این زجر است

در زندگی آدم هایی هستند که میآیند مثل دزد یک تیکه از تو را میبرند برای خودشان و همچنین لحظاتی است که انسان بخشنده میشود و تیکه های خودش را میدهد به این و آن و گاهی هم انسان مجبور است مثل این بانک ها که جایزه میدهند یک چیزی از خودش دستی به یک نفر بدهد تا نرود تا راضی نگهش دارد و این زجر است . یک بدی ای که دارد اینست که انسان دلش نمیخواهد آن تیکه اش که دزدیده شده را از دزد پس بگیرد به جایش خود دزد را پیش خودش نگه میدارد تازه اگر بتواند و زورش برسد چون این دزد ها رحم ندارد دلشان . با اینکه خودت را به آنها میدهی و فقط میخواهی پیشت بمانند تا یک قسمت از خودت را از دست ندهی وقتی بهشان بگویی بهشان برمیخورد شاید بگذارند بروند و اصلا دیگر نگذارند که نگایشان کنی . خوب آدم بدون یک تکه اش میمیرد آدم که ستاره دریایی نیست که اگر یک قسمتش را از دست داد خودش را درست کند آدم اگر یک تیکه اش از دست رفت جایش خالی میماند تا ابد و اگر مثل من احمق باشد جایش چرک میکند عفونت میکند آخر سر هم آدم را میکشد .
درد این تکه های انسان که کنده میشوند و میزان چرک و عفونتشان به روی ماه آن دزد بستگی دارد . هرچه آن دزد در کارش ماهر تر باشد و شاه کلیدش زیبا تر باشد نامرد تر و بی رحم تر است و یک تکه بزرگ از انسان را میکند و میبرد و بی شرف است چون اگر به رویش بیاوری ادعا میکند اصلا خبری نداشته که تو رو ناقص کرده است و میزند زیر همه چیز و اصلا به روی خودش نمیآورد انگار که نه انگار و خودش این دروغش را باور میکند . لامصب ها عجیب عزیز هستند هرکار هم بکنند و این باز هم زجر است .
وقتی هم انسان خودش یک تکه از خودش به دیگری میدهد تازه اگر قبول کند و آن تکه را  بگیرد شیرینی آن دزد ها را ندارد و وقتی هم انسان یک چیزی از خودش دستی به دیگران بدهد تا بصرفد برایشان که پیشش بمانند این دیگر شیرین نیست این هم زجر است .