دلم نشعگی ناب تخت بودن خیال را میخواهد

دلم حال خوب میخواهد . نشعگی ای که با قرص ها به دست میآورم مصنوعی و به زور است . همین مصنوعی بودنش که یادت میآید ، غمگینت میکند . دلم حال خوب میخواهد. دلم نشعگی ناب میخواهد . وقتی آدم خود به خود خوشحال است، وقتی دل آدم قرص است و خیالش راحت است که آدم هایی که دوستشان دارد حالشان خوب است . دلم نشعگی ناب روزهای بچگی ام را میخواهد در خانه مادربزرگ رو آن ایوان تمیز که برای دو ساعت خوب بودنِ حالم ، لازم نبود دست به دامن هزارجور قرص و عرق باشم. فقط روی ایوان دراز میکشیدم و به لامپ های سقفش نگاه میکردم که حباب مربعی عجیبی داشت . همین شبم را می‌ساخت. دلم نشعگی ناب تخت بودن خیال را میخواهد . چه کنم ؟ نه آن روزها میآیند نه این سیگار لعنتی کام میدهد نه دیگر تحمل خارش و عوارض جانبی قرص ها را دارم . غمگینم . دلم آن روزها را میخواهد که برای خوب شدن حالم کاری بر خلاف میلم نمیکردم . دلم حال خوب میخواهد .

