داستان یک مرد واقعی

مرز بین خیال و واقعیت ، گرما و لطافت دستی ست که در خیال سرد و بی جان است.

خوشی هایی که ندارم ، لحظاتی که ندارم ، بانیِ لبخندی که بر لبم نیست و همه چیزهایی که دلم میخواهد داشته باشم را مجازا و در تصوراتم دارمشان وقت خواب توی تخت ، توی پیاده رو و سرکار وقتی که بیشتر از همیشه دلم گرفته است . تصورشان آرامم میکند . به لطف تخیل قوی ام راحت پرواز میکنم ، اوج میگیرم و لذت میبرم . ولی چیزهایی که داشتنشان در رویا لذت بخش است نداشتنشان در عین بی انصافی دردی واقعی دارد . زمانی که از داشتن همه اینها نا امید میشوم ، مثل همین الان ، از این واقعیت تلخ فرار میکنم و پشت سرم را هم نگاه نمیکنم چون تصورشان در پیش راه و به اندازه داشتنشان برایم لذت بخش است . یک لیوان آب کافی است تا این آرامبخش لعنتی از گلویم پایین رود. کام های سنگین از سیگارم میگیرم و به سلامتی بانی آن لبخندی که بر لبم نیست .
چشم هایم را باز میکنم . هیچ درد و رخوتی ندارم. خوب خوابیده ام و فقط خستگی بعد از خواب ، یک جور خستگی لذت بخش را حس میکنم . نور سفید آفتاب از پنجره خانه ام که در طبقه چهارم آپارتمانمان در یک محله خلوت و شیک است به داخل خانه میتابد و در خانه ام یک رنگ آمیزی زنده هر روز صبح من را تازه میکند . بگذارید تصور کنم که دیوارهای خانه ام سفید است و کاناپه و مبل ها قرمز یا شاید هم مشکی و یک تراس کوچک داریم که رو به خیابان است. در خانه ام گلدان های سبز کوچکی دارم که با نور سفیدی که از خورشید دم صبح به خانه ام میآید سبزی و روشنی دوست داشتنی ای دارند . گلدان شیشه ای در هال است یک جای خوب که نور آفتاب از شیشه اش عبور میکند و  انگار خانه را روشن کرده . حالا میخواهم شخصیت دیگری به داستانم اضافه کنم . یک دختر . یک دختر که وقتی نگاهش میکنی انگار همیشه تر است ، همیشه زنده است . انگار همیشه لبخندی بر لب دارد همیشه با نشاط است و واقعا دختر است همانطور که باید باشد . معنی اش سرزندگی و خوبی ست . زود تر از من بیدار شده صبحانه درست کرده و چای دم کرده . در فکری هستم که صدایم میزند با لحنی که هر روز به امید شنیدنش بیدار میشوم . تنها موسیقی ای که بلافاصله بعد از بیدار شدن دوست دارم بشنوم . تا همینجا که تصور میکنم همه چیز محو میشود همین را باز تکرار میکنم هر بار جور دیگر ، هربار اتفاق تازه ای میافتد .خوابم میبرد .

کو جام همچون آفتاب؟

صحبت هاش همیشه تو گوشمه . دلداری هاش همیشه آرومم میکنه . میگفت صبح دولت توام یه روز میدمه . راست میگفت ، دمید ولی کم فروغ . کاش حالا میتونستم ازش بپرسم چرا صبح بعضیا روشن تر از صبح منه ؟

پی قد قامت خم

آدم به لحظه ای میمیرد . به ناامید شدن امیدی ، و نماز میخواند جانانی که جان میگیرد ، همین فردا صبح وقت سحر

Good Fellas - فصل اول

پسر جوان بهترین چیزی که میتوانست داشته باشد رفاقای خوبی بود  تا دوستش داشته باشند و دوستشان داشته باشد و عضوی از یک گروه باشد که هیچکس نتواند به آن بی احترامی کند . او حالا سه دوست داشت که بعدا این دوست ها تبدیل به دشمن های خطرناکی برایش شدند و همه چیز خراب شد . بگذارید برایتان تعریف کنم که چه چیزی علاقه پسرجوان به دوستانش را به نفرت تبدیل کرد .

