صلاح کار کجا و من خراب کجا

ران ملخی نزد سلیمان بردند
چه کنم که رسم موران این است

اینطور فکر کنید که همه اتفاقات، پیشآمدهایی هستند برای پیشامدهای بعدی. حالا به صعود فکر کنید. پایان صعود یا سقوط است یا برگشت. فقط یک راه عقلانی دیگه وجود داره. حالا به ترس فکر کنید. همه عمرم وقتی از بالا به پایین نگاه میکردم میترسیدم حالا پایینم. تو دل دره ای که ازش میترسیدم. پیش بینی میکردم یه جاهایی باید سقوط کنم تا پرواز رو تجربه کنم ولی نمیدونستم تا این حد باید شجاع بود.

S02: E04: Love story: F word, like Father

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم


سلام بابا. میدونم چه رنجی میبری. میدونم چرا نمیتونم خودِ واقعیتو ببینم. میدونم چه خبره تو سرت. بابا من پسرتم. شرمنده ام ولی اینو بپذیر. دیگه تنها نیستی منم دارم احساسش میکنم. تو ام اذیت میشی وقتی پیش ِ خودتم خودتی ؟
به این فکر میکنی که من میدونم یا نه ؟ منم به همین فکر میکنم. چه بلاییه به جون ما افتاده ؟ اصلا باید با هم چجوری رفتار کنیم ؟ من که نمیتونم به روت بیارم تو ام که نمیتونی پس چجوری با هم حرف بزنیم که با هم راحت باشیم ؟ میبنی؟ نمیشه. بابا من دوست دارم ولی باید بت بگم تو خیلی قضیه رو جدی گرفتی. به اندازه من. ولی من رهاش کردم همین یه مدت پیش شکافتم اومدم بیرون شاه شدم تو موندی بابا. برا همین دستم بت نمیرسه دیگه. برا همین نمیتونیم حرف بزنیم چون خیلی دوریم. چون تو خوابی بابا. ولی من هستم. هرجوری هم میخوای خواب ببینی، ببین. من هستم. پایه ات میمونم. تو نمیدونی من پا شدم بابا. چرا تو هیچوقت نخواستی بیای؟ تو مگه حواست نبود که بیداری ؟
 تازه فهمیده ام کی ای. چرا الان بابا ؟ چرا الان باید بفهمم ؟ چرا با من هم اینکارو کردی ؟ چرا زدیم ؟ چرا اندازه من باهوش نیستی ؟ من الان فقط یه جور میتونم بات حرف بزنم که نرنجی بابا.فقط میتونم هر وقت پرسیدی "چرا هستی؟" بگم چون دوستت دارم. میدونی بابا، فرق سیستم من و تو این شده:
اگه از تو بپرسن "چرا هستی؟" میگی چون باید باشم ولی من دیگه میدونم که هستی‌مو مدیون نبودنم هستم. هستیم چون نبودیم. اه کاش میفهمیدی.  
برای همین تو شَک موندی. برای این مصیبتت متاسفم بابا. باید مثل احمقا باهات رفتار کنم و میدونم که متوجه میشی ولی رنجیه که سزاوارش هستی پدر.چرا حواست نبود بیداری ؟ چون حلا دیگه من بیدار شدم بابا، چون نبودم. چرا این جمله رو نمیفهمی ؟ چرا بهت حق میدم که نفهمی ؟ چه چیزی درباره من با تو فرق میکرد ؟ کی منو بیدار کرد؟ نمیدونم ولی من همه جوره پایه‌تم. میشکافمت. من میشکافم و قبولت دارم که خودت میای بیرون. میدونی از کجاها به جفتمون هم خوب کردی هم بد کردی ؟ مثل وقتی که پدری بچه اش رو سر صبح از خواب بیدار میکنه تا بره مدرسه ؟ از اونجاهایی که الان میفهمم داشتی خودتو میگفتی. کم کم فهمیدم شبیهیم بعدا فهمیدیم خیلی بیشتر از یه شباهته، بعدا فهمیدم پسرتم و بعد شمایل خودم رو دیدم. قشنگ که نگاه کردم خط های صورتمو دیدم، اطراف چشمام. گوشام، بیشتر از این نمیتونستم تشخیص بدم که دوباره تکونم دادی.خیره بودم به همون صحنه که چشام چرخید.سربالا کردم دیدم پایین تخت نشستی داشتم از بالا نگات میکردم که تو این مدت به خاطر این همه فشار که روته یا هرچیزی که فقط خودت میدونی، یه کم صیقل خوردی.فکر نمیکنم خودت خبر داشته باشی، من چی ؟ از دیشب تاحالا من صیقل نخوردم ؟

S02: Episode: Its ok if I Am the Object of Your Desire.

روز قیامتی اگر در کار باشه به نظرم اون تعریفی که ازش میکنن باید درست باشه.یعنی اگر واقعا یه حقیقتی باشه و تو در اون روز متوجه اون بشی و اون رو درک کنی، خوب هرکار که کردی خود به خود یادت میاد که اگر در تضاد با این حقیقتی بوده که الان درک کردی، دلت میسوزه و خودت رو نفرین میکنی.کاری نداره واقعا پیش بینیش. این که میگن روز قیامت یه سری افسوس میخورن، خوب، خود به خود اینطور میشه. این در نهاد همه ماست. همه شما این نوع دل سوختن رو درک کردین. این که یه فرصت، یه شانس رو ازد دست دادین یا غافل بودین. این که تو دلت به خودت میگی: حیف. منفعت خوبه دیگه. بده ؟
چه تضمینی برای درست بودن همه این حرفا وجود داره ؟ این که هستیم ؟ . پس این چی میشه که "کلا که چی ؟". چرا اصلا از یک حقیقتی باید غافل بشویم که اینطور بشود و آنطور بشود و تهش یک عده افسوس بخورند که چرا به خود نیامدند و یک عده هم سرمست و مغرور هوشیاری‌شان باشند؟ اینطور نبوده که فکر کردیم ؟ چطوریه پس؟ چون اگر خدایی باشه این دنیا و این افتضاح ازش بعیده باید حتما اینجا یه خبری باشه که ما اینجاییم. چون آخه در نهایت اصلا چرا بیگ بنگ شد ؟ چرا هرچیز دیگه ای شد ؟ چرا ما شدیم ؟ چرا اصلا در دنیا خبرهایی شد؟ از کجا ؟ چرا اون درک رو ندارم که بپذرم منشعی لازم است یا خیر ؟
ما همه داستان رو نمیدونیم.

Important Story: The Motherfuckin' black Dog

یک چهره سیاه با پوزه ای کشیده و چشمانی براق، خیره به من، دور خیز برای دریدن مغز من.
یک سگ سیاه قوی هیکل که یه قلاده تشریفاتی داره.  هنوز نمیدونم به کی وفاداره یا از دست کی غذا میخوره.
امیدوارم در جریان داستان شماره یک باشید، همه اش از همونجا شروع شد.


Eminem - Lose you'r self

You better lose yourself in the music, the moment
You own it, you better never let it go
You only get one shot, do not miss your chance to blow
This opportunity comes once in a lifetime

تو سر همه یه چیزی هست که از اون آدم به عنوان یه شخصیت متمایز محافظت میکنه. محافظ تالار باور های یه نفر، نگهبان گنج هرکس. تو سر من ولاست. ولای عزیز من که نمیتونه یه سگ سیاه کثیف با بذاق زیاد دور دهنش و له له زدنش از استرس زیادی رو تحمل کنه. من طرف ولام. دیگه به سگه باج نمیدم. دیگه بهش استخون نمیدم که آروم شه، دست از سرم برداره. میخوام بزنمش. میخوام تحقیرش کنم. میخوام سگ بودنش رو به روش بیارم، ارباب داشتنش رو. اینکه مجبوره ارباب داشته باشه. اینکه این فقط یه توهمه که فکر میکنه میتونه آزاد شه، اون فقط وقتی میتونه آزاد شه که ولا اونو بلعیده باشه. من بلعیدم خودمو، شکافتم خودمو، در اومدم. حالا بلد کار شدم. بیا ولدزنا بیا. باج بخواه. بیا.
تا میجنگم یا میبرم یا میمیرم. من بخوامم نمیتونم ببازم. من از اون جنسی نیستم که بشکنه من دریام، تو بزن. هاونتو تو آب بکوب.چه ضربه وحشتناکی به من میزنی.
من زلالِ زلالم بدون شکل. نباید از یه سگ لات بترسم.

