باز آورد پشیمانی

من وقتی یه گهی بالا میارم یا وقتی دعوایی پیش میاد معذب میشم . وقتی ناراحتم میرم قایم میشم . گم و گور میشم . دلم میخواد کز کنم یه گوشه تا بگذره . دلم میخوام از همه دور باشم . از اونی که باعث این وضعیت کیری بود دور باشم . از خودم که تو اون شرایط خودمو کیری ترین آدم دنیا میدونم دور باشم . برگردم به بچگی خودم که نه مسئولیتی داشته نه اینجوری تنها بوده . هرکی هرچی بگه برای من که مهم نیس . به یه ورش اصن . ولی وقتی کسی که فک میکردم پشتم بهش گرمه رو غصه دادم تا اونجایی که بهم گفت چرا دست از سرم برنمیداری ؟ ، چرا بیخیال من نمیشی ؟ ، اون وقت شروع میکنی خودتو لعنت کردن . دلت میخواد بری پناه بیاری به یکی که بدونی اگه دلداری میده کسشر نمیگه . حرفش رو حسابه . اون وقت آروم میشیم . امروز دلم میخواست تو خیابون همینجور که از اون صحنه مزخرف دور میشدم با مردم حرف بزنم . بگردم یکیو پیدا کنم که بهش بیاد آدم درستیه باهاش حرف بزنم . بگه عب نداره جوون . دلم میخواد یکی بگه منم همه  اینارو گذروندم . انقد مهم نیس که . توداری بزرگش میکنی برا خودت . بیخیال ... اما همچین کسی رو پیدا نکردم . یه نفر بود که اونم خواستم برم پیشش ولی فک کردم شاید فک کنه دیوونه ام بترسه ازم . یه راننده تاکسی هم بود که تا اومدم سر بحثو باز کنم باهاش دیدیم داریم میرسیم . دلم نمیخواست پیاده شم . به اندازه چند تا جمله از خونه دور تر شدم که بتونم بیشتر حرف بزنم باهاش ولی واقعا خسته بودم باید میومدم خونه . میومدم کز میکردم گوشه اتاق . راستش الان فکر میکنم همه آدما و غیر آدما میدونن چه اتفاقی افتاده مث بچه ای که یه غلطی کرده همه میدونن حالا از همه خجالت میکشه . همون حال رو دارم . از همه خجالت میکشم . میخوام از اتاق برم بیرون یه پرانول بخورم اما روم نمیشه . از اون مبل نارنجیا از اون پرد هها از مردمی که بیرون دارن راه میرن خجالت میکشم . هر وقت دعوا میشه همینجوری میشم . همون قدیم هم همینطور بود چون بابام همیشه خدا با همه دعوا داشت . من روم نمیشد برم تو کوچه . الانم همونه . 
حتی از این خانمی که داره پشت بلند گو میگه دخترای خوبم مگه نگفتم مدرسه هم مثل خونه میمونه ؟ نباید آشغال بریزید اینجا . حتی از همین خانومه همه که به نظر میاد معلم پرورشیشون باشه خجالت میکشم . نشستم اینجا مینویسم فقط . با تکست باکس بلاگر مشکلی ندارم چون فک میکنم درک میکنه . با توییر و فیسبوک هم مشکلی ندارم جون اونا هم فک کنم بهفمن . ولی آدما نه ... آدما یه جوری نگات میکنن انگار یه تیکه اشغالی .. انگار آدم بیخودی هستی . هیچکدومشون نمیدونن چی شده چی تو دل منه ولی من فک میکنم میدونن . از نگاهاشون اینجوری به نظر میاد که انگار همه چیو میدونن . فقط کافیه با انگشت بهم اشاره کنن بگه اینو میبنی ؟ این همونه که وسط خیابون داشت دادو بیداد میکردا که یارو بهش میگفت : " دست از سر من بردار ، بیخیال من شو ، فک کن من مردم . "  این آدم بیخودیه . اه اه اه ... نرو طرفش . ولی اونا چه میدونن ؟ چه میدونن من دلم از چی گرفته ؟ ناراحت چی ام ؟ موضوع انقد خحنده داره که به کسی نمیتونم مستقیم بگم چی شده . فک میکنن کسخلم . ولی موضوع رو بزرگش کردن برام . انقد ضعیفم که از همچین چیزی دلم بگیره ؟ آره فک کنم انقد ضعیفم . "اگر" هم زیاده ! اگه بیست دقیقه دیرتر میرفتم سراغش اینجوری نیمشد . اگر اول میرفتم کارواش بعد میرفتم سراغش هم اینجوری نمیشد . اگر از اون خیابون نمیرفتم که هوس کنم برم سراغش هم اینجوری نمیشد . اگر سر کلاس جزوه مینوشتم هیچوقت لازم نبود از اون خیابون برم  . اگر .. اگر ... ولی خوب "اگر" که نشد حرف . فقط دل آدمو می سوزونه . 
ولی خوب این حرفایی که میاد تو سرم که دست خودم نیست . هی این اگر ها میان هی میگم گه نخورین بابا . اگر یه راننده کامیون هم مس میکرد از روم رد مشد هم مرده بودم . اینم "اگر" ایه برا خودش . دلمو با این کسشرا هم نمیتونم گرم کنم . من موندم تنها ... با به جون خریدن نگاه های عصبانی مردم تو خیابون ... به فکر بیرون رفتنم اما نمیدونم کجا ؟ فقط برم ببینم چی میشه ... 
اه این چی میگه دیگه تو این هیری ویری ؟ حوصلشو ندارم ...


Post a Comment