این خاک که بر آن نشسته ام سیاه است


مقدمه ندارد اصل مطلب این است که خودم به دست خودم زندگی ام را نابود کرده ام . کاری که خیلی از شماها هم کرده اید و حتما میدانید چقدر غمگین است که هر روز با خنجری که در دست داری زخمی کاری به جگر زندگی ات بزنی و با غمی  احمقانه جای زخم را مرهم بگذاری تا فردا که باز زخمی دیگر بزنی . کار که از کار گذشت و جگر زندگی ات تکه تکه شد خودت را به آن راه میزنی که مهم نیست این زندگی را میخواهم چکار ؟ ولی مهم است. خودت هم که نخواهی دلت خواهد سوخت و جواب دلت را نمیتوانی با گستاخی بدهی . ای کاش این خنجر لااقل دست جگرگوشه ای بود . دلم نمیسوخت
Post a Comment