داستانِ کِوین و سه دوستش

فصل اول – اَل

یکی از آن سه نفر پسری بود به نام "اَل" که تا وقتی کِوین تصمیم گرفت او را بکشد نه سال بود که با هم دوست بودند . همه چیز خوب بود و این 4 دوست هر روز روزهای خوبی داشتند و اصلا لازم نبود به مشکلات فکر کنند . کوین میگفت اصلا لازم نیست دیگر فکر کنیم ، همه چی خوبه . مایک این اواخر واسه پول درآوردن مجور بود هزار و پونصد مایل از خونه اش دور بشه و بره سرکار برای همین 4 ماه از سال رو پیش کِوین و اَل و شرمن نبود . شرمن هم به خاطر مریضی مادرش خونه میموند تا اگه کاری داشت واسش انجام بده . کِوین هم که همیشه از تنهایی میترسید و انگار دائما افسرده بود هر روز با اَل بیرون میرفتند و آبجو میخوردند تا اینکه بعد از چند روز کِوین به اَل گفت :
+ اَل ! توجه کردی این روزا من همیشه دارم پول آبجو ها رو میدم ؟
- چی ؟ تو همیشه داری پول آبجو ها رو میدی ؟ چرا نمیخوای بفهمی من پول ندارم ؟ چرا نداشتن منو به رخم میکشی ؟ اگر داشتم نمیذاشتم حتی تو یه پنی خرج کنی . ناراحتم کردی کِوین اه ...
+ اوهو چته ؟ نمیخواستم ناراحتت کنم رفیق . ما این حرفا رو با هم نداریم .
چند روز از این ماجرا گذشت و یک روز که کوین به خاطر دعوای پدر و مادرش داغون و افسرده بود زنگ زد به اَل که با هم برن بیرون یه آبجو بخورن و قدمی بزنن . کوین گوشی رو برداشت و شماره اَل رو گرفت :
+ هی اَل چطوری ؟
- خوبم کوین . چطوری رفیق ؟
+ خوب نیستم اَل . بیا بریم بیرون یه قدمی بزنیم یه آبجو هم بخوریم .
- کوین من پول ندارما . تو داری ؟
و کوین با اینکه به اندازه یه قوطی آبجو بیشتر پول نداشت به خاطر اینکه اَل تنهاش نذاره و باهاش بیرون بیاد گفت
+ آره اَل آره ... میبینمت
کوین مونده بود که پول آبجو اَل رو چجوری باید جور کنه ؟ از طرفی واقعا دلش میخواست با اَل بره بیرون از طرفی هم پول نداشت به مادرش رو انداخت به هر بدبختی ای که بود پول رو جور کرد . حتی با مادرش دعواش شد و با اَل رفت بیرون .
چند روزی همینجوری گذشت تا جایی که وقتی کوین به اَل میگفت بیا بریم فقط یه قدم بزنیم ، آَل قبول نمیکرد و میگفت برو بابا حوصله ندارم . اگه پول داری آبجو بخریم میام اگه نه فایده ای نداره بریم بیرون و کوین متعجب میگفت : اَل ! میخوایم با هم باشیم با هم قدم بزنیم و درددل کنیم . که اَل وقتی اینو شنید خیلی خیلی محترمانه کوین رو پیچوند و گفت : اوه کوین شرمنده ام رفیق . به خدا من دوست دارم باهات بیام بیرون ولی همین الان از سه جا تماس گرفتن که اَل بیا فلان کار رو بکن اَل بیا بیسار کار رو بکن . گرفتارم به خدا . کوین هم گفت : خوب باشه اَل . خداحافظ .
کوین تنها موند . شرمن و مایک هم به زودی میومدن و کوین خوشحال بود که لااقل دوستای خوبش دارن میان و از این تنهایی درمیاد .طبعا از اَل خیلی دلگیر بود و مدتی بیرون نرفتند تا این اواخر که کوین تصمیم گرفت دیگه دوستیشو با اَل تموم کنه . آخه میدونید هر روز اتفاق هایی مثل این می افتاد :
