تحریر خیال خط او نقش بر آب است

 حاصل احساس جبر است و هنر جبر دل بستن به امیدی ست که بر آب است .

انسان به داشتن اندک امیدی زنده میشود انگیزه پیدا میکند و از خود بی خود میشود درست مثل سرابی که هفت بار انسان را وادار کرد به سعی صفا و مروه . 
اگر همان زمان که بین صفا و مروه ی خواسته هایتان به امید آنچه میخواهید از این سو به آن سو میدوید ، به خودتان بیایید و بفهمید همه اش یک سراب است باز هم به دویدن ادامه میدهید ؟
منطقی تر آن است که بس کنید و این غم انگیز ترین تصمیم گیری عمرتان خواهد بود و دو راهی که پیش رو دارید انکار حقیقت است در عین نا امیدی و قبول سراب است در عین عطش .
اگر راه اول را انتخاب کنید قطعا دلتان برای خودتان میسوزد که چقدر ضعیف هستید همه چیزتان را از دست میدهید ، اساس هستی تان را بی اساس میبنید و لعنت به خودتان میفرستید و اگر راه دوم را برگزینید با مرگ کنار آمده اید .
چرا آدما خواه نا خوه در این دوراهی میمانند ؟ چرا باید در این وضعیت اسف ناک قرار گیرند ؟ به چه گناهی ؟
چرا انسان ها مسئول مجازات خودشان هستند ؟ و اساسا چرا انسان ها میآیند که خودشان را مجازات کنند ؟
پاسخ همه این چرا ها احساس است که اتفاقا مایه انسانیت هم هست و انگار زهری است که به هر انسان میدهند و میگوند برو با این خودت را بکش و انسان ها چون به احساس است که انسان میشوند لاجرم درگیر آن هستند و چه بخواهند و چه نخواهند با احساسشان همان کاری را میکنند که به بهشان محول شده و غم انگیز تر از آن این است که آنکه احساس را به انسان داده آنقدر درکارش جدی بوده که فکر همه جایش را کرده و اگر انسان ها خودشان نفهمند احساس دارند ، احساسشان میفهمد به دست انسانی ست و او را نابود میکند .
و در بیشتر مواقع احساس است که میفهمد و اتفاقا انسان ها باقی چیزها را هم به کمک همین احساس میفهمند مثل مکان آن سرابی که باید پی اش بدوند یا امیدی که باید به آن دل ببندند . 
اصلا انسان ها انسان نباشند برایشان بهتر است . برای همین است که خیلی هایشان که باهوش تر بودند نشستند فکر کردند و از انگور آبی ساختند که انسان را از خود بی خود میکند و این بهترین راه حل است . گاهی هم خطا رفتند فراموش کردند چرا میخواهند  دیگر انسان نباشند این شد که چیزهایی ساختند که فقط بی خودشان میکرد و به اشتباه فکر میکردند از خودشان بی خود شدند .
عده دیگری هم که ساده تر فکر میکردند تصمیم گرفتند همان اول کار که میخواهند درگیر احساس شوند خودشان پیش دستی کنند و به جای زجر کش شدن راحت تر بمیرند اما مهم تر از این دو گروه عده احمق ها بودند که چون متوجه احساس نمیشدند درگیرش میشدند ولی بعدا فهمیدند اگر با احساس طی کنند و هی همش بزنند حال بدشان را فراموش میکنند چون آنقدر درگیر آن حال بد میشوند که از آن لذت میبرند . درست مثل قاتلی که برای فرار از احساس گناه بعد از هر قتل ، قتل دیگری انجام میدهد و از خودش بی خود میشود و این نوع از خود بی خود شدن راه حل ناخواسته عوام احمق است .
القصه از خود بی خود شدن تنها کاریست که انسان میتواند در مقابل احساس انجام دهد که از بد حادثه باز هم تباه است .

بر اساس یک حقیقت خیالی - فصل اول

مهم نیست که گناه میکنید ، مهم است که بعد از گناه چه میکنید . گاهی بهترین روش برای اینکه خودت را وادار کنی در مسیری باشی که میدانی درست است اینست که به بیراهه بروی . اوائل شاید برایت مهم نباشد که چه میشود ولی وقتی ترس و نا امیدی سراغت آمدند خواه نا خواه برمیگردی و تا راه را پیدا نکنی آرام نمیشوی . شاید بگویند چه کاریست ؟ خوب از اول آدم راهش را میگیرد میرود و مواظب است که به بیراهه کشیده نشود . این هم حرفی ست ولی آدمی که دوباره راهش را پیدا میکند از آن به بعد محکم تر قدم برمیدارد . این اتفاقا تنها مسیری ست که نمیخواهیم زود به مقصدش برسیم . اهمیتی نمیدهیم که راهمان طولانی شده یا کوتاه یا دلمان نمیسوزد که چرا گاهی گم شده ایم و از عقب تر دوباره شروع کرده ایم تنها چیز مهم در این سفر این است که خوشحال رفته باشیم . گاهی دلمان میخواهد تنها باشیم و دم غروب در راه قدم بزنیم و با خودمان بلند بلند صحبت کنیم گاهی میخواهیم هم صحبتی داشته باشیم گاهی زمین میخوریم باید کسی باشد که دستمان را بگیرد گاهی هم تنهایمان میگذراند . اگر تنهایت گذاشتند صبر کن . شاید تو خیلی تند قدم برداشتی شاید دوستانت ایستاده اند محو تماشای منظره ای زیبا شده اند ولی اگر دیدی از کنارت گذاشتند و تو را ندیدند ، وقتی خوب شدی خودت بلند شو و بدان در این جاده به هرکسی که مستحق کمک باشد ، کمک میشود .
این یکی از رازهای جاده است و از قبل باید بدانی تنها مسافرانی که پا در این راه گذاشته اند تو و دوستانت نبوده اید . کمی که بروی آدم های جدیدی میبینی شاید اصلا یکی زمین خورده باشد و تو باید دستش را بگیری بلندش کنی و هزار حادثه دیگر .
اگر امید هم میخواهی یک راز دیگر این جاده را به تو میگویم ، در راهت ١٠ دوست پیدا میکنی که فقط یکی از آنها تا انتهای مسیر با تو میماند پس اگر جلو تر رفتی و دوستی پیدا کردی و میانه راه تنهایت گذاشت غصه نخور . او تو را یک قدم به پیدا کردن دوست خوبت نزدیک تر کرده است .

