کیری تخیلی

رفتم خونه یه نفر برای کار .. برای کارگری یا شایدم یه کار فنی داشتم ! 
اونجا یه زن و شوهر بودن چندتا پسر داشتن یه دختر ... با دختره هی چش تو چش میشدیم ... تا اینکه یه بار نمیدونم سر چی ! موبالشو زد زمین شیکوند ... مامانش از چشم من دید ! سلیطه بازی درآورد اون وسط و یه فحش به من میداد ... داش شده؟ لاش شده ؟ داشی شده ... آره فک کنم داشی شده بود ... نمیدونم یعنی چی تو خواب هم نمیدونستم ... خونشون مشهد بود ایناحتمالا به خاطر خاطره ی بدی هست که از مشهد دارم ... بعد من رابطه ام با دختره خوب شد یادمه داشتیم راه میرفتیم تو خیابونای مشهد که همش تاریک بود با هجره های کنار هم بعد رفتیم یه جا که خیلی فضا باز تر بود بیابون و در های عظیم شاید 30 40 متری سورمه ای همشون چوبی بودن ... زمین خاکی ... کنار هر در هم دو تا مشعل نارنجی ...
درها تو کوه بود .. از بالای درها مث مور ملخ یهو زن چادر سیاه ریخت پایین شعله های آتیش از پشت کوه معلوم بود همه میگفتن جنگ ... جنگ ...
حال و هواش اینجوری بود 

Post a Comment