S02: E03: "Goal Goal Goal"

« و انه هو اضحك و ابكي:  هم اوست كه مي‌خنداند و مي‌گرياند. »
نجم،آيه 43 
*** بکش پایین
-سلام جناب سروان . بفرماین
***چرا اینجا وایسادی ؟ 
-دارم دور میزنم تو شهر یه کم فکر کنم . از کار برمیگردم. 
***ساعت سه شب از کار برمیگردی ؟
-نه من ساعت ۹ رسیدم خونه این طنز مهران مدیری رو دیدم بعد ... نداشت. امروز شهادت امام هادیه 
**چی داری کسشر میگی ؟
*** از غرب رفت شرق ... بالا و پایینو به هم دوختی. فازت توپه.
-نه خوب دارم توضیح میدم جناب سروان. شما پرسیدین منم دارم میگم چرا الان اینجام.
***چی میکشی ؟
-سیگار.
***دیگه؟
-ماری جوآنا
***چیزی هم همرات هست؟
-اندازه یه نخ که مصرف کنم دارم جناب سروان. فقط یه نخ دارم.
***بگردینش
-بابا به خدا همش اندازه یه نخ دارم جناب سروان بفرماین بگردین همشو بگردین ولی به خدا جناب سروان اذیتم نکنین من اگه سوسابقه دار بشم بدبخت میشم .
***شغلت چیه ؟
-درس میخونم جناب سروان میخوان کنکور بدم. پیش بابام هم کار میکنم.
***چرا ماری جوانا باهاته ؟
-شبا میکشم جناب سروان یه کم فکر میکنم به خدا برای همینه.
***نیار همرات.
**حاجی بیا بیا پیدا کردم
***چی داره ؟
**این چیه ؟
-کنیاک. به خدا این اندازه یه ته استکانه که . اینو من تو جاده که بودم خوردم همرام بود گذاشته بودم بابا جناب سروان تو رو خدا اذیت نکنین . الان اینجور که معلومه من خیلی ادم بدی ام ولی من که ادم بدی نیستیم . تو رو خدا ببخشید.
***ببخشیم تو چیکار میکنی ؟
-منم میرم خونمون.
***ببخشیم تو بری خونتون ؟
-جناب سروان 
***داد نزن . آروم بگو
**حاجی اصلش رو پیدا کردم. یه بسته ماری تو اینه. نگاه کن ... حالا ماشینتو میخوابونم تا دیگه وای نَ‌ایستی بگی اذیتم نکنید.
-جناب سروان تو رو خدا. خواهش میکنم. این یه ذره ماری مال خودمه برای مصرف شخصی خودمه. من ماری میکشم که یه کم بتونم فکر کنم . به خدا برای همینه جناب سروان . من از سر کار که برمیگردم دیوانه دارم میشم یه نخ میکشم شبا و رانندگی میکنم که یه کم فکر کنم. ببینم برای فردا باید چیکار کنم . اون آقای نامدار که چک دستش دارم باید چی .. 
***چی ؟ 
-هیچی میگم چک دارم پول ندارم.
**یعنی بابات پولت نمیده ؟
-نه دیگه نمیده که من به این وضع افتادم دیگه. به قران نمیده.
**ای خاک تو سرش.
-جناب سروان تو رو خدا بگین اذیتم نکنن.
***کسی تو رو اذیت نکرده. چرا میخوای ریلکس کنی از ماری استفاده میکنی ؟ برو با قرآن برو با خدا ریلکس شو. با این چیزا نمیشه فقط خودتو از بین میبری. الان تو خونه نمیگن کجایی ؟
-جناب سروان حالا درباره ماری میگم ولی من معمولا هر شب این موقع بیرونم خیالشون راحته اونا. به خدا برای همونا کار میکنم . ولله برای همونا کار میکنم. 
***مگه بابات نمیده؟
-من بابا مامانم طلاق گرفتن بابام اصلا نیست. سر هم نمیزنه به ما.
***خوب الان مادرت با تو زندگی میکنه ؟
-بله. خواهرم و مادرم با من زندگی میکنن.
***الان نباید پیش اونا باشی ؟
-چی بگم جناب سروان
***ها؟
-چرا
***مادرت میدونه ماری جوآنا میکشی؟
-بله
***میدونه؟
-بله
***یعنی الان زنگ بزنیم میدونه ؟
-بله بله به خدا میدونه. دیگه گفتم دیگه.
*حاجی بیا بیا کپسول هروئین پیدا کردم.
-جناب سروان اونا به قرآن فیلتر سیگاره. من چون سیگار پیچ دارم فیلتر و کاغذ هم دارم به خدا کاغذش هم هست اگه بازم بگردی.
*نه عمو. کپسول هروئینه. جواد بیا نگاه
-به ولله که نیست دیگه تو رو خدا اذیتم نکنین اقا تو رو خدا اذیتم نکن جناب سروان که بخشیده
***من کی بخشیدمت ؟ دست به من نزن. 
**هیچ هیچی نداره. همین پونصدی تو داشبوردش بود فقط.
-جناب سروان دیدین ؟ به خدا هیچی ندارم بذارین برم به خدا شما به عنوان یه پلیس میخواستین کاری کنین که من یاد بگیرم دیگه با ماری تو خیابون نرم به خدا من یاد گرفتم . 
***خوب به ما چه ما الان چیکار کنیم ؟
-تو رو خدا ببخشین منو . دیگه تکرار نمیکنم.
***خوب ببخشیم تو چیکار میکنی بعدش ؟
-منم میرم خونه . به خدا میرم خونه 
*** =))))))))
**=)))))))))))
*=))))))))))
-خوب چیکار کنم ؟
**تو ام مارو ببخش.
***هیچی نداری ؟
-به خدا هیچی ندارم جناب سروان.
***=))))))))))))
**:))))))
*:)))))))))))
**خوب چجوری مارو میبخشی ؟
-یعنی چی ؟
**چجوری میبخشیمون؟
-خوب الان ندارم که ببخشم (لبخند)
**ماری نکش. ما فقط میخوایم بهت بگیم ماری نکش. این کارا خوب نی. وگرنه نمیخوام اذیتت کنیم که.
*اینارو هم بهش بدیم؟ ( یه پک علف + شِیکر یا بقول سرباز"ماری چرخ کن"+کیف ماری)
**ها راستی اون یه ذره کنیاک رو چیکار کنیم ؟ برای همون ببریمت ؟ 
***اذیتش نکن بریز دور اونو
**نه باید تکلیفش معلوم شه . این همه علف و ماری و کنیاک همه کاری میکنه این . دستبند بیار جواد.
*** حمید.بسه.
**نه میبرمش. 
-آقا تو رو خدا اذیت نکنین . الان که حرف زدیم . تو رو خدا من گه خوردم من غلط کردم تو رو خدا اذیت نکن آقا حمید. 
**من اذیتت کردم ؟
**رو این پونصدیه، این سفیدا چیه ؟ رو این اسنیف میکنی ؟ راستشو بگو.
*این پونصدیه رو برای این داری که اسنیف کنی ؟
***ولش کنین.
**نه جواد دستبند کو ؟ من میخوام اینو بازداشت کنم همین الان به جرم اسنیف رو عکس امام.
-من به امام توهین کردم ؟
**توهین نکردی؟
***حمید بسه.
**اذیتت کردیم ما؟ چه اذیتی کردیم ؟ 
-چشم من غلط کردم من گه خوردم شما ببخش فقط بذار من برم.
***هرچی داره بدین من
*( پک ماری و شِیکر و کیف ماری رو داد)
***اون کنیاکه کو ؟
*اونو ریخت تو جوب .
-جناب سروان فقط تو رو خدا اون شِیکر رو بدین یادگاریه . اون برام مهمه 
***آخی
-به خدا مهمه جناب سروان کسی بهم داده که الان مرده.
***از بس کشید دیگه مرد ها ؟
-=)))))))))))))))
***بیا برو همه اینا رو بذار تو ماشینش بذار بکشه.
**نه میره میکشه . مگه نمیگه دیگه نمیخواد بکشه ؟ بذار ندیمش.
***ولش کن بده بهش.
-جناب سروان به خدا من پول ندارم این گل گرونه این داروی منه .
***عجب آدم پر رویی هستیا. الان باید ماشینتو بخوابونم خودتم بازداشت کنم حالا گل‌ت رو هم میخوای ؟
* :)))))))))) بیا این گل از طرف پلیس تقدیم به تو ( یک گل چیده شده رز از ماشین پلیس بیرون میآورد )
-نمیخوام مرسی.
***چقدر بالایی. این گل رو از ما بگیری طوری میشه ؟ 
-مرسی.
**( همه چیز را در ماشین می اندازد.)
***ما به خاطر خودت میگیم .
*وگرنه ما معتاد نیستیم که بخوایم ماری ها رو ببریم . به خاطر خودت میگیم ما نیاز نداریم که به ماری.
***برو تو ماشین بشین. بشین میگم. فقط یه چیز بهت بگم... میدونی چرا ولت کردم ؟ به خاطر اینکه بری پیش خودت بشینی فکر کنی چرا ماری میکشی؟
-جناب سروان بذارید دستتونو ببوسم
***هیچی نگو دست به من نزن .. بشین میگم تو ماشین.  .. فقط یه جمله .. فقط یه جمله..
 شما امروزی ها ... من خودم تو جمع شما امروزی ها هستم دیگه . میگن ماری و فلان و ... بعد میگن پلیس مارو میگیره پول میگیره آزاد میکنه ما پول گرفتیم از تو ؟ ما اذیتت کردیم ؟ به خدا هرکی دیگه بود الان ماشینتو میخوابوند پوست از سرت میکند. نگاه کن بنده خدا دارن بهت میخندن همه . اینچیزا حال آدمو خوب نمیکنه . به چسب به خدا با خدا حالت خوب بشه. با ماری و کنیاک و سیگار هیچی نمیشه همش کسشره. برو هوای خواهر و مادرتو داشته باش. با خدا باش. این ماری و اینا رو میگن که شما رو از سر خودشون باز کنن.