رنگ به رنگ ، دوز به دوز

از چرایی اش که بگذریم حالم خوب نیست . از مردم بیرون بیزارم وقتی میبینم یکی بی دلیل خوشحال است است از خودم میپرسم چرا ؟ این مردم برای چه خوشالند ؟ این همه انرژی را از کجا می آورند ؟ و بعد یادم میآید که همین چندسال پیش من هم جزو همین مردم بودم . سرخوش بودم انقدر که دیگران را کلافه میکردم مایه آبرو ریزی بودم حتی اما امروز دیگر آن آرشام نیستم . 
 خیلی دردناک است که هیچ چیز خوشحالت نکند . اطرافینام هرکار میتوانستند کردند یکی کادو گرفته یکی آمده مسخره بازی در آورده ولی هیچکدام خوشحالم که نکردند اگر الان بگویند دنیا را به تو میدهیم میفروشم پولش را میدهیم مورفین میزنم . 
به خودکشی هم فکر کرده ام ولی چیزهایی هستند هنوز چیزهایی برایم عزیزند و برایشان عزیزم که نمیخواهم زندگی اشان را تباه کنم . همین پارسال برادر یکی از بستگانمان مرد خواهرش ، پدر ، مادرش هیچکدارم دیگر به زندگی عادی برنگشتند از اینش میترسم وگرنه اگر اینطور نبود خیلی زود تر تمامش میکردم . زندگی خوب است برای کسی که خوش باشد نه برای منی که هر لحظه اش برایم اضطراب و استرس و بی حوصلگی و ناراحتی ست . 
اگر کمی حال و حوصله دارم که بیایم بنویسم اثر همین قرصاهاییست که میخورم . از خیلی چیزها میترسم  از اینکه تا زنده ام باید قرصی باشم احتمالا اگر به آنجاها بکشد وقتی روی یک صندلی نشسته ام و دیوار نگاه میکنم یک جوانتر خواهد گفت آقا قرص هایتان را خورده اید ؟ این فکر خیلی برایم ترسناک است . من هم میخوام مثل بقیه مثل همین مردم که هزار مشکل دارند ولی میگوند و میخندند ، بگویم و بخندم . اما نمیشود برنامه ام این شده صبح که شد قرصای صبح را بخورم چون بیشترشان آرامبخش و خواب آور هستند کسل و سست میشوم و یک گوشه میافتم و منتظر میشوم تا شب شود . شب ها را بیشتر دوست دارم چون وقت خوردن قرصایی است که آدم را خاموش میکند و دیگر هیچ نمیفهمی . چند دقیقه ای تلو تلو میخوری و بعد واقعا خواب میبردت . 
جدیدا صبح ها زود تر بیدار میشوم از آن لحظه که ناگهان از خواب میپرم متنفرم . صبح شده است باز هم کسالت باز هم بیحالی باز هم به کوچکترین چیزی گریه باز هم فکر باز هم خیال . هزار کار کردم تا دیگر این برنامه تکرار نشود . به هر طریقی خواستم کاری کنم که بیهوش بشوم تا ببرندم بیمارستان.  یا بیهوشم میکنند یا مورفین تزریق میکنند هر دو اش خوب است فقط بیدار نباشی و نفهمی چه حال گرفته ای داری کافی است . دیگر هیچ کاری از من برنمیاد حتی حال ندارم بروم یک لیوان آب برای خودم بیاورم یک ماهی است که در خانه افتاده ام . فکر هایی نگرانم میکنند مثل آینده ، وظائفم و چیز هایی مثل این به استرس دائمی ام شدت میدهد . واقعا نمیدارم چرا من که همیشه نیشم تا بناگوش باز بود باید اینطور شوم . شاید قضیه اش همان داستان کاسه صبر و اینهاست احتمالا مال من لبریز شده است . سه ساعت دیگر نوبت دکتر دارم گفته بیا تا ببینم این قرصایی که بهت خورانده ام حالت را چگونه کرده . واقعا نمیدانم چه جوابی بدهم . یک روز بهترم یک روز مثل الان از این بدتر نمیشوم . فقط میتوانم بگویم آن قرص هایی که باعث سرخوشی میشوند را بی زحمت دوزش را بیشتر کن که لااقل اگر قرار است با این قرصا کمتر عمر کنم لااقل خوش باشم در این مدت . 

انعکاسم چشممو میزنه

کاش میشد دائم مسافر بود . هیچ جا موندگار نباشی فقط بری همش هیجان رفتن رو داشته باشی همش تو فکرت این باشه که یه ساعت دیگه یه جای دیگه ای . همه زندگی من صرف این شد که خودم نباشم. 
برای خودم از خودم یه آرشام دیگه ساختم که همیشه پدر مادرش باهاشن . که پدرش یه پشتوانه محکمه براش که هر وقت دلش گرفت میتونه بره پیشش . یه مادر برای خودم ساختم که منو به همه چیز ترجیح میده حتی به راحتی خودش . منم تلاش خودمو کردم هرکاری کردم که این آرشام نباشم. آرزوی من دیدن رنگ سال های پیش بود حالا میخوام از همه چی جدا شم از قرصا از مسیر خونه از دفترم . سخته ولی تحمل میکنم تنها چیزی که دلسردم میکنه اینه که روزام تو انعکاسم سوختن .

من شبم در حسرت ماه

هر وقت قرار بوده چیز با ارزشی مال من شود انقدر احتیاط  میکردم که خدای نکرده کاری نکنم که از دادنش به من پشیمان شوند یا اتفاقی بیافتد و مال نشود که اتفاقا همینطور میشد . بهتر از این بلد نبودم بگویم ، بگذریم ...
به خیال خودم قرار بود چیزی را داشته باشم که همه عمرم آرزویش را داشتم . قرار بود خوشبخت بشوم، واقعا خوشبخت و همین شد که حتی ترسیدم طرفش بروم . نمیدانم چطور بگویم ، واقعا نمیدانم . دلم میخواهد بنویسم انگار اگر ننویسم کمترین کاری هم که میتوانستم بکنم نکرده ام و شاید بعدا حسرت این را هم بخورم که چرا هرچه در دلم بود را ننوشتم . انگار اگر حرفهایی که پیش خودم به خودم میزنم را مکتوب کنم از حال خودم با خبر میشوم . خنده دار است ولی بعد که این ها را نوشتم مینشینم بارها میخوانمشان تا بفهمم چالم چطور است انگار با خودم احوال پرسی میکنم .
خلاصه اش این است که دلم سوخته . فکر کنید قرار باشد دنیا را به شما بدهند و شما خیالتان تخت باشد که دیگر دنیا را دارید و بعد یکهو همه چیز خراب شود ، دنیا مال شما نشود . دلتان نمیسوزد ؟ حسرتش به دلتان نمیماند ؟
میتوانید راحت بگویید خوب دیگر نشده ، قسمت نبود و مزخرفاتی مثل اینها ؟ من نمیتوانم من هر روز بیشتر حسرت میخورم ، هر روز دیوانه تر میشوم ، هر روز اذیت میشوم و تنها سوالی که در سرم دارم "چرا" ست . چرا نشد ؟ نمیتوانم خودم را آرام کنم یک نفر هم نیست که آرامم کند و مرا فریب بدهد و بگوید عیب ندارد. خودم هم فقط یک چیز میدانم ، خیلی بد شد و واقعا عیب دارد و دلم سوخته . دوست دارم خیلی محکم بنویسم حیف شد .

knowing

من آینده ام را میبینم
 احتمالا با کسی که دوستش دارم ازدواج میکنم و از ازدواجم راضی خواهم بود 
کار میکنم و زندگی نسبتا مرفهی خواهم داشت 
بیشتر دوست دارم در تهران زندگی کنم و یک آپارتمان دارم که با دقت و وسواس زیاد لوازم خانه ام را در آن چیدم 
همه چیز خانه ام مدرن و شیک است
زندگی مدرنی خواهم داشت . بیشتر پولم را خرج زندگی ام میکنم
ماشین خوبی خواهم داشت و احتمالا خوشبخت خواهم بود 
همین . به همین چیزها قانع ام تازه اگر واقع بینانه به زندگی ام نگاه کنم 
رفتن از ایران مسلما خواسته همه هم سن و سالاهای من است ولی اگر بشود
نمیخواهم دنیا را تغییر بدهم ، نمیخواهم صد نفر زیر دستم کار کنند ، نمیخواهم هر روز به مسافرت خارج بروم 
من فقط میخواهم آرام باشم و وقتی آرامم که چیزهایی که دوست دارم داشته باشم
غیر از این شود آینده ای ندارم

داستان یک مرد واقعی

مرز بین خیال و واقعیت ، گرما و لطافت دستی ست که در خیال سرد و بی جان است.

