یک ذره شعور کافی است

حسرت درون انسان را میدرد دل را پاره میکند عقل را ضایع میکند زمان را نگه میدارد سر را پایین میاندازد کمر را خم میکند سن را کم میکند غرور را نابود میکند چهره را پیر میکند و وقتی همه اینها سرت بیاید اعتماد به خودت را از دست میدهی  و در مورد من حسادت قلیان میکند . کاش دیگران وقتی این علائم را در من میدیدند یک ذره شعور به خرج میدادند و میفهمیدند که حالم بد است و حتما دلیلی دارد که داد میزنم  و به آنها میگویم . حتما میدانم میتوانند کمک کنند . اگر نه و برایشان مهم نیست حالم ، کاش مراعتم را میکردند و فریاد کمک من را که میشنیدند به کمک دیگری نمیرفتند لااقل یا اگر میرفتند نمیگذاشتند من بفهمم که حسادت همان یک ذره ای را هم  که از من باقی مانده نابود کند .
یک کارهایی میکنم و حرفهایی میزنم با دیگران که انگار دارم میگویم خود تو میتوانی حال من را خوب کنی ولی با کسانی طرف هستم که یا نمیفهمند یا خودشان را به نفهمی زده اند. کاش میفهمیدند . چشم در چشم و رو در رو نمیتوان گفت هرچیزی را . هم جرات میخواهد هم اعتماد به نفس که حسرت از بین برده آنها را . میدانم روزی حالم خوب میشود که برای شنیدن کلمات دل گرم کننده کسانی که دوستشان دارم لازم نیست خودم پا پیش بگذارم و خودم اول قربانشان بروم و محبت کنم  و آنها خودشان از روی علاقه یا از روی حس خوبی که به من دارند یا توجه یا هرچیزی که میشود به مهم بودن یک نفر برای دیگری اطلاق کرد،  گاهی احوالی از من بپرسند . همین هم حالم را خوب میکند . چه برسد به اینکه دلشان مرا بخواهد 
Post a Comment