S02: E02: The Potential of Perspiration

نه میشه حقیقت رو گفت نه میشه دروغ گفت.
من همیشه به خاطر اینکه کف دستم بیش از حد عرق میکرده عین بی دست و پاها به نظر میومدم همیشه هم رو دگمه های کیبردم شوره بسته. این شوره رو خیلی دلم میخواد بدم آزمایش کنن ببینم محتواش چه چیز خاصیه که اینطور بدنم سعی داره دفعش کنه یا نمیدونم من اصلا از بیولوژی بدن انسان در این حد دیگه سر در نمیارم ولی به خاطر اینکه از عرق زیاد اذیت میشدم چندبار دنبالش رفتم ببینم چیه تا اساسا بفهمم چیو باید درمان کنم ولی تاحالا هیچکدوم کار نکردن. نتیجه همه اینا این بود که فهمیدم احتمالا از یه جور استرسیه که من احساسش نمیکنم.همیشه وسط حل کردن یه مساله سخت یه دفعه خیسی کاغذ رو حس میکردم دستمو برمیداشتم که بدتر نشه بعد قطرات عرق از رو دستم میچکیدن رو همه زندگیم. یا قبلا ترس اینو داشتم که نکنه مجبور شم برم سربازی یا یه وقت مجبور شم تفنگ دستم بگیرم. حتی فکرشم کابوسه حتی همین همین الان. حس اینکه دستات کاملا با یه محلول نمکنی پوشیده شده و هرچقدر هم زور داشته باشی نمیتونی چیزایی که بدنه سُر دارن رو بلند کنی یا درست باهاشون کار کنی. هیچ خبری از اصطکاک نیست و من تو دبیرستان از همه بهتر درس اصطکاک رو درک میکردم. خیلی بد بود که یه جاهایی از اصطکاک صرف نظر میکردن. من که کلا صرف نظر کردم کجا رو گرفتم ؟ یه خودکار تو دستم نمیتونم بگیرم. به نظرم اصلا نباید از اصطکاک صرف نظر کرد بلکه باید به موقع نهایت سواستفاده رو هم ازش کرد. ممکنه فکر کنید اصطکاک همیشه هم مفید نیست ولی اصلا در مورد این که اصکاک مفیده یا نه حرف نمیزنم، در مورد وجود داشتن اصطکاک حرف میزنم که اگر بود من علیل نبودم. حالا اگر همش هم اصطکاک بود آدم غصه نمیخوره که تازه شدی اسپایدر من. لطفا نگید که تو ام به خاطر عرق دستت غصه نخور و یه فایده براش پیدا کن چون جز جمع کردن نمک رو سطوح وسائلم و کم شدن آب بدنم و لیز شدن همه چیز و ناتوانی جنسی بله ناتوانی جنسی در دست زدن به شریک جنسیت چون خیس میشه و همچنین خیس شدن دست بقیه وقتی با من دست میدند و نتیجتا دست ندادن با آدم های رودروایسی دار و خارج شدن یه مقدار سم از بدنم، واقعا کار دیگه ای نمیکنه. شما توی اینا فایده دیدید ؟ هنوز هم نمیتونید مصائب من رو به خاطر همین عرق درک کنید. تصور کنید دست به سگ و گربه و پرنده و چرنده بزنی کف دستتون با پشم یا پر اون موجود پوشیده بشه در حالی که خیس هم هست. برای همین خواستم ولا بیاد پیشم. ولا تنها کسیه که میتونه پیشم بمونه. اون مو یا پشم یا پر نداره و اصلا چیزیش به بدن من نمیچسبه و خیسی دستای منم براش اهمیت نداره . ولا تنها کسیه که میتونم جلوش هیچوقت نگران هیچی نباشم. نگران لحظه خداحافظی یا سلام نباشم چون اصلا مجبور نیستم باهاش دست بدم و اگرم بهش دست بزنم خیسی دستای منو متوجه نمیشه. همین که ولا تنها دوستِ خودیِ منه باعث شده نذارم به هیچ قیمتی از پیشم بره. هرجور شده حتی اگه نیشم بزنه، اگر گازم بگیره، اگر حتی مجبور شم بذارم نیشم بزنه،به هر قیمتی نگهش میدارم. من ولا رو دوست دارم. بیشتر از خودش. برای خودم.وقتی میبینمش چشمم روشن میشه. رو پوست شفافش کف دستمو میبینم که بدون ترس از عرق داره به بدن صافش نزدیک میشه. من معتاد دیدن اون صحنه ام. حالا شما بگین اگر حسی که بهش دارم دوست داشتن نیست،چیه ؟ دوست داشتن واقعی من همینه.

S02: E01: V E L L A

لطفا موزیک رو گوش کنید. چون چه بخواین چه نخواین این موزیک صدای این متنه.

رضا ناصری ( پیشرو)
دیوونه ۲
...