خوشی هایی که ندارم ، لحظاتی که ندارم ، بانیِ لبخندی که بر لبم نیست و همه چیزهایی که دلم میخواهد داشته باشم را مجازا و در تصوراتم دارمشان وقت خواب توی تخت ، توی پیاده رو و سرکار وقتی که بیشتر از همیشه دلم گرفته است . تصورشان آرامم میکند . به لطف تخیل قوی ام راحت پرواز میکنم ، اوج میگیرم و لذت میبرم . ولی چیزهایی که داشتنشان در رویا لذت بخش است نداشتنشان در عین بی انصافی دردی واقعی دارد . زمانی که از داشتن همه اینها نا امید میشوم ، مثل همین الان ، از این واقعیت تلخ فرار میکنم و پشت سرم را هم نگاه نمیکنم چون تصورشان در پیش راه و به اندازه داشتنشان برایم لذت بخش است . یک لیوان آب کافی است تا این آرامبخش لعنتی از گلویم پایین رود. کام های سنگین از سیگارم میگیرم و به سلامتی بانی آن لبخندی که بر لبم نیست .
چشم هایم را باز میکنم . هیچ درد و رخوتی ندارم. خوب خوابیده ام و فقط خستگی بعد از خواب ، یک جور خستگی لذت بخش را حس میکنم . نور سفید آفتاب از پنجره خانه ام که در طبقه چهارم آپارتمانمان در یک محله خلوت و شیک است به داخل خانه میتابد و در خانه ام یک رنگ آمیزی زنده هر روز صبح من را تازه میکند . بگذارید تصور کنم که دیوارهای خانه ام سفید است و کاناپه و مبل ها قرمز یا شاید هم مشکی و یک تراس کوچک داریم که رو به خیابان است. در خانه ام گلدان های سبز کوچکی دارم که با نور سفیدی که از خورشید دم صبح به خانه ام میآید سبزی و روشنی دوست داشتنی ای دارند . گلدان شیشه ای در هال است یک جای خوب که نور آفتاب از شیشه اش عبور میکند و  انگار خانه را روشن کرده . حالا میخواهم شخصیت دیگری به داستانم اضافه کنم . یک دختر . یک دختر که وقتی نگاهش میکنی انگار همیشه تر است ، همیشه زنده است . انگار همیشه لبخندی بر لب دارد همیشه با نشاط است و واقعا دختر است همانطور که باید باشد . معنی اش سرزندگی و خوبی ست . زود تر از من بیدار شده صبحانه درست کرده و چای دم کرده . در فکری هستم که صدایم میزند با لحنی که هر روز به امید شنیدنش بیدار میشوم . تنها موسیقی ای که بلافاصله بعد از بیدار شدن دوست دارم بشنوم . تا همینجا که تصور میکنم همه چیز محو میشود همین را باز تکرار میکنم هر بار جور دیگر ، هربار اتفاق تازه ای میافتد .خوابم میبرد .

کو جام همچون آفتاب؟

صحبت هاش همیشه تو گوشمه . دلداری هاش همیشه آرومم میکنه . میگفت صبح دولت توام یه روز میدمه . راست میگفت ، دمید ولی کم فروغ . کاش حالا میتونستم ازش بپرسم چرا صبح بعضیا روشن تر از صبح منه ؟

پی قد قامت خم

آدم به لحظه ای میمیرد . به ناامید شدن امیدی ، و نماز میخواند جانانی که جان میگیرد ، همین فردا صبح وقت سحر

Good Fellas - فصل اول

پسر جوان بهترین چیزی که میتوانست داشته باشد رفاقای خوبی بود  تا دوستش داشته باشند و دوستشان داشته باشد و عضوی از یک گروه باشد که هیچکس نتواند به آن بی احترامی کند . او حالا سه دوست داشت که بعدا این دوست ها تبدیل به دشمن های خطرناکی برایش شدند و همه چیز خراب شد . بگذارید برایتان تعریف کنم که چه چیزی علاقه پسرجوان به دوستانش را به نفرت تبدیل کرد .

داستانِ کِوین و سه دوستش

فصل اول – اَل

یکی از آن سه نفر پسری بود به نام "اَل" که تا وقتی کِوین تصمیم گرفت او را بکشد نه سال بود که با هم دوست بودند . همه چیز خوب بود و این 4 دوست هر روز روزهای خوبی داشتند و اصلا لازم نبود به مشکلات فکر کنند . کوین میگفت اصلا لازم نیست دیگر فکر کنیم ، همه چی خوبه . مایک این اواخر واسه پول درآوردن مجور بود هزار و پونصد مایل از خونه اش دور بشه و بره سرکار برای همین 4 ماه از سال رو پیش کِوین و اَل و شرمن نبود . شرمن هم به خاطر مریضی مادرش خونه میموند تا اگه کاری داشت واسش انجام بده . کِوین هم که همیشه از تنهایی میترسید و انگار دائما افسرده بود هر روز با اَل بیرون میرفتند و آبجو میخوردند تا اینکه بعد از چند روز کِوین به اَل گفت :
+ اَل ! توجه کردی این روزا من همیشه دارم پول آبجو ها رو میدم ؟
- چی ؟ تو همیشه داری پول آبجو ها رو میدی ؟ چرا نمیخوای بفهمی من پول ندارم ؟ چرا نداشتن منو به رخم میکشی ؟ اگر داشتم نمیذاشتم حتی تو یه پنی خرج کنی . ناراحتم کردی کِوین اه ...
+ اوهو چته ؟ نمیخواستم ناراحتت کنم رفیق . ما این حرفا رو با هم نداریم .
چند روز از این ماجرا گذشت و یک روز که کوین به خاطر دعوای پدر و مادرش داغون و افسرده بود زنگ زد به اَل که با هم برن بیرون یه آبجو بخورن و قدمی بزنن . کوین گوشی رو برداشت و شماره اَل رو گرفت :
+ هی اَل چطوری ؟
- خوبم کوین . چطوری رفیق ؟
+ خوب نیستم اَل . بیا بریم بیرون یه قدمی بزنیم یه آبجو هم بخوریم .
- کوین من پول ندارما . تو داری ؟
و کوین با اینکه به اندازه یه قوطی آبجو بیشتر پول نداشت به خاطر اینکه اَل تنهاش نذاره و باهاش بیرون بیاد گفت
+ آره اَل آره ... میبینمت
کوین مونده بود که پول آبجو اَل رو چجوری باید جور کنه ؟ از طرفی واقعا دلش میخواست با اَل بره بیرون از طرفی هم پول نداشت به مادرش رو انداخت به هر بدبختی ای که بود پول رو جور کرد . حتی با مادرش دعواش شد و با اَل رفت بیرون .
چند روزی همینجوری گذشت تا جایی که وقتی کوین به اَل میگفت بیا بریم فقط یه قدم بزنیم ، آَل قبول نمیکرد و میگفت برو بابا حوصله ندارم . اگه پول داری آبجو بخریم میام اگه نه فایده ای نداره بریم بیرون و کوین متعجب میگفت : اَل ! میخوایم با هم باشیم با هم قدم بزنیم و درددل کنیم . که اَل وقتی اینو شنید خیلی خیلی محترمانه کوین رو پیچوند و گفت : اوه کوین شرمنده ام رفیق . به خدا من دوست دارم باهات بیام بیرون ولی همین الان از سه جا تماس گرفتن که اَل بیا فلان کار رو بکن اَل بیا بیسار کار رو بکن . گرفتارم به خدا . کوین هم گفت : خوب باشه اَل . خداحافظ .
کوین تنها موند . شرمن و مایک هم به زودی میومدن و کوین خوشحال بود که لااقل دوستای خوبش دارن میان و از این تنهایی درمیاد .طبعا از اَل خیلی دلگیر بود و مدتی بیرون نرفتند تا این اواخر که کوین تصمیم گرفت دیگه دوستیشو با اَل تموم کنه . آخه میدونید هر روز اتفاق هایی مثل این می افتاد :
کوین زنگ میزد به اَل و میگفت بریم بیرون و اَل میگفت عالیِ پسر بریم راستی شورلت باباتو بپیچون پیاده اصلا حال نمیده دو سه بار کوین اینکار رو کرد ولی وقتی موفق نمیشد ماشین رو به قول اَل بپیچونه ، اَل به کوین میگفت اوه پسر بیخیال به خدا اصلا حالشو ندارم بیام بیرون . کوین این ها رو میفهمید ولی از ترس تنها شدن به روی خودش نمیآورد تا اینکه یه روز اَل با ماشین باباش که از گاراژ خونه پیچونده بود تصادف کرد و اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود به کوین زنگ بزنه . کوین هم خیلی ساده ست و اَل از همین سادگیش استفاده کرد و کوین رو مجبور کرد تا نصف پولی که برای خرید یه ماشین آخرین مدل لازم بود رو جور کنه و به اون بدبختی بده که اَل ماشینش رو ناکار کرده بود . کوین فکر میکرد با این کار رابطه اش با اَل بهتر میشه آخه حیف بود نه سال دوستیشون خراب شه . تا اینکه یه اتفاق خیلی ساده ولی مهم بینشون رخ داد . کوین میخواست برای خرید لباس سال نو بره به مرکز خرید نمیخواست تنها بره برای همین به اَل زنگ زد و اتفاقا اَل تو یه مغازه بود که با مرکز خرید کمتر از یه مایل فاصله داشت و قرار شد کوین بره پیش اَل و با هم برن مرکز خرید . کوین به جایی که اَل بود نزدیک شد و زنگ زد به اونو پرسید کجایی؟ اَل گفت تو کجایی ؟ من تو مغازه آقای رودریگر هستم . کوین گفت دارم پیاده میام اَل یه دقیقه دیگه پیشتم . اَل انگار که یهو عصبانی شده باشه با لحن خشنی گفت : پیاده ؟ ماشین باباتو نیاوردی ؟ کوین بیچاره هم گفت نه اَل نشد و اَل با همون لحن بدش گفت خیلی خوب ، بیا . کوین به مغازه آقای رودریگر رسید و تا اَل رو دید گفت هی اَل ولی اَل انگار اصلا از دیدن کوین خوشحال نشده بود و گفت سلام . کوین باز با لحن مشتاق خودش گفت اَل اگه کارت اینجا تمومه بیا بریم مرکز خرید ، همینجاست ... نزدیکه ... و اَل گفت یه دقه صبر کن ببینم کیه داره بهم زنگ میزنه گوشی رو جواب داد و گفت : "اوه لعنت ! نمیشه نیام ؟ من باید با دوستم برم مرکز خرید نمیشه خودت یه جوری درستش کنی ؟ خوب باشه ... دارم میام" و روشو کرد به کِوین و با یه لبخند احمقانه به کِوین گفت : " شرمنده ام کوین واقعا شرمنده ام من میخواستم باهات بیام ولی میبنی که بهم زنگ زدن مجورم برم . اه ..." کوین همه چی رو فهمید پیش خودش دل سوخت هم واسه خودش هم واسه اَل و فکر کرد که اَل درسته که کار خیلی بدی نکرده ولی معلومه آدم بدیه اصلا چرا ! کار بدی کرده بدترین کار دنیا رو کرده . ته دل رفیقشو خالی کرده . کوین فکر کرد که اصلا چرا باید این آدما زنده بمونن ؟
پایان فصل اول
فصل دوم – مایک بعدها به نفرت انگیز ترین دوست کوین تبدیل شد شاید چون قبل از آن بهترین دوستش بود ...ادامه دارد

