گزارش یک خواب پریشان

اولین صحنه ای که یادمه اینه که دارم از بغل نگاه میکنم و یه تعداد زیادی دسته جمعی اعدام شدن و دارن مث پاندول تکتون میخورن ... بعد یه سری عکس دیدم از اعدام بچه ها ! بچه های هفت هشت ساله با دچرخه ! یعنی همینجوری که سوال دچرخه بودن و گرفته بودن فرمونو اعدام شده بودن ! دستاشونو با یه طناب نازک و نامرئی به دچرخه بسته بودن انگار دچرخه سوار جرمش اعدامه ... بعد دیدم همونجام واقعا ! یه سری مادر هم اومدن برا بچه هاشون نخ اعدام بخرن ! این نخه هم اینجوری بود که میکردن بین دندونای بالا ! خیلی هم نازک بود آخه ماله بچه ها بود ! یه زنه اومد بخره بعد یهو پشیمون شد گفت نه بچم گناه داره و ...داشت گریه میکرد که زنه فروشنده هه بهش گفت نههههه این خیلی خوبه ، بدون درده ... بچتون خیلی راحته باهاش ...
که از خواب پریدم ...
Post a Comment