وِلا چیزایی رو میدید و میفهمید که من نمیتونستم .ساعت ماشین 11:23 بود ولی باید دو ساعت اضافه کنی و بعد بیست دقیقه کم کنی تا ساعت واقعی رو نشون بده.یک بار هم ولا گفت خوب یک ساعت و چهل دقیقه اضافه کن ولی فکر کردم راحت تره که همون دوساعت اضافه کنم و بعد بیست دقیقه کم کنم . به ولا اعتماد داشتم ولی خوب این سلیقه ایه دیگه. جلوی کافه توی ماشین نشسته بودیم که از وایرلس مجانی اونجا استفا کنیم. من هرچی میخواستم دانلود کردم و اصلا احساس شرم نداشتم همونطور که ولا نداشت. و بعد نمیدونم چرا درباره حافظه حرف زدیم . اینکه یک نفر هرجوری که تربیت بشه، این یک جایی در ضمیر و حافظه اونه. یه جایی تو مغز اونه طبیعتا.خوب اگر اون قسمتِ ضمیر و حافظه یه مقدار خراب بشن و کم کم فراموشی بگیری یعنی به هر دلیلی یادت بره چطور حتی رفتار کنی، به مشکل میخوری. ولی اگر آدمی باشی که زود یاد بگیری، میتونی دوباره فرایند تربیت شدن رو شروع کنی. خوب این ممکنه ؟  من نمیتونم با قاطعیت بگم ولی ولا مطمئنه و میگه این یه چیز خیلی طبیعی و منطقیه و توجیهاتی میکنه که برای خودش منطقی و قابل قبوله. منم به اون اعتماد دارم . باید یه چیزی رو درباره ولا بهتون بگم. به نظر ولا مهم نیست که از چه توجیهی برای القای یک چیزی که مطمئن است درست است، استفاده کند. برای اون خواستش مهمه. ولی من بهش اعتماد دارم. اعتماد نه. من با اینجور اسم گذاری برای انواع روابط بین آدم ها موافق نیستم. در واقع هدف ما در نهایت یکیه و در هر لحظه خواست اون خواست منه و خوب لابد اون بیشتر میفهمه چون تاحالا هرکار کرده نتیجه دلخواهش  اش رو دیده.
"من یه دونه اسلحه میخوام باید با دنیا تسویه کنم
باید برگردم به اصلی خودم
باید بکشم مارای زنگی دورمو
بدم میاد از تصویر خودم از مست دیده شدن از دستگیره شدن
از تسویه شدن از برچیده شدن
از سنجیده شدن از قصد دیده شدن
دیگه نمیخوام نادون باشم دوست دارم تو بارون پاشم
کیا دنیای آروم دارن
کیا مثل من طاعون دارن
کیا مثل من آشوب دارن کدوم احمقایی چارچوب دارن
کیا مثل من خواب دوست دارن
کیا مثل من کابوس دارن
کیا دلهای رنگی دارن اما واسه بقیه مثل ته سیگارن
کیا دلهای سنگی دارن کیا
با خدا موندن و مشتی وارن
کیا حالت منگی دارن کدوم احمقا دلتنگی دارن
کیا مثل من بیمارن توی در دیوارن
مثل مرد میبازن"
خوب وقتی بهش فکر میکنید اینو هم یادتون باشه که اگر شکست بخورید فقط دو تا راه برای توجیه شکستتون هست که یکیش واقعا خجالت آور و احمقانه است و کاملا شکست شما رو انکار میکنه ولی اون راه دیگه به شما اجازه میده باز هم ادامه بدید و همون شکست رو به پیروزی تبدیل کنید. بودن توی این مسیر انقدر لذت بخشه که نمیخوام هیچکسی پاشو تو این مسیر بذاره و عیش منو خراب کنه ولی خوب نمیشه از این راه انحصارا برای رسیدن به اهداف خودمون استفاده کنیم بنابراین پذیرفتیم که دیگران هم هستند و باهاشون بازی میکنیم تا لااقل تفریح کنیم. توی این دنیا فقط میشه تفریح کرد.بعدا کاملا توضیح میدم که چرا توی این دنیا، انگار وظیفه ماست که تفریح کنیم. البته تا تفریح مورد علاقه شما چی باشه.

راه اول : فکر کنید شما آدم خوب و آگاهی بودید ولی خوب فقط به خاطر اعتماد نا به جا در یک موقعیت، سرتان کلاه رفته یا از شما سو استفاده شده. و تقصیر رو کلا بندازید سر یه چیز مبهمی به اسم اعتماد. "نمیخوام خیلی حرف بزنم ولی آخه تاحالا به اعتماد فکر کردین ؟ میتونین هروقت پرسیدن اعتماد یعنی چی فی الفور جواب کامل و قانع کننده و جامعی بدید ؟ نه دیگه. نه. چون اعتماد واقعا یه جیز مبهمه و هر تفسیر دلخواهی ازش ممکنه . کی اینارو درست کرده ؟ ببخشید ."

راه دوم: نگاه کنید. ببنید چه خبره شده. همین. هر خبری شده باشه این خبر مقدمه یه خبر دیگه است، بگردید یه خبر جدید خوب پیدا کنید. یعنی بسنجید که چه اتفاقی افتاده. وِلا من رو خوب درک میکنه. اون خودش این شکلی فکر میکنه.ساده اگر بخوام بگم: شما اگر بتوانید تحلیل کنید در واقع پیش بینی میکنید و اگر پیش کنی کنید اون پیش بینی شما حتما محقق میشه اگر و فقط اگر شرایطش فراهم شه که خوب چه تفریحی سرگرم کننده تر از اینکه بشینی شرایط اتفاقی که به دست دیگران میوفته رو فراهم کنی تا از اون شرایط نهایت استفاده رو ببری؟ فکرمیکنم الان  با من و ولا بیشتر آشنا شدید. ما شرایط هرچیزی رو که بخوایم فراهم میکنیم و از این راه، هم تفریح میکنیم، هم، جدی میگم، حتما اگر خدایی به هر شکلی وجود داشته باشه ما رو تحسین میکنه. ما داوطلبانه برای خداوند کار میکنیم و اون تو این بازی به ما پول یا هرچیزی که نیاز داشته باشیم میده.
باید یه چیز دیگه رو توضیح بدم. خداوند به ما لطف نمیکنه. در واقع، روش تجارت با خدا این شکلیه. اصولا خداوند از هرچیزی لذت ببره شرایط ادامه اون رو فراهم میکنه و این کاریه که اون میکنه. کار ما کمک کردن به خدا نیست ، ما با اون تجارت میکنیم یا بهتر بگم، ما در جهت اون و برای خودمون کار میکنیم.

"این دیوونه وجدان داشت
این دیوونه عشق داشت
این دیوونه، اسم داشت
اما شده شیطان
این دیوونه ایکاش , این دیوونه ای جان
این دیوونه پیک باز , بریز بکن عشق باش"

قانون

 من وظیفه ام و اساسا دلمشغولیم مجازات کردن بقیه نیست. اهمیت نمیدم اصلا من. آزادانه و مصمم و به راحتی، خودم هستم. 

داستان آخر

نه جبر است و نه اختیار، بلکه امری بین این دو است
"جعفر صادق"


هنر من این است که از جبر، اختیار میسازم.




"اما چه کنم که رسم موران اینست
ران ملخی نزد سلیمان بردن"

به اتفاق هایی که هر روز میوفتند دقت میکنید ؟ مثل دومینو سلسله وار اتفاقاتی میوفتند هر روز که حتی اگر تکراری هم باشند میتوانند دلایل متفاوتی برای رخ دادن و متولد شدن داشته باشند.مثل یک ماشین که روش فکر کردن خودش رو داره، من هم روش فکر کردن خودم رو دارم.من نمیتونم مثل بقیه فکر کنم. یعنی فکر کنم که چون مورد الف اتفاق افتاده پس میدهد: مورد ب.
من همیشه مورد ب رو بررسی میکنم و بهترین مورد آ که منفعتش برای خودم بیشتره رو پیدا میکنم. و این برای من ساده تر از اونیه که بخوام رابطه علت و معمولی ( به ترتیب زمان وقوع) بین ابتدا آ و سپس ب را که فقط یکی است و قبلا اتفاق افتاده را استنتاج کنم. من نتیجه نمیگیرم نتیجه میسازم و این جواب میده. کافیه بتونید به هرکس که طرف شما یا مخاطب شماست بقبولانید که "مهندسی معکوس" شما کاملا منطقی و "شدنی" است. اگر تعجب کردند بذار بکنند. کار من همینه. که تعجب رو ببینم. که شگفتی رو ببینم. شگفتی خودم.اونا فکر میکنند من دیوانه ام یا دروغ میگم، خودم که میدونم دارم چیکار میکنم. دارم بازی میکنم.
این بازی منه و این راه زندگی من و اونا نمیتونن تو چشمام نگاه کنن و به روم بیارن در حالی که شاید میدونن.
اصلا بذارید اینطور بگم که من اصلا دلم میخواد کاری کنم همه بفهمن دارن رُل منو بازی میکنند. مثل یک کارگردان. هدفم چیه ؟ هدف یک کارگردان چیه ؟ فیلمی بسازه بزرگ، باشکوه، واقعی. فیلمی که همه رل های منو بازی کنند و بدونند که دارن برای من بازی میکنن. این هدف بزرگ منه و این بازی رو شروع کردم. بازی رو شروع کردم حتی نزدیک خودم. چون این آتیش ممکنه پای خودمو هم بگیره. ولی بالاخره باید شروع میشد. نمیتونستم همه عمرم رو به فکر کردن و نقشه ریختن بگذرونم. خنده داره که از دید خودم این هم یک نتیجه معکوس از کل زندگیه که حالا داره واقعی میشه. میبنید ؟ واقعیش کردم. بله کار میکنه و بهش افتخار میکنم. همه اون داستان های قبلی چیزی بود که برای ساختن فیلم سورآل خوبه ولی برای ارضای ذهن من هم خوبه. من باید بتونم به این شکل هم به قضایا نگاه کنم. چون وقتی به هر اتفاقی به چشم یه نشونه نگاه کنی واقعا چیزهایی ازشون یاد میگیری. واقعا تابلو های راهنمای من شدند و بله! کار میکنند.کافیه باور داشته باشید. قبلا گفتم که من قبلا خودم رو شکل پذیر کردم و اون "صندوقچه پذیرفته های خودم" (1) رو صاحب شدم. من ارباب خودم شدم و باور دارم اگر کسی ارباب خودش باشه کل کائنات دست به دست هم میدهند تا به چیزی که برای آن ساخته شده برسد.لیاقت خودم را ثابت کرده ام. من حالا برنامه ای دارم برای زندگی و این کافیست تا از رکود و تکرار در امان بمانم. برنامه ای باور نکردی. یک کار نشدنی به من محول شده. اگر بخواهم جوری بگویم که فکر نکنید دیوانه شده ام یا مخدری مصرف کرده ام باید بگویم خودم این وظیفه را به خودم محول کرده ام ولی این یک تصمیم نیست. یک باور است. تمام این مدت تلاش کردم تا این از تصمیم به باورم تبدیل شود و الان هست و برای همین مینویسمش و هیچ زمانی انکارش نمیکنم چون هر زمانی بمیرم وظیفه ام را به حدی انجام داده ام هرچند به هدفم نرسیده باشم. فکر میکنم خداوند به قدری سخاوتمند باشد که مرا بپذیرد. من خواستم اشرف مخلوقاتش باشم و این فقط کلمه نیست، باورم است. پس با اعتبار خودم به درگاهش دعا میکنم، برای خودم.