کوین زنگ میزد به اَل و میگفت بریم بیرون و اَل میگفت عالیِ پسر بریم راستی شورلت باباتو بپیچون پیاده اصلا حال نمیده دو سه بار کوین اینکار رو کرد ولی وقتی موفق نمیشد ماشین رو به قول اَل بپیچونه ، اَل به کوین میگفت اوه پسر بیخیال به خدا اصلا حالشو ندارم بیام بیرون . کوین این ها رو میفهمید ولی از ترس تنها شدن به روی خودش نمیآورد تا اینکه یه روز اَل با ماشین باباش که از گاراژ خونه پیچونده بود تصادف کرد و اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود به کوین زنگ بزنه . کوین هم خیلی ساده ست و اَل از همین سادگیش استفاده کرد و کوین رو مجبور کرد تا نصف پولی که برای خرید یه ماشین آخرین مدل لازم بود رو جور کنه و به اون بدبختی بده که اَل ماشینش رو ناکار کرده بود . کوین فکر میکرد با این کار رابطه اش با اَل بهتر میشه آخه حیف بود نه سال دوستیشون خراب شه . تا اینکه یه اتفاق خیلی ساده ولی مهم بینشون رخ داد . کوین میخواست برای خرید لباس سال نو بره به مرکز خرید نمیخواست تنها بره برای همین به اَل زنگ زد و اتفاقا اَل تو یه مغازه بود که با مرکز خرید کمتر از یه مایل فاصله داشت و قرار شد کوین بره پیش اَل و با هم برن مرکز خرید . کوین به جایی که اَل بود نزدیک شد و زنگ زد به اونو پرسید کجایی؟ اَل گفت تو کجایی ؟ من تو مغازه آقای رودریگر هستم . کوین گفت دارم پیاده میام اَل یه دقیقه دیگه پیشتم . اَل انگار که یهو عصبانی شده باشه با لحن خشنی گفت : پیاده ؟ ماشین باباتو نیاوردی ؟ کوین بیچاره هم گفت نه اَل نشد و اَل با همون لحن بدش گفت خیلی خوب ، بیا . کوین به مغازه آقای رودریگر رسید و تا اَل رو دید گفت هی اَل ولی اَل انگار اصلا از دیدن کوین خوشحال نشده بود و گفت سلام . کوین باز با لحن مشتاق خودش گفت اَل اگه کارت اینجا تمومه بیا بریم مرکز خرید ، همینجاست ... نزدیکه ... و اَل گفت یه دقه صبر کن ببینم کیه داره بهم زنگ میزنه گوشی رو جواب داد و گفت : "اوه لعنت ! نمیشه نیام ؟ من باید با دوستم برم مرکز خرید نمیشه خودت یه جوری درستش کنی ؟ خوب باشه ... دارم میام" و روشو کرد به کِوین و با یه لبخند احمقانه به کِوین گفت : " شرمنده ام کوین واقعا شرمنده ام من میخواستم باهات بیام ولی میبنی که بهم زنگ زدن مجورم برم . اه ..." کوین همه چی رو فهمید پیش خودش دل سوخت هم واسه خودش هم واسه اَل و فکر کرد که اَل درسته که کار خیلی بدی نکرده ولی معلومه آدم بدیه اصلا چرا ! کار بدی کرده بدترین کار دنیا رو کرده . ته دل رفیقشو خالی کرده . کوین فکر کرد که اصلا چرا باید این آدما زنده بمونن ؟
پایان فصل اول
فصل دوم – مایک بعدها به نفرت انگیز ترین دوست کوین تبدیل شد شاید چون قبل از آن بهترین دوستش بود ...ادامه دارد

