خواب های پریشان تکراریه من - مینویسم تا یادم نره

باز من خواب بچه مرده دیدم ! 
خواب دیدم دوستم زنگ زده خیلی خندون و شاد مث همیشه با هیجان ! گفت آرشام عصری که میری اونجا یه سر برو آب گرفتگی ها و سد رو ببین بعدم برو بچه ها رو ببین . من رفتم نمیدونم چه جوری یهو اونجا بودم ... 
دیدم همه چی خرابه یه مسجد هست هوا آفتابیه سه تا دختر بچه 5 ساله شایدم 4 ساله رو بستن به هم با طناب کنار همدیگه بردنشون تو یه حفره با یه مشت وسیله دیگه که نمیدونم چی بود اصن ندیدم فقط میدونم یه مشت چیز دیگه باهاشون دارن خاک میکنن اینجوری بود که طنابه به اون وسطی که موهاش بلند بود وصل بود اینو که میکشیدن اون دو تا هم کشیده میشدن . اینو دیدم . بعد دیدم یه جا دیگه هستم یه حفره است تاریک هم هست یه بچه رو دارن مث همینا با طناب خاک میکنن بچه ها مرده بود ولی انگار نمیخواست بره زیر خاک ... هی میکشیدنش باز خاک میریختن روش ! وقتی خاک میریختن صدا کمپرسی میومد . بعد دوستم که گفته بود برو ببین خودش دیدم اونجاست قبلشم فک کنم میدونستم که اونجاست ولی اینو یادمه که اونجا دیدمش زیر یه تاقچه که از آوار فک کنم ( مث آوار حفاری ) درست شده بود نمیدونم حالش بد بود یا چی ؟ دراز کشیده بود سرشو بلند کرده بود داشت نگاه میکرد اینجا دیدم داره همزمان هم اون سه تا رو نگاه میکنه هم اون یه دونه ایه ! درصورتی که اینو بعد اون خاک کردن سه تایی ها دیدم . 
بعد دیدم همینجوری که داره نگاه میکنه منم دارم میبینم که وقتی طنابو میکشن اونا هم کشیده میشن و دوستم داره میترسه ! خیلی یعنی داشت حالش بد میشد از کشید هشدن و له شدن اون بچه ها یه لبخندی هم رو لبشون بود ! یه لبخند بچگونه بود .
بعد بعدش دوباره صحنه خاک شدن اون یه دونه ای رو دیدم که فک میکنم پسر بود باز دوستمو دیدم که اصن از ترس داره خودشو میکشه عقب که نبینه دیگه اظطراب داشت ... ترسیده بود ... بچه ها هم همشون یه لباس فرم خاصی برشون بود ... 
حالم خوب نیس ...
پ.ن : خواب قبلی ای که شب 25/10/2011 دیده بودم : 
http://fucking-true-story.blogspot.com/2011/10/blog-post_26.html
Post a Comment