اصل مطلب : چشم ایزدی

اصل مطلب اینکه راه اصلی رو پیدا کردم. یه راه برتر که هر سمتی بری توش اولین باشی. فهمیده ام بزرگ شدم و این حال خوبیه. احساس میکنم خودم رو شناختم و فهمیده ام تاحالا چیکار میکردم. همین.مسلط شدم به خودم و تونستم خودم رو کنترل کنم و فهمیدم از روش های بهتری میشود استفاده کرد. استفاده بهینه از هوش.
اینکه فکرت خودش عمل کنه و تو نتونی کنترلش کنی، هرچند با ذکاوت ولی باز اگه یه چشم هم داشت عالی تر میشد. یه چشم که بتونه ببینه بسنجه بعد خودشو خرج کنه.حالا من اون چشمم داره میبینه . ذهن دومم فعال شده. بیدار شده و تشنه است.

داستان اصلی

5:28 صبح


از قرارِ با خودم برگشته ام .حرفهایی بین ما رد و بدل شده، دیگه کمتر میتونم خودم رو قبل از رسیدن به اون به یاد بیارم.سفره عید من امسال به جای هفت سین که گاهی بود و گاهی نبود، هفت خوان داشت‌. هفت خوانم رو چیده ام گمون کنم. عیده. قبلا یه بطری آبجو که بیشتر شبیه بنزینه از اینجا خریده ام برای اینکه جشن مختصری بگیرم. نمیدونم چقدر به تحویل سال مونده میرم بیرون سیگار میکشم و به دریا نگاه میکنم و منتظر میشم موج ها نزدیک تر بشن.


"I'm Sorry Mama"  
was written by Marshall Mathers
Where's my snare?
I have no snare on my headphones
There you go
Yeah, yo, yo
منتظر رسیدن دریا بودم . به  هلزون ها و خرچنگ هایی که زیر لاک صدفی طرح دارشون قایم شدن نگاه میکردم.
آلارم گذاشته بودم. منتظر بودم. فکر کنم یه نخ علف هم کشیدم همون وسط اون جزیره سنگی بین حوضچه های کوچیک و بزرگ آب که هرچی میگذشت بزرگ تر میشدن و جزیره من کوچیک تر میشد ولی مهم نبود یه جایی همیشه پیدا میشد اونجا. هنوز دریا نرسیده بود کامل. یه کم دعا کردم. دعا نه اون دعایی که خدا و اینا، یه جور دیگه. به دلم نشسته ، راضی بودم از خواسته ام و حرفهایی که تو سرم زده بودم. یه نگاه به گوشیم کردم دیدم وقتشه.
I'm sorry momma
I never meant to hurt you
I never meant to make you cry, but tonight
I'm cleanin' out my closet, one more time
I said, I'm sorry momma
I never meant to hurt you
I never meant to make you cry, but tonight
I'm cleanin' out my closet


6:57 صبح.

دریا اومد. نشستم نگاه کردم کم کم آب میزد زیر جنازه نیمه جونش. هرچی بیشتر میگذشت دریا مشت های محکم تری میزد بهش. محمد صدام زد اولش به رو خودم نیاوردم بعد دوباره صدام زد انگار کار مهمی داره رومو برگردوندم دیدم خورشید شکل یه کره سه بعدی بزرگ که از داغی جلیز ولیز میکنه داره نگام میکنه. اولش ازش ترسیدم.داشتم اون قدرت ماورایی اش رو که با اون داره آب دریا رو میکشه سمت خودش حس میکردم . هر چی مد بیشتر میشد یه چیزی رو بیشتر احساس میکردم. داشتم اون نیرویی که داره دریا رو میکِشه تو سرم احساس میکردم. کم کم تو همه بدنم احساسش کردم. بعد یه دفعه رفت. همه چی عادی شد. حرکت خورشید توجه ام رو جلب کرد. چون از سطح دریا من یه معیار برای افق زمین داشتم بنابراین به چشم خویشتن میدیدم که جانم میرود.خیلی هم سریع دارد میرود. بعد فکرم مشغول شد یکی دو دقیقه طول کشید تا کامل تصور کردم ما چه وضعیتی داریم و چطور داریم دور خورشید حرکت میکنیم. همین که متوجه حرکت زمین شدم، یه حقیقت بزرگ یه دفعه یه چیزِ عادی شد. من، روی یه کره، تو یه دنیایی که نمیدونم کجاست، دور محور اون کره میچرخیدم و من و کره در واقع داریم دور اون ستاره داغ میچرخیم. اینا رو همه میدونن ولی چیزی که من میگم فرق داره.احساس کردم جزئی از کائناتم.محمد پرسید تو چه فکری ای ؟ یه دفعه حواسم پرت شد براش تعریف کردم همین حرکت خودمون به دور خورشید رو و یه کمم درباره زمان حرف زدیم بعد که ساکت شدیم باز من یادم افتاد به "اون". برگشتم نگاه کردم دیدم نیست. یه کم دقت کردم دیدم آب هنوز انقدر بالا نیومده که بتونه ببرتش ولی کامل روشو پوشونده. رفتم بالا سرش وقتی بالا سرش بودم فقط گل میدیدم و خزه و حلزون و آب . از اینکه دیگه نبود،حرص خوردم. کاش بود و هنوز داشت زیر دست و پای دریا له میشد. چند تا حلزون البته اگه بخوام دقیق بگم 11 تا انداختم همونجایی که بود. تا جاش بمونه. همه دوست دارن یه اثری ازشون بمونه.یه نشونی از اثرشون بمونه لااقل.

من معتقدم مردم لازم ندارن خیلی بدونن. زندگی مردم جمعیه. یعنی یه نفر آدم نیست که زندگی میکنه، یه جمع داره زندگی میکنه و هوشی هم باشه، هوش جمعیه. یعنی جمع برای حفاظت از خودش مثل یه آدم نسبتا معقول عمل میکنه . آقا عین یه ماهی تو یه دسته بزرگتر از همون ماهی.اون دسته واحد واقعا هماهنگ و عجیب رفتار میکنه. ماهی با شعوره ؟ نه ماهی باشعور نیست با یه کم شعور و به اشتراک گذاری خالصانه اون، میشه عضو یه دسته ماهی بشی که اون دسته باشعور به نظر میاد. خوب من اینو نمیخوام.من چه بخوام چه نخوام عضو هیچی نمیتونم بشم. از اول هم نمیتونستم.حالا با این کنار اومدم. راهشو پیدا کردم . رفتم بیرون جمع ایستادم و دیگه یه ماهی کوچیک نیستم که از دسته پیروی کنم. من بیرون ایستادم. یه فکری هم اینه که به جای دفاع از خودت بری با دشمنت حرف بزنی یه نفعش کار کنی اطلاعات بدی بهش مثلا. کی اهمیت میده به اون دسته ماهی احمقانه ؟ من جا و مکانشونو به کوسه ها میفروشم. کوچیک بودنم مهم نیست،ضعیف بودنم هم مهم نیست حتی لازم نیست آرواره قوی ای داشته باشم تا بتونم با کوسه ها کنار بیام. اصلا قرار نیست عضوی از اونا بشم. من برای خودم زندگی میکنم نه برای دسته ام، نه برای ترسم. تا وقتی چیزی تو چنته دارم و به درد کوسه ها میخوره من زندگی میکنم. این کار اصلا حقیرانه نیست. منطقیه. یه راه دیگه است. شرافتمندانه تر از عضو گله بودنه.
همه این چیزایی که تعریف کردم برمیگرده به این : داستان شماره یک

قبلا گفتم دو راه برای انتقال یه مفهوم هست.
یکی اینکه یه داستان جذاب براش بسازی و یکی دیگه اش هم اینه که تو چند جمله مختصر و مفید بیانش کنی.
شرایط در مورد من یه کم عجیب تره. من نمیتونم داستانی بسازم که هیچوقت اتفاق نیوفتاده.