این خاک که بر آن نشسته ام سیاه است


مقدمه ندارد اصل مطلب این است که خودم به دست خودم زندگی ام را نابود کرده ام . کاری که خیلی از شماها هم کرده اید و حتما میدانید چقدر غمگین است که هر روز با خنجری که در دست داری زخمی کاری به جگر زندگی ات بزنی و با غمی  احمقانه جای زخم را مرهم بگذاری تا فردا که باز زخمی دیگر بزنی . کار که از کار گذشت و جگر زندگی ات تکه تکه شد خودت را به آن راه میزنی که مهم نیست این زندگی را میخواهم چکار ؟ ولی مهم است. خودت هم که نخواهی دلت خواهد سوخت و جواب دلت را نمیتوانی با گستاخی بدهی . ای کاش این خنجر لااقل دست جگرگوشه ای بود . دلم نمیسوخت

خداوند میگوید نگاه كن ولي دست نزن


وقتی چیزهایی میبینی که میدانی دیدنشان آسان نیست و یک صحنه روشن شدن چشمت به آن غنیمت است سعی میکنی به خاطرت خوب بسپری . یک صحنه از بهترین آن لحظات در ذهنت میماند برای همیشه. عطر گلی هم که بو کرده ام همیشه در خاطرم میماند و به خوشیِ بویش قسم حاضر نیستم گلی که این چنین مستم کرده را پرپر کنم . نمیتوانم ببینم گلبرگ هایش بر زمین میافتند و هر بی شرفی رویشان پا میگذارد . از خودم میدانمش و من خودم را دوست دارم و هرچه تعلق خاطری به آن دارم برایم عزیز و محترم است. میخواهم زنده باشد.  خواسته اش خواست ام شده و دیگر نمیتوانم آن گل را بچینم . گاهی برای تسکین دردم بویش میکنم و تا کامِ دیگر این درد لعنتی خماری را تحمل میکنم.  حرف خدا هم نسیم خنکی بود اگر پنجره اتاقم رو به "رویش" باز میشد  

این آه است که از نهاد من بلند میشود

اگر آدم ها میدانستند در میان جمعشان بودن ، چقدر خوشحالم میکند و اگر کمی انصاف داشتند حتمن مرا جزئی از خودشان میدانستند . بهترین هدیه برای یک نفر و بهترین حالی که یک نفر میتواند داشته باشد اینست که جزئی از چیزی باشد . یک چیز مهم . مثل یک  خاطره یا حتی تصویری باشم در چشم های شهلایی . آن وقت انگار همه چیز داری و شاید دست از خیلی خواسته هایت بکشی . من فقط میخواهم جزئی از یک چیز خوب باشم . نه خواسته ام زیاد نیست. من نمیدانم مشکل از من است یا نه وقتی خودم را به همه دری میزنم تا دوستانم را حفظ کنم برعکس آدم مزخرف و کلافه کننده ای جلوه میکنم . آنها نمیدانند که چقدر دوستشان دارم . نمیتوانم مستقیم به یک نفر بگویم فلانی من از گذراندن وقت با تو لذت میبرم به جایش سعی میکنم نشان دهم این را و مشکل دقیقا همین جاست که بلد نیستم نشان دهم .
اشتباه میکنم و به جای اینکه بفهمند دوستشان دارم از من متنفر میشوند . حق هم دارند . من فقط میخواهم برگردم به 10 سال پیش در خانه مادر بزرگ و دختر عمه ها و پسر عمو هایم باشند دور هم و من را هم دوست داشته باشند حتی اگر به حساب کودکی دوستم داشته باشند بالاخره مهم بودم برایشان . دلم میخواهد برگردم به آن دورهمی بزرگ خانه مادربزرگم در ادریس آباد . بگوییم و بخندیم و من عاشق همه باشم .

من اسپایدرمن نیستم

همیشه آدم های کوچک را بزرگ میکنم از سر ناچاری و آدمای کوچک که بزرگ شوند تو را که بزرگشان کردی کوچک میکنند و بازهم من از سر ناچاری آدم های کوچک دیگر را برای خودم بزرگ میکنم و باز هم آنها مرا کوچکتر میکنند و هی بزرگ میکنم و هی انها مرا کوچک میکنند . راستش اگر بخواهی حساب کنی موجود بی ارزشی شده ام ازبس کوچک شده ام و دیگران بزرگ شده اند انگار در نیویورک میان آن آسمان خراش ها ایستاده باشی همانقدر درمیان این آدمای کوچک که خودم بزرگشان کردم احساس حقارت میکنم . ولی من فقط بلدم بزرگشان کنم بلد نیستم شنواتر و بینا ترشان کنم و این ماجرا را ترستانک تر میکند . 
و من گم شده ام بین این همه آسمانخراشی که دوروبر خودم ساخته ام و تنها چیزی که میخواهم یک راه فرار است .