این خاک که بر آن نشسته ام سیاه است


مقدمه ندارد اصل مطلب این است که خودم به دست خودم زندگی ام را نابود کرده ام . کاری که خیلی از شماها هم کرده اید و حتما میدانید چقدر غمگین است که هر روز با خنجری که در دست داری زخمی کاری به جگر زندگی ات بزنی و با غمی  احمقانه جای زخم را مرهم بگذاری تا فردا که باز زخمی دیگر بزنی . کار که از کار گذشت و جگر زندگی ات تکه تکه شد خودت را به آن راه میزنی که مهم نیست این زندگی را میخواهم چکار ؟ ولی مهم است. خودت هم که نخواهی دلت خواهد سوخت و جواب دلت را نمیتوانی با گستاخی بدهی . ای کاش این خنجر لااقل دست جگرگوشه ای بود . دلم نمیسوخت

خداوند میگوید نگاه كن ولي دست نزن


وقتی چیزهایی میبینی که میدانی دیدنشان آسان نیست و یک صحنه روشن شدن چشمت به آن غنیمت است سعی میکنی به خاطرت خوب بسپری . یک صحنه از بهترین آن لحظات در ذهنت میماند برای همیشه. عطر گلی هم که بو کرده ام همیشه در خاطرم میماند و به خوشیِ بویش قسم حاضر نیستم گلی که این چنین مستم کرده را پرپر کنم . نمیتوانم ببینم گلبرگ هایش بر زمین میافتند و هر بی شرفی رویشان پا میگذارد . از خودم میدانمش و من خودم را دوست دارم و هرچه تعلق خاطری به آن دارم برایم عزیز و محترم است. میخواهم زنده باشد.  خواسته اش خواست ام شده و دیگر نمیتوانم آن گل را بچینم . گاهی برای تسکین دردم بویش میکنم و تا کامِ دیگر این درد لعنتی خماری را تحمل میکنم.  حرف خدا هم نسیم خنکی بود اگر پنجره اتاقم رو به "رویش" باز میشد  

این آه است که از نهاد من بلند میشود

اگر آدم ها میدانستند در میان جمعشان بودن ، چقدر خوشحالم میکند و اگر کمی انصاف داشتند حتمن مرا جزئی از خودشان میدانستند . بهترین هدیه برای یک نفر و بهترین حالی که یک نفر میتواند داشته باشد اینست که جزئی از چیزی باشد . یک چیز مهم . مثل یک  خاطره یا حتی تصویری باشم در چشم های شهلایی . آن وقت انگار همه چیز داری و شاید دست از خیلی خواسته هایت بکشی . من فقط میخواهم جزئی از یک چیز خوب باشم . نه خواسته ام زیاد نیست. من نمیدانم مشکل از من است یا نه وقتی خودم را به همه دری میزنم تا دوستانم را حفظ کنم برعکس آدم مزخرف و کلافه کننده ای جلوه میکنم . آنها نمیدانند که چقدر دوستشان دارم . نمیتوانم مستقیم به یک نفر بگویم فلانی من از گذراندن وقت با تو لذت میبرم به جایش سعی میکنم نشان دهم این را و مشکل دقیقا همین جاست که بلد نیستم نشان دهم .
اشتباه میکنم و به جای اینکه بفهمند دوستشان دارم از من متنفر میشوند . حق هم دارند . من فقط میخواهم برگردم به 10 سال پیش در خانه مادر بزرگ و دختر عمه ها و پسر عمو هایم باشند دور هم و من را هم دوست داشته باشند حتی اگر به حساب کودکی دوستم داشته باشند بالاخره مهم بودم برایشان . دلم میخواهد برگردم به آن دورهمی بزرگ خانه مادربزرگم در ادریس آباد . بگوییم و بخندیم و من عاشق همه باشم .

من اسپایدرمن نیستم

همیشه آدم های کوچک را بزرگ میکنم از سر ناچاری و آدمای کوچک که بزرگ شوند تو را که بزرگشان کردی کوچک میکنند و بازهم من از سر ناچاری آدم های کوچک دیگر را برای خودم بزرگ میکنم و باز هم آنها مرا کوچکتر میکنند و هی بزرگ میکنم و هی انها مرا کوچک میکنند . راستش اگر بخواهی حساب کنی موجود بی ارزشی شده ام ازبس کوچک شده ام و دیگران بزرگ شده اند انگار در نیویورک میان آن آسمان خراش ها ایستاده باشی همانقدر درمیان این آدمای کوچک که خودم بزرگشان کردم احساس حقارت میکنم . ولی من فقط بلدم بزرگشان کنم بلد نیستم شنواتر و بینا ترشان کنم و این ماجرا را ترستانک تر میکند . 
و من گم شده ام بین این همه آسمانخراشی که دوروبر خودم ساخته ام و تنها چیزی که میخواهم یک راه فرار است .

