که وقتی کوین به اَل میگفت بیا بریم فقط یه قدم بزنیم ، آَل قبول نمیکرد و میگفت برو بابا حوصله ندارم . اگه پول داری آبجو بخریم میام اگه نه فایده ای نداره بریم بیرون و کوین متعجب میگفت : اَل ! میخوایم با هم باشیم با هم قدم بزنیم و درددل کنیم . که اَل وقتی اینو شنید خیلی خیلی محترمانه کوین رو پیچوند و گفت : اوه کوین شرمنده ام رفیق . به خدا من دوست دارم باهات بیام بیرون ولی همین الان از سه جا تماس گرفتن که اَل بیا فلان کار رو بکن اَل بیا بیسار کار رو بکن . گرفتارم به خدا . کوین هم گفت : خوب باشه اَل . خداحافظ .
کوین تنها موند . شرمن و مایک هم به زودی میومدن و کوین خوشحال بود که لااقل دوستای خوبش دارن میان و از این تنهایی درمیاد .طبعا از اَل خیلی دلگیر بود و مدتی بیرون نرفتند تا این اواخر که کوین تصمیم گرفت دیگه دوستیشو با اَل تموم کنه . آخه میدونید هر روز اتفاق هایی مثل این می افتاد :
کوین زنگ میزد به اَل و میگفت بریم بیرون و اَل میگفت عالیِ پسر بریم راستی شورلت باباتو بپیچون پیاده اصلا حال نمیده دو سه بار کوین اینکار رو کرد ولی وقتی موفق نمیشد ماشین رو به قول اَل بپیچونه ، اَل به کوین میگفت اوه پسر بیخیال به خدا اصلا حالشو ندارم بیام بیرون . کوین این ها رو میفهمید ولی از ترس تنها شدن به روی خودش نمیآورد تا اینکه یه روز اَل با ماشین باباش که از گاراژ خونه پیچونده بود تصادف کرد و اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود به کوین زنگ بزنه . کوین هم خیلی ساده ست و اَل از همین سادگیش استفاده کرد و کوین رو مجبور کرد تا نصف پولی که برای خرید یه ماشین آخرین مدل لازم بود رو جور کنه و به اون بدبختی بده که اَل ماشینش رو ناکار کرده بود . کوین فکر میکرد با این کار رابطه اش با اَل بهتر میشه آخه حیف بود نه سال دوستیشون خراب شه . تا اینکه یه اتفاق خیلی ساده ولی مهم بینشون رخ داد . کوین میخواست برای خرید لباس سال نو بره به مرکز خرید نمیخواست تنها بره برای همین به اَل زنگ زد و اتفاقا اَل تو یه مغازه بود که با مرکز خرید کمتر از یه مایل فاصله داشت و قرار شد کوین بره پیش اَل و با هم برن مرکز خرید . کوین به جایی که اَل بود نزدیک شد و زنگ زد به اونو پرسید کجایی؟ اَل گفت تو کجایی ؟ من تو مغازه آقای رودریگر هستم . کوین گفت دارم پیاده میام اَل یه دقیقه دیگه پیشتم . اَل انگار که یهو عصبانی شده باشه با لحن خشنی گفت : پیاده ؟ ماشین باباتو نیاوردی ؟ کوین بیچاره هم گفت نه اَل نشد و اَل با همون لحن بدش گفت خیلی خوب ، بیا . کوین به مغازه آقای رودریگر رسید و تا اَل رو دید گفت هی اَل ولی اَل انگار اصلا از دیدن کوین خوشحال نشده بود و گفت سلام . کوین باز با لحن مشتاق خودش گفت اَل اگه کارت اینجا تمومه بیا بریم مرکز خرید ، همینجاست ... نزدیکه ... و اَل گفت یه دقه صبر کن ببینم کیه داره بهم زنگ میزنه گوشی رو جواب داد و گفت : "اوه لعنت ! نمیشه نیام ؟ من باید با دوستم برم مرکز خرید نمیشه خودت یه جوری درستش کنی ؟ خوب باشه ... دارم میام" و روشو کرد به کِوین و با یه لبخند احمقانه به کِوین گفت : " شرمنده ام کوین واقعا شرمنده ام من میخواستم باهات بیام ولی میبنی که بهم زنگ زدن مجورم برم . اه ..." کوین همه چی رو فهمید پیش خودش دل سوخت هم واسه خودش هم واسه اَل و فکر کرد که اَل درسته که کار خیلی بدی نکرده ولی معلومه آدم بدیه اصلا چرا ! کار بدی کرده بدترین کار دنیا رو کرده . ته دل رفیقشو خالی کرده . کوین فکر کرد که اصلا چرا باید این آدما زنده بمونن ؟
پایان فصل اول
فصل دوم – مایک بعدها به نفرت انگیز ترین دوست کوین تبدیل شد شاید چون قبل از آن بهترین دوستش بود ...ادامه دارد

Post a Comment