Imma make you look so ridiculous now

برسد به دست خودم: safety first

یک فعل و انفعال شدید و متلاطم مثل  دریایی شدید الموج و خشمگین میان دو قطب خیر و شر من شکل میگیرد و زبانه میکشد و میسوزد و تقلا میکند و به حالتی عالی تر و نسبتا پایدار تری میرسد تا شخص واحدی شکل گیرد که من هستم. یک شخص برتر و دوم که تسلط کافی بر هر دو حالت دیگرم را دارد. من معمولا اواخر پاییز میآیم و تا اویل تابستان بیشتر دوام ندارم بنابراین این نوشته را برای خودم درایامی که نیستم مینویسم تا بیشتر کنار خودم باشم و به خودم کمک کنم تا بتواند من را هر بار بیشتر و بیشتر زنده نگه دارد تا زمانی که فقط من بمانم و احتمال شکستمان را کاهش دهم. غفلت ما باعث شده دیگران را بیش از حدی که سزاوار است آزار دهیم و متوجه خلائی عجیب شده ام میان آنچه هر بار هستم‌و‌نیستم و آنچه دیگران میبنند. همه چیز آنقدر جدی شده که دیگر نمیتوانم توجیهات خوبی برای کوچیکترین چیزها پیدا کنم.توجیهاتی که ابتدا خودم را قانع کند.بنابراین بهتر است تا زمانی که من کاملا مسلط نشده ام از برقراری ارتباط عاطفی یا هرنوع رابطه ای که میان یکی از شما دو "حالت" دیگرتنش ایجاد کند پرهیز شود تا منجر به عذابِ خاطر از شکستن و درگیری احساساتم و بروز حس ظلم بر "یکی مثل خودم" نشود. 
safety first

داستان شماره یک

دو تا راه برای انتقال یه مفهوم داریم . یکی اینکه اونو بگنجونیم تو یه داستان تاثیر گذار،  و یکی دیگه اینه که سر راست و مستقیم بتونی بگیش. مثلا میشه فیلم ساخت که، دنیا به پشم خر هم نمیارزه ولی همزمان میشه گفت: "سلام. دنیا به پشم خر هم نمیارزه.". بدون اینکه خودمون بخوایم ما  یه چیز مبهم و ناشناخته تو ذهنمون داریم که مثل یه نگهبان از صندوقچه "چیزهایی که پذیرفتی" محافظت میکنه.عین یه مار که محافظ یه گنجه. البته خودش فکر نمیکنه که این یه گنجه و باید ازش حفاظت کنه چون زندگیش به اون گنج بسته است یا هرچی،اون از گنج محافظت میکنه چون این وظیفه‌شه و در واقع کسب و کارش هم هست و احتمالا در ازای یه غذای لذیذ این کارو میکنه که خوب هرچی اون غذا لذیذ تر باشه،محافظت از  اون گنج هم با ارزش تر میشه. حالا اگر بخواین به صندقوچه‌ی پذیرفته های یه نفر دستبرد بزنین یا برعکس، چیزی توش بذارین، طبیعیه که شما اول باید با اون نگهبان مبارزه کنین . باید اون مارِ درونشو بکشی. اون وقت با هر دستبردی، با هر دستکاری ای، باور ها و چیزهایی که اون آدم پذیرفته تغییر میکنند.هرچی این صندوقچه خالی تر یا پر تر میشه، باور های عمیق تری از بین میرن یا باورهای عمیق تری به وجود میان.نکته اول: باورهایی که یه بار از بین رفتن، دیگه از بین رفتن و برگردوندنشون به این راحتیا نیست. وقتی یه بار دست زدی به بخاری، دیگه نمیزنی. خوب مگر اینکه همین باور رو هم ازت بگیرن که:"بخاری دستت رو میسوزونه."
نکته دوم : باور ها یا همون گنجهایی که زودتر تو صندوقچه گذاشته بشن و پایین تر باشن، سخت تر دزدیده میشن.
فکر نکنید منظورم از این مار و نگهبان و گنج و این داستانا، فقط همون حس لجاجت با خودته وقتی میبنی چیزی که تاحالا فکر میکردی درسته، غلطه ولی عمرا قبول نمیکنی که غلطه و حتی دیوانه میشی و اینا. اون ماری که من میگم این چیزا پیشش فقط چند تا کلمه است. توی اون صندوق، نزدیکای تهش یه جورایی، یه چیز خیلی مهم محافظت میشه. سامتیگ اسپشال. چیه؟ باور کنید دروغ نمیگم ولی اون یه پاکت نامه است که توش مشخصات شما رو نوشتن. کاغذ گارانتی شماست.
اینکه چطور میشه اون مار رو کشت؟ به اینکه چقدر اون آدم باهوشه ربط داره. البته هوش کلمه خوبی نیست، یه چیزی کلی تر از هوش،اینکه بدونی باهوشی، خودآگاهی.خودآگاهی غریزه محتاط بودنو ازت میگیره. وقتی میگم اون غریزه رو میگیره منظورم اینه که واقعا میگیره و حذفش میکنه. عین کامپیوتری که یه برنامه از روش پاک بشه.واقعا احمقانه است باز هم از اون کامپیوتر بخوایم کاری رو انجام بده که قبلا با داشتن اون برنامه میتونست انجام بده. خوب یه سری احمق هم این وسط هستن که برای اون کامپیوتر ابراز نگرانی میکنن و فکر میکنن حسابی احمق شده و داره دستی دستی خودشو بدبخت میکنه و سعی میکنن به روش های مختلف بهش بگن تلاش کن. یه کارناوال حماقت راه میندازن. یه مشت آدم که ماسک صورتِ یه آدمِ "آگاه کل" رو زدند و یه جوری میرقصن که انگار دارن سعی میکنن مثل آدمی باشن که به خاطر اینکه خیلی داناست به کسی که میخواد خودشو بکشه میگه : " اگر خودتو بکشی میمیری بدبخت. اصلا اینومیدونستی ؟". حماقت.حماقت.حماقت. فکر میکنم اساسا تو نامه ذهن اونا ذکر کرده باشن که " بهره هوشی:پایین."
داشتم میگفتم خودآگاهی غریزه محتاط بودنو میگیره. منظورم اینه که وقتی بدونی اساسا چی هستی و کجای کاری، دیگه تو محافظت از خودت وسواس نداری. تازه این اول راهیه که هرجور، هرجا، خوب یا بد، بهشت یا جهنم،هرجا ختم بشه اسمش راه شجاعته. برای کشتن اون مار اول از همه باید تو هم شجاع باشی. این چیزی بود که میخواستم بگم، درباره اینکه چجوری میشه اون مار رو کشت. اینکه باور های بقیه رو عوض کنی و به آدمی که میخوای تبدیلش کنی، در واقع اون مار رو بکشی و اون پاکت نامه رو برداری و مشخصاتش رو هر جور که میخوای باشه، بنویسی، واقعا مفیده ولی آسون تر اینه که تا جایی که میشه، نه خیلی، بیخیال بقیه بشی و هرجور که خودت میدونی مثلا محترمانه از اون مار سگ پدر بخوای وا بده یا بیوفتی به جونش و بکشیش، بستگی به قدرت دیپلماسیت داره، خودت خودت رو یه جورایی تطابق بدی.مثلا فکر کنین اون کامپیوتر در کثری از ثانیه میفهمه برنامه ای برای پخش فیلمِ مورد نظر، روش نصب نیست بنابراین بدون اینکه غصه بخوره یا نگران بشه یا بقیه بهش بگن تلاش کن تلاش کن،خودش فورا یه برنامه روی خودش نصب میکنه. فقط ممکنه نصب شدن برنامه یه کم طول بکشه.یا ممکنه اصلا یه برنامه نصب کنه که هیچ وقت دیگه کسی به فکر نگاه کردن فیلم با این کامپیوتر نره.اینجوری شکل رو حل میکنه و همه چی ختم به خیر میشه.عین اینه که خودت رو هک کنی. اینکه خودت رو هک کنی منطقیه نه ؟ اینکه خودت ارباب خودت باشی ؟ خوبه نیست ؟ میدونین چرا گوشی های اندرویدی رو روت میکنن ؟ اصلا میدونین روت کردن یعنی چی ؟ یعنی گوشی رو هک میکنن و سطح دسترسی و اجازه دخل و تصرفت تو فایل های سیستم عامل اندروید رو بهت میدن. روت یعنی ریشه. یعنی دسترسی ریشه ای و عمیق به همه چی. گوشی رو روت میکنن تا ارباب گوشی خودشون باشن تا هرکار بخوان بتونن باهاش بکنن . به همین سادگی. بعد این حماقت نیست که ما گوشی هامونو روت کنیم ولی خودمون رو نه ؟ ذلالت یعنی همین. ذلالت و حماقت پیوند عمیقی با هم دارن. به این خاطره که میگم هرکی احمقه حقشه.حالا اینا اصلا مهم نیست یه لحظه احساستی شدم. ولی هنوز واقعا نمدونین چطور باید اون مار رو کشت. اصلا ماری نیست که شما اونو بکشین. یه حکومت خیلی خودکامه اون پایین حکم میکنه، یه نظم خیلی پیچیده، یه حالت منظم رو نمیشه کشت، باید به همش زد. برای این کار باید به هر تعداد که لازمه عوامل و اجزای این نظم رو از بین ببریم تا به یه بی نظمی پایدار برسیم. در واقع مثل یه بازیه. عین شطرنجه ولی خیلی دلنشن تر از شطرنجه. چون بازی باید منعطف باشه باید بشه یه چیزایی رو دستکاری کرد.اون وقت اون آدم یه تیکه گوشته تو دست شما.اینکه چجوری اجزای این نظم رو از بین ببریم سادست. حداقل عملیه.مثلا یکی باور داره زندگی خیلی شیرین و خوبه کافیه بدون اینکه متوجه بشه درگیر یه زندگی سیاه و نکبتش کنی تا باورش از زندگی رو عوض کنی اگر خودت هم همین باور رو داری کافیه ببینی چرا و کی گذاشته شده تو صندوق چیزهایی که پذیرفتی و دقیقا همون شرایط رو برای قربانی هم پیاده کنی. البته کیفیت اینکار به این بستگی داره که چیزی که میچینی تو ذهنش چقدر منطقیه و مطمئن شی یه دفعه نریزه. نریزه تو صندوق چه چیزاهایی که پذیرفته و احتمالا روی بقیه باور های اون تاثیر بذاره و برای حرکت احتمالی بعدی شما مشکل ایجاد کنه . چون اساسا کسی که به این مرحله میرسه دیگه مرده حساب میشه و خودش زیاد مهم نیست . یعنی سلامتی افکارش برامون اهمیت نداره. برای من نداره حداقل.
اون چیزی که برای من مهمه اینه که خودمو چجوری قانع کنم. میخوام بزرگترین فریب تاریخ رو به خودم بزنم. فریبی که باعث میشه فکر کنم خودش باعث سعادت من میشه. همیشه. یه فکر جاری و زنده.زمان رو حذف میکنم و همه چی رو تو یه لحظه به بهترین شکل میچینم تا برای همیشه ادامه داشته باشه.این چیز انقدر در من قویه که همین حالا که آگاهانه دارم میگم یه فریبه، باورم هم میشه و واقعا فریب میخورم.ولی این کافی نیست. اساس زندگی ما انقدر پوچه که از اول ما رو همراه با یه فریب بزرگ آفریدن. یه باورِ استوک.ذات یا هرچی که بهش بگی.نهاد هرکس بعد ما یعنی همه کسایی که مثل من فکر میکنن همه تلاشمونو میکنیم تا با این فریب مبارزه کنیم و خودمون اختیار خودمون رو دست بگیریم و در نهایت، کمال مسخره ما اونجاست که اختیار رو به خودمون میدیم که خودمونوفریب بزنیم . سیستم عامل خودمونو رو خودمون نصب کنیم.اینو جشن میگیریم.وقتی فکر کنی فریب خوردی ولی نه یه فریب احمقانه، فریب خودتو خوردی.، تازه آروم میشی.
مثل اینه که بگی خوب یارو سر من کلاه گذاشت ولی انقدر با مهارت بود که من اصلا متوجه نمیشدم هرچقدر هم باهوش میبودم.خوب این به خاطر یکی دیگه از مشخصه های انسانه که تو اون پاکت نوشته شده.حتی میتونم بهتون توضیح بدم که دقیقا چه فرایندی رخ میده ولی واقعا دیگه بی ربط میشه. البته خیلی ها به همین پیشرفت مسخره ما هم نمیرسن و این واقعا غمگینه. من هم باورهای خودمو دارم. ولی حداقلش میدونین چیه ؟ اینه که من دیگه یه مفهوم قومیتی نیستم. رفتار های من ناشی از فرهنگ من نیست.من یه چیزی بالای این این هرمم.این اون فریبیه که دوست دارم به خودم بزنم. این اون باوریه که میخوام بذارم تو سرم ولی سخته. ولی اینکارو میکنم.
همونطور که گفتم دو راه برای بیان یه مفهوم وجود داره . یکی دو خط اول این متن و اون یکی هم ادامه اون که خوندید.
البته باور کنید شما مجبور نیستید این متن رو بخونید.