هیچ توقع نداشتم

پارسال این موقع ها دوستام اومدن شیراز که سال تحویل رو جایی که دوست دارن باشن . منم از ترس اینکه این عید هم تنها بمونم رفتم پیششون . خیلی خوب میشد اگه عید رو کنار کسایی باشم که دوستشون دارم . مخصوصا اشکان . شما اشکان رو نمیشناسین . سال تحویل برام خیلی مهم بود . میخواستم سال تحویل رو تنها نباشم که کل سال تنها بمونم . از تنهایی مترسم. تنهایی با من جور نیست یعنی من نباید آدمی باشم که تنهاست ولی با این وجود بیشتر تنها بودم . نمیخواستم سال تحویل رو که فک میکردم مهم ترین لحظه ساله تنها باشم . دلم درست نبود ته دلم اذیت میشدم . همه مثل همیم . سال تحویل دو سال پیش یعنی سال 89 حافظیه بودم . با یه دوستی که دو ساعت خواهش و تنما میکردم که پیشم بمونه تا سال تحویل شه و بعد بره . خوب بود . یه پیرزن اهل دلی یه هفت سین پهن کرد رو سنگ قبر حافظ . یه زن میانیال هم تکیه داده بود به یکی از ستون های تاق آرامگاه و کتاب حافظ رو بغل کرده بود و گریه میکرد و زیر لب غزل میخوند . من خجالت میکشیدم گریه کنم گریه ام نمیومد فقط خواهش میکردم که یا حضرت حافظ امسال برام سال خوبی باشه . نمیدونستم اصلن سال خوبی منتظرم نیس وگرنه یه فکر دیگه میکردم . اولین سالی بود که حافظیه میرفتم موقع تحویل سال ولی خوب نشد یا خودم نخواستم یا دست خودم نبود یا هرچی.
سال بعد اشکان و بقیه از اصفهان اومدن . ماشین پلاک نداشت نمیتونستم باهاش از شهر خارج شم . شب عید بود هیچ کس حاظر نبود از شیراز بره پاسارگاد و برگرده و به هرکی ام رو انداختم که ماشینشو قرض بد هبه من اینکارو نکرد توقعی هم نداشتم فقط تلاش ناامیدانه من بود برای رسیدن به کسایی که دوستشون دارم . پیاده زدم به راه رفتم ترمینال کاراندیش شیراز اونجا دیدم یه نفر داره داد میزنه مرودشت مرودشت ... گفتم پاسارگاد میرم گفت سوار شو . خیلی خوشحال شدم . بیشتر از وقتی که دوستامو دیدم . سوار ماشینش شدم یه جوونِ همسن و سال خودم بود . گرم گرفت باهام منم گرم گرفتم . آخه 2 ساعت راهه باید باهاش راحت میشدم . تا وسطای راه از عرق خوری ها و عرق هایی که خودش گرفته بود گفت و خوشحال بود که منم مثل خودش اهل عرقم . گفت دیرت نمیشه یه دقیقه برم دم در خونه خودمون ؟ گفتم نه . راستش تو رو دربایستی گیر کردم . گفتم حالا 15 ساعت هم روش . رفت دم در خونشون و از پشت شمشاد ها یه یک و نیم لیتری عرق آورد و رفت سوپرمارکت کنار خونه اش و دو تا لیوان یه بار مصرف هم خرید و نشت تو ماشین . گفت من راننده ام شما ساقی باش . فک کردم نمیرسم که سال رو تحویل کنم از طرفی هم نمیشد بهش بگی نه . به هر حال تا جایی که تونستم و تونست خورد و مدام تکرار میکرد که نترس . من وقتی مستم تازه بیشتر حواسم جمعه . گرم صحبت با هم بودیم که رسیدیم پاسارگاد . زنگ زدم به اشکان و آدرس اون مدرسه ای که قرار بود شب اونجا بخوابن رو پرسیدم و رفتیم اونجا . اون یکو نیمی رو هم داد به خودم و کرایه رو بهش دادم و رفت . رفتم پیش بچه ها از اونجا به بعدش فقط خوش گذشت . انقد عرق خوردیم با هم که کسی متوجه نبود کجاست و واسه چی اومده . همه خوابیده بودن . یه ساعت به سال تحویل مونده بود یکی از بچه ها بیدار شد که همه رو بیدار کنه من آخرین کسی بودم که بیدارم شدم تو خواب و بیداری رفتم صورتمو آب زدم تا خواب آلود نباشم موقع سال تحویل . وقتی برگشتم دیدم همه دارن سوار ماشین میشن که برن پاسارگاد منم سوار یکی از ماشینا شدم و رفتیم . خیلی شلوغ بود . از جاهای شلوغ بدم میاد . اعتماد به نفسمو از دست میدم . وقتی جایی هستم که همه دارن میزنن و میرقصن انقدر اذیت میشم که پیش خودم فکر میکنم کاش مجلس ترحیم بود الان . از شادی بدم نمیاد ولی دوست دارم با کسایی که دوستشون دارم و خودمونی ام باهاشون شاد باشم . روحیه من تو یه مراسم عزا خیلی بهتر از حال و وضعم تو عروسی هاست . از شلوغی پاسارگاد که بگذریم مردمی که اونجا بودن هم آدمای عجیب غریبی بودن . بهشون نمیومد به خاطر پاسارگاد بودنش اومدن اونجا . صرفا چون شلوغ میشد شاید . یه نفر صدای رادیو ماشینشو زیاد کرده بود که متوجه تحویل سال بشیم . هیچی از اون صدا شنیده نمیشد . یه چیز دیگه ام منو اذیت میکرد اونم گرم کن یکی از آشناها بود که داده بود من براش نگه دارم . راستش اصلن دلم نیمخواست راحت نباشم تو اون لحظه . بگذریم که چه کردم با اون گرم کن . یهو همه ساکت شدن و اونایی که تونستن نشستن پایه یه سفره هفت سین بزرگ که پهن کرده بودن کنار مزار کورش . منم کنار اون سفره نشسته بودم . تنها شانس بزرگ زندگیم تا اون روز بود . حرف نمیزدم مثل بقیه . فقط پیش خودم خواستم که سال جدید باید فرق کنه . باید تو این سال دیگه تنها نباشم . باید چیزهایی که تاحالا تجربه نکردم رو تجربه کردم . خالصانه خواستم اینارو . واقعن میخواستم . هیجوقت انقد واقعی چیزی رو نمیخواستم و احساس نیاز نداشتم به چیزی . و شد . همونطور که خواستم شد . هیچ توقع نداشتم که واقعا به چیزهایی که میخوام برسم . یعنی فکر نمیکردم دقیقا همون دعایی که کردم برآورده بشه . ولی سال نود خیلی فرق داشت . خیلی . بهترین سال زندگی من تا الان . عجیب ترین سال زندگی من . سال نود و یک رو هم میخواستم سال تحویلش لب دریا باشم ولی نشد . مهم نیست . تو خونه میمونم ولی بازم چیزی که میخوام موقع تحویل سال همون چیزهایی ان که پارسال خواستم . ولی امسال یه کم فرق داره . امسال میخوام همه چی بهتر بشه . امسال چیزای بیشتری میخوام . امسال میخوام باز هم کاریی که تا الان نکردم رو بکنم . میخوام به چیزایی که همیشه میخواستم برسم ولی یه چیزایی رو قبلن بهشون رسیده ام امسال میخوام همه چی بهتر شه . میخوام معنی همه جمع باشه امسال . و خودمم . میخوام امسال شاد باشم . شاد تر از هر موقع دیگه ای . میخوام سرم شلوغِ اطرافیانم باشه . میخوام ندونم با کی برم بیرون؟ کدوم برنامه رو کنسل کنم ؟ کدوم مسافرت رو برم ؟ و کدوم مهمونی رو دوست ندارم و همه تصمیم هام از سر بیکاری نباشه . میخوام فرق کنه امسال . سال نو مبارک .