یک ذره شعور کافی است

حسرت درون انسان را میدرد دل را پاره میکند عقل را ضایع میکند زمان را نگه میدارد سر را پایین میاندازد کمر را خم میکند سن را کم میکند غرور را نابود میکند چهره را پیر میکند و وقتی همه اینها سرت بیاید اعتماد به خودت را از دست میدهی  و در مورد من حسادت قلیان میکند . کاش دیگران وقتی این علائم را در من میدیدند یک ذره شعور به خرج میدادند و میفهمیدند که حالم بد است و حتما دلیلی دارد که داد میزنم  و به آنها میگویم . حتما میدانم میتوانند کمک کنند . اگر نه و برایشان مهم نیست حالم ، کاش مراعتم را میکردند و فریاد کمک من را که میشنیدند به کمک دیگری نمیرفتند لااقل یا اگر میرفتند نمیگذاشتند من بفهمم که حسادت همان یک ذره ای را هم  که از من باقی مانده نابود کند .
یک کارهایی میکنم و حرفهایی میزنم با دیگران که انگار دارم میگویم خود تو میتوانی حال من را خوب کنی ولی با کسانی طرف هستم که یا نمیفهمند یا خودشان را به نفهمی زده اند. کاش میفهمیدند . چشم در چشم و رو در رو نمیتوان گفت هرچیزی را . هم جرات میخواهد هم اعتماد به نفس که حسرت از بین برده آنها را . میدانم روزی حالم خوب میشود که برای شنیدن کلمات دل گرم کننده کسانی که دوستشان دارم لازم نیست خودم پا پیش بگذارم و خودم اول قربانشان بروم و محبت کنم  و آنها خودشان از روی علاقه یا از روی حس خوبی که به من دارند یا توجه یا هرچیزی که میشود به مهم بودن یک نفر برای دیگری اطلاق کرد،  گاهی احوالی از من بپرسند . همین هم حالم را خوب میکند . چه برسد به اینکه دلشان مرا بخواهد 

چشم نرگس به شقایق خشک خواهد شد

گاه و بی گاه فکرهایی به سرم میزند . روزهای خوبی را تصور میکنم . سر کار که هستم حواسم به کارم نیست چون این زندگی ام را دوست ندارم نمیخواهم قبولش کنم . به جایش فکر میکنم به چیز هایی که دلم میخواست داشته باشم و دلم میخواهد داشته باشم . کمی آرامم می کند . انگار همان لحظات که دارم به این چیزها فکر میکنم واقعا دارمشان و لمسشان میکنم . انگار برای چند دقیقه همانم که دلم میخواهد . شاید سطحی و مقطعی آرامم کند ولی هرچه بیشتر فکر میکنم بیشتر به دست نیافتنی بودنشان پی میبرم . بیشتر میفهمم نه من آن آدمم نه آن آدم ها که تصور میکنم میتوانند وجود داشته باشند . اگر هم باشند مال من نیستند . معمولا همه این فکرها با یک "کاش" تمام میشوند . شاید باورم نکنید ولی روزها به این امید برایم شب میشود که بروم در رختخوابم و فکر کنم به چیزایی که دوست دارم . ذوق دارم برای این و تا وقتی فکر نکنم به اینکه چقدر بد است که ندارمشان دلم نمسوزد برای خودم ولی همین که میبنیم چقدر تنهایم و چقدر دورم از چیزهایی که دلم میخواهد شان دلم برای خودم میسوزد . حسادت در من بیداد میکند وقتی میبنم بعضی ها که همین هایی که بهشان فکر میکنم را دارند ، کنارم زندگی میکنند . مگر من چه چیزی کمتر از آنها دارم ؟ چرا من با این همه عطشم به خواسته هایم ندارمشان و برای دیگران خود به خود جور میشود ؟ یا عیب از من است که چون نمیدانم عیبم کجاست نمیتوانم رفعش کنم یا همین است که هست . بخت من زیاد جالب نیست و اینطور خواسته شده تا چشم نرگس به شقایق خشک شود آخر 

این زجر است

در زندگی آدم هایی هستند که میآیند مثل دزد یک تیکه از تو را میبرند برای خودشان و همچنین لحظاتی است که انسان بخشنده میشود و تیکه های خودش را میدهد به این و آن و گاهی هم انسان مجبور است مثل این بانک ها که جایزه میدهند یک چیزی از خودش دستی به یک نفر بدهد تا نرود تا راضی نگهش دارد و این زجر است . یک بدی ای که دارد اینست که انسان دلش نمیخواهد آن تیکه اش که دزدیده شده را از دزد پس بگیرد به جایش خود دزد را پیش خودش نگه میدارد تازه اگر بتواند و زورش برسد چون این دزد ها رحم ندارد دلشان . با اینکه خودت را به آنها میدهی و فقط میخواهی پیشت بمانند تا یک قسمت از خودت را از دست ندهی وقتی بهشان بگویی بهشان برمیخورد شاید بگذارند بروند و اصلا دیگر نگذارند که نگایشان کنی . خوب آدم بدون یک تکه اش میمیرد آدم که ستاره دریایی نیست که اگر یک قسمتش را از دست داد خودش را درست کند آدم اگر یک تیکه اش از دست رفت جایش خالی میماند تا ابد و اگر مثل من احمق باشد جایش چرک میکند عفونت میکند آخر سر هم آدم را میکشد .
درد این تکه های انسان که کنده میشوند و میزان چرک و عفونتشان به روی ماه آن دزد بستگی دارد . هرچه آن دزد در کارش ماهر تر باشد و شاه کلیدش زیبا تر باشد نامرد تر و بی رحم تر است و یک تکه بزرگ از انسان را میکند و میبرد و بی شرف است چون اگر به رویش بیاوری ادعا میکند اصلا خبری نداشته که تو رو ناقص کرده است و میزند زیر همه چیز و اصلا به روی خودش نمیآورد انگار که نه انگار و خودش این دروغش را باور میکند . لامصب ها عجیب عزیز هستند هرکار هم بکنند و این باز هم زجر است .
وقتی هم انسان خودش یک تکه از خودش به دیگری میدهد تازه اگر قبول کند و آن تکه را  بگیرد شیرینی آن دزد ها را ندارد و وقتی هم انسان یک چیزی از خودش دستی به دیگران بدهد تا بصرفد برایشان که پیشش بمانند این دیگر شیرین نیست این هم زجر است .

no country for old men

مثل پیرمردها شده ام. بهانه گیرم مهم نیست چه چیزی میخواهم من فقط میخواهم یکنواخت نباشند این روزها . تفریحم همان سیگار کشیدنم شده است . این خوب نیست که با پیرمردی که شب ها در بالکن خانه اش سیگار میکشد و روزها سرکار است هماهنگم . کاش لااقل نمیدیدمش . فکر میکنم او هم من را دیده و پیش خودش فکر کرده هنوز آنقدر ها پیر نیست . خنده دار است خوب . اما من فکر میکنم خیلی پیر شده ام . نه اینکه کاری نمیکنم یا قدمی پیش نمیبرم نه. راستش کاری نیست که بکنم و کسی هم نیست که جوانی کنیم با هم . همه نسیه هستند . تا وقتی حوصله داشته باشند هستند و وقتی هم که خودشان کار دارند یا عزیزتری از من دارند یکهو غیب میشوند . مثل امروز . گاهی خیلی کلافه ام . خیلی . به هر دری میزنم یک کسی را پیدا کنم تنها نباشم لااقل . کسی کنارم باشد . وقتی لیست کانتکت های موبایلم را صد دفعه زیر و رو میکنم یعنی حالم خیلی بد است . بدترین حال من همین موقع هاست که دنبال یک نفر میگردم هرکه که باشد مهم نیست . امروز هم گشتم به هرکسی که احتمال میدادم بتواند امروزش را با من باشد زنگ زدم . هیچ کس تلفنش را برنداشت . هیچکس . خیلی عجیب بود . البته دیگر برایم تکراری شده . خیلی پیش آمده که وقتی حالم بد بوده کسی تلفنش را جواب نداده . نمیدانم چرا . فکر میکنم تصادفی است ولی همان لحظات به خودم شک میکنم . نکند کاری کردم که همه ناراحت شده اند ؟ ولی خوب نه این منطقی نیست . همه کار دارند همه خودشان حالشان خوب است یا اگرم حالشان بد است حوصله من را ندارند . امروز فهمیدم من هم افسرده میشم . تا حالا فکر میکردم این ناراحتی ها افسردگی نیستند . معمولی و گذرا هستند و بهتر میشوم ولی امروز فهمیدم من افسرده ام . من خیلی افسرده ام . حتی دست به دامن قرص هم شدم ولی پشیمان شدم چون همان اولش انگیزه ای نداشتم میدانستم برای دلخوش کردن خودم است بیشتر ناراحت میشدم . هرچه خورده بودم بالا آوردم . هیچ چیزی برای دل خوشی ام ندارم . امروزهیچ چیزی برای خوشی دلم نداشتم. کاش زود تر تمام شود این روز لعنی و یک روز خوب مثل 5 تیر مثل 12 اسفند مثل 2 فروردین باز تکرار شود . روزی که خوشحال باشم از اینکه یک نفر هست تا وقتم را پر کند و دوستش داشته باشم. فعلا که کسی این منِ افسرده را دوست ندارد . پیر شده ام . اما امروز خیلی پیر تر هستم و الان که این را مینویسم خالی ام از همه چیزهایی که خوشحالم میکنند . یا مشکل از من است یا همه این ها موقتی و گذراست . کاش یک نفر کنارم بود آرام و مردانه میگفت دیوانه شد های . یکی دو روز حالت اینطور است، خوب میشوی و یک نخ سیگار به من میداد . 