لزوم وجود خدا - خدا ثابت میکند که هست.

 در آغاز کلمه بود، کلمه با خدا بود، کلمه خود خدا بود  
1انجیل یوحنا ، باب

چرا مجازات رسمی برای هر جرمی بعد از اعدام که گرفتن زندگیه،زندانه ؟ چرا از ابتدای تاریخ تمدنی که میشناسیم تاحالا زندان مجازات عرفه ؟ چون آدم از ترسش اهلی میشه تا جمع و اجتماع رو ازش نگیرن ؟ چرا حبس شدن انقدر برای آدم دردناک و آزار دهنده است ؟ چرا مثلا فقط 50 سال محرومیت از آمیزش جنسی یا معادل اعدامش، محرومیت دائم از آمیزش جنسی مجازات رسمی ( اما در آزادی کامل ) نیست ؟ رسمی یعنی عرف و جا افتاده. چرا حبس و زندان انفرادی فقط آدم رو میترسونه و به خاطرش حاضره اهلی شه ؟ چون زندان، البته به معنای معروف و تاریخی اون، هم جمع رو میگیره هم آمیزش جنسی رو. یعنی میخوام بگم یه چیزی تو ما وجود داره، فرای خودآگاهی و درکِ برخطِ ( آنلاین) ما. یه چیز واحدی که در نهاد و ضمیر همه ما هست، یک یکتا که در تک تک ما وجود جدا گانه ای دارد. وظیفه ی این همینه که تو رو رام کنه تا خطا نری، تا مشکلی برات پیش نیاد، تا در نهایت بتونی در آرامش تولید مثل کنی و منتقلش کنی و این چیز انقدر هوشمندانه عمل میکنه که درکش برای آدم مشکله . هماهنگ و هوشمند خودشو کنترل میکنه . میتونیم با بررسی رفتارش بشناسیمش . در همه چیز هست حتی در موجودات بی جان . حتی در خاک، در زمین، در کهکشان ، به بزرگی همه جهانی ست که ما میشناسیم و نمیشناسیم. غریزه نیست ، غریزه ابزار کار اوست. همان چیزیست که به خاطرش حباب گرد است، همان چیزیست که به خارش هر کنشی واکنشی مناسب در جهت خلاف آن کنش دارد. تعادل. تعادل جوهر همه چیز است. تعادل اسیر زندگی نیست و زنده است،محدود به زمان نیست، تعادل یک وجود مطلق است. که محدود به هیچ چیز نیست و به هر آنچه بگوید باش، میشود.میل به تعادل باعث شد زمین جایی قرار بگیره که حیات در اون به وجود بیاد. روند ادامه تعادل موجودات پیچیده تری خلق کرد تا بتونند مثل یک گاوصندوق، از آن که در درونشان است محافظت کرده و ادامه اش دهند. در واقع متضمن وجودش شوند. پس تا جهان به هر تعریفی از آن هست او هم هست و او هست چون جهان است و از ازل بوده و تا ابد هست. تعادل پاسخ من است. عادل حداقل، صفت خداست. و ما بنده تعادلیم. بندگی کردن بهترین کاریست که میتوانیم برایش بکنیم. ذاتش به جهت خلقت ما بوده و ما از اوییم. لزوم خلقت ما، خودمان هستیم چون حاصل تعادلیم و در ذات تعادل، با تعادل مشترکیم. پس خودمان متضمن وجود خودمانیم و در کل، وجود تعادل، متضمن خود تعادل است یا راحت تر بگویم وجود خدا متضمن وجود خداست. پس اگر به تعادل ایمان داشته باشیم ناچارا و الزاما به چیزی که تعریفِ خداست ایمان داریم.و این یک حقیقت است. ایمان معنی اش همین است.  از کجا معلوم بعد از مرگ و در مرحله بعدیِ وجود او، شاید، آنچه "من" رو معنا میبخشد و من و شمایی که هرکدام جزئی از کل و متمایزیم، در مقامی بالا تر و شامخ تری هلول نکنیم و نهایتَ این ادامه روند تعادل ، هلول ما در ذات خودش و در خود تعادل باشد ؟ فکر میکنم خدا را پیدا کرده باشم. اون همینجاست، همه جا. در هر چیزی. 