یک ذره شعور کافی است

حسرت درون انسان را میدرد دل را پاره میکند عقل را ضایع میکند زمان را نگه میدارد سر را پایین میاندازد کمر را خم میکند سن را کم میکند غرور را نابود میکند چهره را پیر میکند و وقتی همه اینها سرت بیاید اعتماد به خودت را از دست میدهی  و در مورد من حسادت قلیان میکند . کاش دیگران وقتی این علائم را در من میدیدند یک ذره شعور به خرج میدادند و میفهمیدند که حالم بد است و حتما دلیلی دارد که داد میزنم  و به آنها میگویم . حتما میدانم میتوانند کمک کنند . اگر نه و برایشان مهم نیست حالم ، کاش مراعتم را میکردند و فریاد کمک من را که میشنیدند به کمک دیگری نمیرفتند لااقل یا اگر میرفتند نمیگذاشتند من بفهمم که حسادت همان یک ذره ای را هم  که از من باقی مانده نابود کند .
یک کارهایی میکنم و حرفهایی میزنم با دیگران که انگار دارم میگویم خود تو میتوانی حال من را خوب کنی ولی با کسانی طرف هستم که یا نمیفهمند یا خودشان را به نفهمی زده اند. کاش میفهمیدند . چشم در چشم و رو در رو نمیتوان گفت هرچیزی را . هم جرات میخواهد هم اعتماد به نفس که حسرت از بین برده آنها را . میدانم روزی حالم خوب میشود که برای شنیدن کلمات دل گرم کننده کسانی که دوستشان دارم لازم نیست خودم پا پیش بگذارم و خودم اول قربانشان بروم و محبت کنم  و آنها خودشان از روی علاقه یا از روی حس خوبی که به من دارند یا توجه یا هرچیزی که میشود به مهم بودن یک نفر برای دیگری اطلاق کرد،  گاهی احوالی از من بپرسند . همین هم حالم را خوب میکند . چه برسد به اینکه دلشان مرا بخواهد 

چشم نرگس به شقایق خشک خواهد شد

گاه و بی گاه فکرهایی به سرم میزند . روزهای خوبی را تصور میکنم . سر کار که هستم حواسم به کارم نیست چون این زندگی ام را دوست ندارم نمیخواهم قبولش کنم . به جایش فکر میکنم به چیز هایی که دلم میخواست داشته باشم و دلم میخواهد داشته باشم . کمی آرامم می کند . انگار همان لحظات که دارم به این چیزها فکر میکنم واقعا دارمشان و لمسشان میکنم . انگار برای چند دقیقه همانم که دلم میخواهد . شاید سطحی و مقطعی آرامم کند ولی هرچه بیشتر فکر میکنم بیشتر به دست نیافتنی بودنشان پی میبرم . بیشتر میفهمم نه من آن آدمم نه آن آدم ها که تصور میکنم میتوانند وجود داشته باشند . اگر هم باشند مال من نیستند . معمولا همه این فکرها با یک "کاش" تمام میشوند . شاید باورم نکنید ولی روزها به این امید برایم شب میشود که بروم در رختخوابم و فکر کنم به چیزایی که دوست دارم . ذوق دارم برای این و تا وقتی فکر نکنم به اینکه چقدر بد است که ندارمشان دلم نمسوزد برای خودم ولی همین که میبنیم چقدر تنهایم و چقدر دورم از چیزهایی که دلم میخواهد شان دلم برای خودم میسوزد . حسادت در من بیداد میکند وقتی میبنم بعضی ها که همین هایی که بهشان فکر میکنم را دارند ، کنارم زندگی میکنند . مگر من چه چیزی کمتر از آنها دارم ؟ چرا من با این همه عطشم به خواسته هایم ندارمشان و برای دیگران خود به خود جور میشود ؟ یا عیب از من است که چون نمیدانم عیبم کجاست نمیتوانم رفعش کنم یا همین است که هست . بخت من زیاد جالب نیست و اینطور خواسته شده تا چشم نرگس به شقایق خشک شود آخر