دلم نشعگی ناب تخت بودن خیال را میخواهد

دلم حال خوب میخواهد . نشعگی ای که با قرص ها به دست میآورم مصنوعی و به زور است . همین مصنوعی بودنش که یادت میآید ، غمگینت میکند . دلم حال خوب میخواهد. دلم نشعگی ناب میخواهد . وقتی آدم خود به خود خوشحال است، وقتی دل آدم قرص است و خیالش راحت است که آدم هایی که دوستشان دارد حالشان خوب است . دلم نشعگی ناب روزهای بچگی ام را میخواهد در خانه مادربزرگ رو آن ایوان تمیز که برای دو ساعت خوب بودنِ حالم ، لازم نبود دست به دامن هزارجور قرص و عرق باشم. فقط روی ایوان دراز میکشیدم و به لامپ های سقفش نگاه میکردم که حباب مربعی عجیبی داشت . همین شبم را می‌ساخت. دلم نشعگی ناب تخت بودن خیال را میخواهد . چه کنم ؟ نه آن روزها میآیند نه این سیگار لعنتی کام میدهد نه دیگر تحمل خارش و عوارض جانبی قرص ها را دارم . غمگینم . دلم آن روزها را میخواهد که برای خوب شدن حالم کاری بر خلاف میلم نمیکردم . دلم حال خوب میخواهد .

هیچ توقع نداشتم

پارسال این موقع ها دوستام اومدن شیراز که سال تحویل رو جایی که دوست دارن باشن . منم از ترس اینکه این عید هم تنها بمونم رفتم پیششون . خیلی خوب میشد اگه عید رو کنار کسایی باشم که دوستشون دارم . مخصوصا اشکان . شما اشکان رو نمیشناسین . سال تحویل برام خیلی مهم بود . میخواستم سال تحویل رو تنها نباشم که کل سال تنها بمونم . از تنهایی مترسم. تنهایی با من جور نیست یعنی من نباید آدمی باشم که تنهاست ولی با این وجود بیشتر تنها بودم . نمیخواستم سال تحویل رو که فک میکردم مهم ترین لحظه ساله تنها باشم . دلم درست نبود ته دلم اذیت میشدم . همه مثل همیم . سال تحویل دو سال پیش یعنی سال 89 حافظیه بودم . با یه دوستی که دو ساعت خواهش و تنما میکردم که پیشم بمونه تا سال تحویل شه و بعد بره . خوب بود . یه پیرزن اهل دلی یه هفت سین پهن کرد رو سنگ قبر حافظ . یه زن میانیال هم تکیه داده بود به یکی از ستون های تاق آرامگاه و کتاب حافظ رو بغل کرده بود و گریه میکرد و زیر لب غزل میخوند . من خجالت میکشیدم گریه کنم گریه ام نمیومد فقط خواهش میکردم که یا حضرت حافظ امسال برام سال خوبی باشه . نمیدونستم اصلن سال خوبی منتظرم نیس وگرنه یه فکر دیگه میکردم . اولین سالی بود که حافظیه میرفتم موقع تحویل سال ولی خوب نشد یا خودم نخواستم یا دست خودم نبود یا هرچی.
سال بعد اشکان و بقیه از اصفهان اومدن . ماشین پلاک نداشت نمیتونستم باهاش از شهر خارج شم . شب عید بود هیچ کس حاظر نبود از شیراز بره پاسارگاد و برگرده و به هرکی ام رو انداختم که ماشینشو قرض بد هبه من اینکارو نکرد توقعی هم نداشتم فقط تلاش ناامیدانه من بود برای رسیدن به کسایی که دوستشون دارم . پیاده زدم به راه رفتم ترمینال کاراندیش شیراز اونجا دیدم یه نفر داره داد میزنه مرودشت مرودشت ... گفتم پاسارگاد میرم گفت سوار شو . خیلی خوشحال شدم . بیشتر از وقتی که دوستامو دیدم . سوار ماشینش شدم یه جوونِ همسن و سال خودم بود . گرم گرفت باهام منم گرم گرفتم . آخه 2 ساعت راهه باید باهاش راحت میشدم . تا وسطای راه از عرق خوری ها و عرق هایی که خودش گرفته بود گفت و خوشحال بود که منم مثل خودش اهل عرقم . گفت دیرت نمیشه یه دقیقه برم دم در خونه خودمون ؟ گفتم نه . راستش تو رو دربایستی گیر کردم . گفتم حالا 15 ساعت هم روش . رفت دم در خونشون و از پشت شمشاد ها یه یک و نیم لیتری عرق آورد و رفت سوپرمارکت کنار خونه اش و دو تا لیوان یه بار مصرف هم خرید و نشت تو ماشین . گفت من راننده ام شما ساقی باش . فک کردم نمیرسم که سال رو تحویل کنم از طرفی هم نمیشد بهش بگی نه . به هر حال تا جایی که تونستم و تونست خورد و مدام تکرار میکرد که نترس . من وقتی مستم تازه بیشتر حواسم جمعه . گرم صحبت با هم بودیم که رسیدیم پاسارگاد . زنگ زدم به اشکان و آدرس اون مدرسه ای که قرار بود شب اونجا بخوابن رو پرسیدم و رفتیم اونجا . اون یکو نیمی رو هم داد به خودم و کرایه رو بهش دادم و رفت . رفتم پیش بچه ها از اونجا به بعدش فقط خوش گذشت . انقد عرق خوردیم با هم که کسی متوجه نبود کجاست و واسه چی اومده . همه خوابیده بودن . یه ساعت به سال تحویل مونده بود یکی از بچه ها بیدار شد که همه رو بیدار کنه من آخرین کسی بودم که بیدارم شدم تو خواب و بیداری رفتم صورتمو آب زدم تا خواب آلود نباشم موقع سال تحویل . وقتی برگشتم دیدم همه دارن سوار ماشین میشن که برن پاسارگاد منم سوار یکی از ماشینا شدم و رفتیم . خیلی شلوغ بود . از جاهای شلوغ بدم میاد . اعتماد به نفسمو از دست میدم . وقتی جایی هستم که همه دارن میزنن و میرقصن انقدر اذیت میشم که پیش خودم فکر میکنم کاش مجلس ترحیم بود الان . از شادی بدم نمیاد ولی دوست دارم با کسایی که دوستشون دارم و خودمونی ام باهاشون شاد باشم . روحیه من تو یه مراسم عزا خیلی بهتر از حال و وضعم تو عروسی هاست . از شلوغی پاسارگاد که بگذریم مردمی که اونجا بودن هم آدمای عجیب غریبی بودن . بهشون نمیومد به خاطر پاسارگاد بودنش اومدن اونجا . صرفا چون شلوغ میشد شاید . یه نفر صدای رادیو ماشینشو زیاد کرده بود که متوجه تحویل سال بشیم . هیچی از اون صدا شنیده نمیشد . یه چیز دیگه ام منو اذیت میکرد اونم گرم کن یکی از آشناها بود که داده بود من براش نگه دارم . راستش اصلن دلم نیمخواست راحت نباشم تو اون لحظه . بگذریم که چه کردم با اون گرم کن . یهو همه ساکت شدن و اونایی که تونستن نشستن پایه یه سفره هفت سین بزرگ که پهن کرده بودن کنار مزار کورش . منم کنار اون سفره نشسته بودم . تنها شانس بزرگ زندگیم تا اون روز بود . حرف نمیزدم مثل بقیه . فقط پیش خودم خواستم که سال جدید باید فرق کنه . باید تو این سال دیگه تنها نباشم . باید چیزهایی که تاحالا تجربه نکردم رو تجربه کردم . خالصانه خواستم اینارو . واقعن میخواستم . هیجوقت انقد واقعی چیزی رو نمیخواستم و احساس نیاز نداشتم به چیزی . و شد . همونطور که خواستم شد . هیچ توقع نداشتم که واقعا به چیزهایی که میخوام برسم . یعنی فکر نمیکردم دقیقا همون دعایی که کردم برآورده بشه . ولی سال نود خیلی فرق داشت . خیلی . بهترین سال زندگی من تا الان . عجیب ترین سال زندگی من . سال نود و یک رو هم میخواستم سال تحویلش لب دریا باشم ولی نشد . مهم نیست . تو خونه میمونم ولی بازم چیزی که میخوام موقع تحویل سال همون چیزهایی ان که پارسال خواستم . ولی امسال یه کم فرق داره . امسال میخوام همه چی بهتر بشه . امسال چیزای بیشتری میخوام . امسال میخوام باز هم کاریی که تا الان نکردم رو بکنم . میخوام به چیزایی که همیشه میخواستم برسم ولی یه چیزایی رو قبلن بهشون رسیده ام امسال میخوام همه چی بهتر شه . میخوام معنی همه جمع باشه امسال . و خودمم . میخوام امسال شاد باشم . شاد تر از هر موقع دیگه ای . میخوام سرم شلوغِ اطرافیانم باشه . میخوام ندونم با کی برم بیرون؟ کدوم برنامه رو کنسل کنم ؟ کدوم مسافرت رو برم ؟ و کدوم مهمونی رو دوست ندارم و همه تصمیم هام از سر بیکاری نباشه . میخوام فرق کنه امسال . سال نو مبارک .

