این آه است که از نهاد من بلند میشود

اگر آدم ها میدانستند در میان جمعشان بودن ، چقدر خوشحالم میکند و اگر کمی انصاف داشتند حتمن مرا جزئی از خودشان میدانستند . بهترین هدیه برای یک نفر و بهترین حالی که یک نفر میتواند داشته باشد اینست که جزئی از چیزی باشد . یک چیز مهم . مثل یک  خاطره یا حتی تصویری باشم در چشم های شهلایی . آن وقت انگار همه چیز داری و شاید دست از خیلی خواسته هایت بکشی . من فقط میخواهم جزئی از یک چیز خوب باشم . نه خواسته ام زیاد نیست. من نمیدانم مشکل از من است یا نه وقتی خودم را به همه دری میزنم تا دوستانم را حفظ کنم برعکس آدم مزخرف و کلافه کننده ای جلوه میکنم . آنها نمیدانند که چقدر دوستشان دارم . نمیتوانم مستقیم به یک نفر بگویم فلانی من از گذراندن وقت با تو لذت میبرم به جایش سعی میکنم نشان دهم این را و مشکل دقیقا همین جاست که بلد نیستم نشان دهم .
اشتباه میکنم و به جای اینکه بفهمند دوستشان دارم از من متنفر میشوند . حق هم دارند . من فقط میخواهم برگردم به 10 سال پیش در خانه مادر بزرگ و دختر عمه ها و پسر عمو هایم باشند دور هم و من را هم دوست داشته باشند حتی اگر به حساب کودکی دوستم داشته باشند بالاخره مهم بودم برایشان . دلم میخواهد برگردم به آن دورهمی بزرگ خانه مادربزرگم در ادریس آباد . بگوییم و بخندیم و من عاشق همه باشم .
Post a Comment