چشم نرگس به شقایق خشک خواهد شد

گاه و بی گاه فکرهایی به سرم میزند . روزهای خوبی را تصور میکنم . سر کار که هستم حواسم به کارم نیست چون این زندگی ام را دوست ندارم نمیخواهم قبولش کنم . به جایش فکر میکنم به چیز هایی که دلم میخواست داشته باشم و دلم میخواهد داشته باشم . کمی آرامم می کند . انگار همان لحظات که دارم به این چیزها فکر میکنم واقعا دارمشان و لمسشان میکنم . انگار برای چند دقیقه همانم که دلم میخواهد . شاید سطحی و مقطعی آرامم کند ولی هرچه بیشتر فکر میکنم بیشتر به دست نیافتنی بودنشان پی میبرم . بیشتر میفهمم نه من آن آدمم نه آن آدم ها که تصور میکنم میتوانند وجود داشته باشند . اگر هم باشند مال من نیستند . معمولا همه این فکرها با یک "کاش" تمام میشوند . شاید باورم نکنید ولی روزها به این امید برایم شب میشود که بروم در رختخوابم و فکر کنم به چیزایی که دوست دارم . ذوق دارم برای این و تا وقتی فکر نکنم به اینکه چقدر بد است که ندارمشان دلم نمسوزد برای خودم ولی همین که میبنیم چقدر تنهایم و چقدر دورم از چیزهایی که دلم میخواهد شان دلم برای خودم میسوزد . حسادت در من بیداد میکند وقتی میبنم بعضی ها که همین هایی که بهشان فکر میکنم را دارند ، کنارم زندگی میکنند . مگر من چه چیزی کمتر از آنها دارم ؟ چرا من با این همه عطشم به خواسته هایم ندارمشان و برای دیگران خود به خود جور میشود ؟ یا عیب از من است که چون نمیدانم عیبم کجاست نمیتوانم رفعش کنم یا همین است که هست . بخت من زیاد جالب نیست و اینطور خواسته شده تا چشم نرگس به شقایق خشک شود آخر 

Post a Comment