یاغی

تنها - آشنا -  مبهم - غریب - معروف - آویز  طلایی - یادگار - سفید -  یاغی -معرفت - برق - ماوراالطبیعه - ماشین - صحبت - حسادت - دوست - تعلق - یاغی -  نشان - دیوار - من - اشتباه - ظلم - تهمت - بخشش - هیچ نشان سرخی نبود - تنها - مظلوم - گوشه - مبهم - شیطان - خنده - به جای  - پول - مجبور - کار - فیلم - قدرت - خارق العاده - جنراتور - برق - رفت - نشناختم - حسرت - یاغی - تمام مدت - به یاد -  اونی که همه چیشو از دست داد ولی ناراحت نشد از کارش 

باز آورد پشیمانی

من وقتی یه گهی بالا میارم یا وقتی دعوایی پیش میاد معذب میشم . وقتی ناراحتم میرم قایم میشم . گم و گور میشم . دلم میخواد کز کنم یه گوشه تا بگذره . دلم میخوام از همه دور باشم . از اونی که باعث این وضعیت کیری بود دور باشم . از خودم که تو اون شرایط خودمو کیری ترین آدم دنیا میدونم دور باشم . برگردم به بچگی خودم که نه مسئولیتی داشته نه اینجوری تنها بوده . هرکی هرچی بگه برای من که مهم نیس . به یه ورش اصن . ولی وقتی کسی که فک میکردم پشتم بهش گرمه رو غصه دادم تا اونجایی که بهم گفت چرا دست از سرم برنمیداری ؟ ، چرا بیخیال من نمیشی ؟ ، اون وقت شروع میکنی خودتو لعنت کردن . دلت میخواد بری پناه بیاری به یکی که بدونی اگه دلداری میده کسشر نمیگه . حرفش رو حسابه . اون وقت آروم میشیم . امروز دلم میخواست تو خیابون همینجور که از اون صحنه مزخرف دور میشدم با مردم حرف بزنم . بگردم یکیو پیدا کنم که بهش بیاد آدم درستیه باهاش حرف بزنم . بگه عب نداره جوون . دلم میخواد یکی بگه منم همه  اینارو گذروندم . انقد مهم نیس که . توداری بزرگش میکنی برا خودت . بیخیال ... اما همچین کسی رو پیدا نکردم . یه نفر بود که اونم خواستم برم پیشش ولی فک کردم شاید فک کنه دیوونه ام بترسه ازم . یه راننده تاکسی هم بود که تا اومدم سر بحثو باز کنم باهاش دیدیم داریم میرسیم . دلم نمیخواست پیاده شم . به اندازه چند تا جمله از خونه دور تر شدم که بتونم بیشتر حرف بزنم باهاش ولی واقعا خسته بودم باید میومدم خونه . میومدم کز میکردم گوشه اتاق . راستش الان فکر میکنم همه آدما و غیر آدما میدونن چه اتفاقی افتاده مث بچه ای که یه غلطی کرده همه میدونن حالا از همه خجالت میکشه . همون حال رو دارم . از همه خجالت میکشم . میخوام از اتاق برم بیرون یه پرانول بخورم اما روم نمیشه . از اون مبل نارنجیا از اون پرد هها از مردمی که بیرون دارن راه میرن خجالت میکشم . هر وقت دعوا میشه همینجوری میشم . همون قدیم هم همینطور بود چون بابام همیشه خدا با همه دعوا داشت . من روم نمیشد برم تو کوچه . الانم همونه . 
حتی از این خانمی که داره پشت بلند گو میگه دخترای خوبم مگه نگفتم مدرسه هم مثل خونه میمونه ؟ نباید آشغال بریزید اینجا . حتی از همین خانومه همه که به نظر میاد معلم پرورشیشون باشه خجالت میکشم . نشستم اینجا مینویسم فقط . با تکست باکس بلاگر مشکلی ندارم چون فک میکنم درک میکنه . با توییر و فیسبوک هم مشکلی ندارم جون اونا هم فک کنم بهفمن . ولی آدما نه ... آدما یه جوری نگات میکنن انگار یه تیکه اشغالی .. انگار آدم بیخودی هستی . هیچکدومشون نمیدونن چی شده چی تو دل منه ولی من فک میکنم میدونن . از نگاهاشون اینجوری به نظر میاد که انگار همه چیو میدونن . فقط کافیه با انگشت بهم اشاره کنن بگه اینو میبنی ؟ این همونه که وسط خیابون داشت دادو بیداد میکردا که یارو بهش میگفت : " دست از سر من بردار ، بیخیال من شو ، فک کن من مردم . "  این آدم بیخودیه . اه اه اه ... نرو طرفش . ولی اونا چه میدونن ؟ چه میدونن من دلم از چی گرفته ؟ ناراحت چی ام ؟ موضوع انقد خحنده داره که به کسی نمیتونم مستقیم بگم چی شده . فک میکنن کسخلم . ولی موضوع رو بزرگش کردن برام . انقد ضعیفم که از همچین چیزی دلم بگیره ؟ آره فک کنم انقد ضعیفم . "اگر" هم زیاده ! اگه بیست دقیقه دیرتر میرفتم سراغش اینجوری نیمشد . اگر اول میرفتم کارواش بعد میرفتم سراغش هم اینجوری نمیشد . اگر از اون خیابون نمیرفتم که هوس کنم برم سراغش هم اینجوری نمیشد . اگر سر کلاس جزوه مینوشتم هیچوقت لازم نبود از اون خیابون برم  . اگر .. اگر ... ولی خوب "اگر" که نشد حرف . فقط دل آدمو می سوزونه . 
ولی خوب این حرفایی که میاد تو سرم که دست خودم نیست . هی این اگر ها میان هی میگم گه نخورین بابا . اگر یه راننده کامیون هم مس میکرد از روم رد مشد هم مرده بودم . اینم "اگر" ایه برا خودش . دلمو با این کسشرا هم نمیتونم گرم کنم . من موندم تنها ... با به جون خریدن نگاه های عصبانی مردم تو خیابون ... به فکر بیرون رفتنم اما نمیدونم کجا ؟ فقط برم ببینم چی میشه ... 
اه این چی میگه دیگه تو این هیری ویری ؟ حوصلشو ندارم ...


