خانه شماره 201

من تو خونه شماره 201 زندگی میکنم
و یه همسایه طبقه پایینی دارم که هیجوقت سایه اش رو خونه من نمیافته چون اونا زیر من زندگی میکنن .
و سایه هامون رو هم رفته یکیه و روی درختا میافته ! شاید برای همین به ما میگن همسایه .
طبقه پایینی من یه مرد خسته اس که یه دختر خسته هم داره .. کلا آدما خسته ای ان ! امروز دخترش اومد در زد ... هیچوقت قبلن نیومده بود ... گفت سلام
گفتم سلام رو ماتون
گفت میدونین لوله های حمومت سوراخه و آب حمومت میریزه تو حموم ما ! اگه سقف حمومت بریزه لخت میافتی تو حموم ما وقتی من حمومم ... گفتم پس میرم لوله کش میارم دیگه
یه لبخند کیری زد گفت آره امشب من دارم میرم حموم گفتم خوب منم دارم میرم ... میخواستم دعوتش کنم با هم بریم راستش ... ولی خوب کاش امروز سقفه بریزه ... بهش گفتم هر وقت خواستم برم حموم باباتم حموم بود بگو که با لباس برم ... آخه باباش یه کم حساسه ...

سگ صاحاب

اگه یه سگ موکوتاه دیدن که کرم بود ولی قهوی هم بود
خیلی غمگین داشت برا خودش از کنارا رد میشد
سازدهنی میزد و اشک میریخت ...
لدفن زنگ بزنین به این شماره
صاحابشو از نگرانی دربیارین ...
پ.ن : البته ما که میدونیم اینو نوشته اینجا که دخترای دانشگاه بفهمن سگ داره شمارشم بردارن .  
ای بابا ... ای بابا ... 

گزارش یک خواب پریشان

اولین صحنه ای که یادمه اینه که دارم از بغل نگاه میکنم و یه تعداد زیادی دسته جمعی اعدام شدن و دارن مث پاندول تکتون میخورن ... بعد یه سری عکس دیدم از اعدام بچه ها ! بچه های هفت هشت ساله با دچرخه ! یعنی همینجوری که سوال دچرخه بودن و گرفته بودن فرمونو اعدام شده بودن ! دستاشونو با یه طناب نازک و نامرئی به دچرخه بسته بودن انگار دچرخه سوار جرمش اعدامه ... بعد دیدم همونجام واقعا ! یه سری مادر هم اومدن برا بچه هاشون نخ اعدام بخرن ! این نخه هم اینجوری بود که میکردن بین دندونای بالا ! خیلی هم نازک بود آخه ماله بچه ها بود ! یه زنه اومد بخره بعد یهو پشیمون شد گفت نه بچم گناه داره و ...داشت گریه میکرد که زنه فروشنده هه بهش گفت نههههه این خیلی خوبه ، بدون درده ... بچتون خیلی راحته باهاش ...
که از خواب پریدم ...

من میگم ، تو گوش کن

آدمی گاهی دیکتاتور دورنش بیدار میشود
از صب تا شب فقط دستور میدهد
که بگو د لامصب !
و آدم را به حرف وا میدارد
و لی گوشهایم خسته اند
به قدر کفایت شنیده اند
خوب تحمل آنها هم حدی دارد ....
اگر زندگی دوباره شروع شود
خواندن و نوشتن  را که یاد گرفتم
دفتر و قلم رو میبوسیدم مینداختم هوا ...
آری چنینند مردان خدا ...
پس من میگم ، تو گوش کن ...