دنیای مجازی واقعی بود ، تنهای مجازی واقعا تنها بود

همیشه موقع جدایی دلم آدم میگیره ...
همیشه حرف از جدایی هم که میشه دل آدم میگیره ... 
ما یعنی آدمایی که همشون الان زنده ان زندگی مسخره ای داشتیم . همه جا میشنویم که بهمون میگن :
خاطره هامون مجازی شدن ، جرات هامون مجازی شدن ، شعورمون مجازی شده ، فرهنگمون مجازی شده ، آرامشمون مجازی شده ، تنهایی مون مجازی شده و دورهمی هامون هم اولین چیزی بود که مجازی شد . مجاز از جمع هامون ... مجاز از دوستامون ... مجاز از عشق ... مجاز از زندگی ...
مهم تر از همه مجاز از واقعیت ...
ولی دست ما بسته است . دوستی واقعی نبود ، آرامش واقعی نبود ، دورهمی واقعی نبود ، عشقمون واقعی نبود ، زندگیمون واقعی نبود ...
دنیای مجازی ولی واقعی بود ... 
خیلی ها تنهای دنیای مجازی بودن و هستن . سیستم ارباب و نوکری و نوچه پروری هم مجازی شد 
خیلی ها مجیز خیلی های دیگه رو میگفتن و میگن . خیلی ها حتی الکی هم نتونستن خودشون باشن .. 
کاری به اینترنت ملی ندارم ولی اگه یه روزی دیگه چیزی مجازی نباشه و هیچ احمقی نتونه مجازا مهم بشه ، هیچ تنهایی نتونه مجازا گل سربد همه مجالس باشه و اعتماد به نفس های کاذب بشکنه چی میشه ؟ دل خیلی ها به همینا خوشه ... خیلی ها زندگی واقعی رو گذاشتن کنار ..
تکلیف خوب های مجازی چی میشه ؟ تکلیف کله خر های مجازی ؟ تکلیف دختربازی های مجازی چی میشه ؟ نمیدونم جواب اینارو ... ولی اینو میدونم که خیلی ها تنها تر از تنهای مجازی میشن ... 


هوشنگ سوت نمیزند

هوشنگ سوت میزند اولین وبلاگی بود که تصمیم گرفتم هر چی نوشت بخونم .  یه مرام خاص داشت . برام جالب بود . به خودش میگفت عمو هوشنگ . خیلی از کسشرایی که میگفت ورد زبونم شده بود .
تو حال و هوای خودش بود . ولی کسشرای جالبی میگفت . وبلاگشو هنوزم میخونم . هنوزم پست های قدیمیش هم منو میخندونه و هم خیلی راحت میتونم خودمو بذارم جای عمو هوشنگ . 
نمیدونم تو گودر هم بوده هیچ وقت یا نه ! ولی فیدوبلاگش خواننده داشت .
هیچوقت برا لایک نمینوشت . حال و هوای خودشو مینوشت فقط ... اصلن شایدم نمیدونست فید وبلاگش فالو میشه . شایدم میدونست . دلم برای پست هاش تنگ شده برا قناری ها و موتورش ...
برای احدشون ... 
عمو هوشنگ خیلی وقته دیگه سوت نزده ...


تو بيا تا دور تــــو گردم، آه



آرشام

الکی ِ نامجو 
Have a Cigar ِ پینک فلوید
شال سرخِ دِ ویز

Right Here Waiting for You ِ ریچارد مارکس

Imagine ِ جان لنون
Live is found ِ سید
One More Cup of Coffee ِ باب دیلن 
Ballad Of A Thin Man ِ باب دیلن 
OH , sister و sara ِ باب دیلن 
یه روز خوب میاد ِ هیچکس 
NewBloom ِ مهدیار
بیلی جین ِ مایکل 
بیت ایتِ مایکل
تریلرِ مایکل
what about us ِ مایکل
اشکاتو پاک کنِ پیشرو 
سکوتِ پیشرو
Love story ِ اندی ویلیام
شاید بایدِ داریوش
من عاشقت شدمِ سیروان خسروی
بوی عیدیِ فرهاد
شبانه ِ فرهاد 
اتاق آبیِ دِ ویز 
زندگیه منه ، کوچه ، تابستون کوتاهه ، تازه شورع زندگیمونه ، زمین صافه ، گیتار کولی ، پدر من بد منو نگاه میکنه ، چون که دیوونتم ، کوکولی کو ، داستان ما ، درو باز کن و بی حس ِ زدبازی
همه کسکشنِ مهراد هیدن
آغاز اینجاستِ پیشرو 
سوپر منِ امینم 
سوپر منِ پیشرو
یه درختِ خشک و بی برگِ حبیب
بزن بارانِ حبیب
آلبوم سکوتِ بهرام 
دختر بهارِ Jouan Band
سوت و کورِ دِ ویز
تهرانِ دِویز
یا رب سببی سازِ اوهام 
منبرِ اوهام 
Unfaithful ِ ریحانا
سکرت گاردن ها 
و همه ریتم های ته ذهنم ...

به خودش رفتم

خیلی وقت بود سیگار میکشیدم شاید دو سال میشد . دیگه سیگاری بودم واقعا . تابستون بعد از کنکور بود رفتم از بابام ماشینشو بگیرم برم خارج از شهر کار داشتم . بابام گفت بیا سر فلان خیابون ماشینو بهت بدم خودمو برسون شرکتو برو . من رفتم اونجا بابام اومد جامونو عوض کردیم و من نشستم پشت فرمون . جلو یه دکه بابابم گفت نگه دار نگه داشتم رفت سیگار خرید و اومد . نشست تو ماشینو گفت سینه ام درد میکنه .. گفتم چرا ؟ گفت به خاطر همین آشغاله ... گفتم خوب بذارش کنار ... گفت میذارم ... گفتم خوب کی دیگه ؟ همیشه همینو میگی . گفت هر وقت تو گذاشتیش کنار .
نفهمیدم چی شد واقعا هنوزم یادم نمیاد چی شد که زدم به عابر ... 
هنوزم که یادم میاد تنم میلرزه .. خیلی بد گفت .. خیلی ...

ماهی های آزاد ، ماهی های آزاد برای دیگران

رفته بودیم یه جا کنار ویلا یا کنار یه چادر فکر میکنم که دریا داشت حالا یادم نمیاد شایدم دریاچه بود . 
میخواستم از دریاچه رد شم داشتم از این سنگ به اون سنگ میپریدم بعضی وقتا هم فکر میکردم گیر کردم . نمیدونم حالا چرا شب بود ؟ ولی شب بود . هدفونم تو گوشم بود و یادم نمیاد آهنگی گوش میدادم یا نه . دو سه بار هدفونم افتاد تو آب ولی من از آب میکشیدمش . دیگه عادی شده بود هر بار می افتاد تو آب انگار خودش از رو میرفت مومد تو دستم . تا اینکه این بار آخری هدفون افتاد تو آب و به یه چیزی گیر کرد . من بیشتر از همه چی نگران سیم هدفون بودم که پاره نشه آخه پول نداشتم دوباره هدفون بخرم . دیدیم یه چیزی داره سیم هدفون رو میکشه مطمئن نبودم ولی گفتم حتما ماهی ِ . 
منم سیم هدفون رو با تمام قدرتم کشیدم . خیلی سخت بود . سیم رو میپیچوندم دور دستم تا بیاد بالا . بعد از کلی تلاش یهو یه ماهی کوچیک قد کف دست و "سفید و صورتی" از آپ پرید بیرون . و هدفونم توی دهنش گیر کرده بود . ولی اون تصویری که از هدفونم تو دهن ماهی یادمه بیشتر شبیه قلاب بود . اونم قلاب های بزرگ . من خیلی ذوق زده شده بودم . ماهی رو نشون کنار دستیم دادم . اومدم تعجب کنم ببینم این کیه کنار دستم داره خوشحالی میکنه ؟ که گفتم خوب . مهم نیس ... هرکی میخواد باشه .. با هم رفتیم ماهی رو نشون یه کسی دادیم که یادم نیس کی بود ... 
این اولین تجربه ماهی گیریه من بود ... مث بقیه تجربه هام ...