آینه شکستن

من در خلوتم مینشینم و یک جای شلوغ را میبینم . 

چند وقته احساس میکنم آرزهام دیگه اون مقام مقدس خودشونو ندارن اصلا دیگه. اون دنیایی که تا پارسال داشتم از بین رفته . اون آرزوی زندگی تو طبقه سوم یه آپارتمان شیک تو اصفهان که بری تو بالکنش ، زاینده رو نگاه کنی سیگار بکشی جاشو داده به یه مکعب بتونی امن تو یه جای خطرناک مثل جنگل یا خارج از جو یا هرجا که وضعیت جوی خیلی بده ولی هیچ آسیبی از بیرون به من نمیرسه و برق و اینترنت و غذا و همه چی همیشه تامینه . یه کاناپه یا تختی هم که بشه روش لش کرد . خوب واقعا نمیدونم توقعم از خودم کم شده یا سلیقه ام تغییر کرده ولی خب همه ما بارها تو این شرایط قرار گرفتیم که نمیدونم سلیقه مون داره انتخاب میکنه یا توقعی که از خودمون داریم . داره 23 سالم میشه و هنوز تصمیم واقعی ای نگرفتم هیچ ، تو اینکه برای چی تصمیم بگیرم هم شک دارم . وضعیت زندگیم یه جوریه که تو نوت پد هم خجالت میکشم بنویسمش . واقعا باورم شده دیگه عرضه ام از تقاضام کمتره . ولی واقعا یه کلبه چوبی فوق امن یا یه اتاق تو یه جای خطرناک مثلا تو جنگل وسط شکارا و شکارچیا یا یه جایی وسط طوفان و تگرگ  و سیل و بدبختی که مجهز باشه و غذا و همه چی هم تامین باشه و در شرایط مطلوب تری یکی دو تا از بهترین دوستاتون هم باشن و دائما فیلم و سریال نگاه کنیم و حرف بزنیم  و بگیم بخندیم و بقیه آدمای اضافه ای که هر روز میبینیم رو دیگه نبینیم و خودمون باشیم و خودمون ، در امنیت کامل ، ایده‌آل تر از طبقه سوم آپارتمانِ بر زاینده رود تو اصفهان نیست ؟ 

تبهکار 1

من نه مهربونم ، نه دلسوزنم ، نه عاطفه رو میفهمم . ولی وجدان دارم . وجدانم خودمم . همه ناراحتیامم از شکست های خودمه نه رفت و آمد بقیه یا هر چیزی که تهش به احساس آدم برمیگرده . من در نهایت خودخواهی فقط خودم رو میبینم و برای رسیدن به موفقیت لحظه ای و خوشحالی و ارضای خودم حتی خودمم زیرپا میذارم . و این اون چیزیه که منو زجر میده . همه این سالها لازم بود تا اینو بفهمم . اگر از اول بهم دروغ نمیگفتن درباره انسانیت و چرندیاتی از این قبیل . ولی حالا واقعیت رو میدونم . حالا میتونم ذهن تبهکارم رو به کار بندازم نه برای انتقام ، نه برای ارضای حس خشونت طلبی یا همچین چیزی و نه برای اینکه مریضم . فقط برای اینکه من میدونم بهای رسیدن به آرامش خودم، زندگی بی اهمیت همه احمقاییه که هنوز واقعیت رو نمیدونن . انگار برنامه ریختن روشون که اسم همه این موقعیت های خوب و آرامش بخش و خودخواهی ها رو بذارن عشق ، عاطفه ، محبت ، انسانیت ، هم نوع دوستی .
هیچ اهمیتی برای زندگی اینججور انسان ها قائل نیستم. واقعا نیستم . و همین آزادی من برخلاف بقیه به من یه قدرت عجیب و قابل درک تصمیم گیری میده . لااقل قابل درک برای خودم . که کیا رو میشه زیر پا گذاشت و کیا رو باید دستشون رو گرفت .
نمیخوام بگم من برترم فقط میخوام بگم من اینم . همه اینایی که گفتم چیزیه که هستم . همیشه بودم.

به احترام قاضی از جای خود بلند شوید

همیشه به این فکر میکنم که چی بنویسم تا وقتی دوباره میخونمش لذت ببرم از کلمه هایی که کنار هم چیدم . چون تنها چیزی که دارم همینه . چه خوب چه بد ، من میتونم بنویسم . 
من هنوز نمیدونم چی ام و همیشه منتظر روزی ام که بفهمم چی ام و بعد شروع کنم به زندگی کردن . برای اینکه بفهمم کی بودم تاحالا باید بنویسش . 
تولد و کدوم مدرسه درس خوندن و کارایی که همه میکنن که هیچی . میمونه یه کارایی که فقط خودت کردی تا بفهمی کی ای ؟ چی ای ؟
من هنوز هیچی نیستم و به نظرم اصلا مهم نیست و گور بابای هرکی گفته باید یه چیزی باشی . 
من نه خوشحالم که هیچی نیستم نه ناراحت . اگه بذارن به حال خودم هیچی نباشم واقعا ناراحت نیستم . 
تنها چیزی که ناراحتت میکنه اینه که بقیه نمیذارن تو هیچی بمونی و هیچی بودنت لذت ببری . 
همینه که هرچی ام بشی و بتونی ١٠ صفحه درباره خودت بنویسی همش به خاطر جاج کردن بقیه است . وگرنه واقعا چه اهمیتی داره چیکار کنی ؟ کی یا چی رو جدی گرفتی که میخوای تلاش کنی ؟ تنها چیزی که جدیش گرفتیم قضاوت بقیه است . 

شرایط



زندگی نه با ما میجنگه که قرار باشه تسلیمش بشیم نه دوست ماست که بهش لبخند بزنیم و نه هر تعبیر دیگه ای . زندگی شرایط موجوده و این ترسناک تر از اینه که دشمنت باشه . ولی نه میدون جنگه که پیروز بشیم یا شکست بخوریم نه انقدر طولانیه که فکر کنیم چیه . زندگی همینه و ما الان داریم زندگی میکنیم . شرایط برای ما شاید خوب نیست یا شاید تو یه مقطعی خوب بوده و الان بده . ولی طعم زندگی همینه . حتی طعم تلخش بهت میگه زنده ای و زندگی میکنی . تو بدترین شرایط خواستم تموم بشه نه اینکه تسلیم بشم یا خودم رو شکست خورده بدونم ، فقط خواستم تموم بشه. ولی همیشه یه چیزی جلو آدمو میگیره . تا الان جلو منو گرفته و من هنوز دارم زندگی میکنم . نه به این دلیل که باور ندارم زندگی شمشیر کشیده روم یا زندگی یه فرصته که کافیه بهش لبخند بزنم . فقط به این خاطر هنوز زنده ام تا فقط یک بار هم که شده طعم شیرین زندگی رو بچشم ، اونجوری که میخوام زندگی کنم . تا دم مرگ منتظر اون لحظه میمونم . شاید دم مرگ این اتفاق بیوفته . شاید برای همین مادربزرگم وقتی مرد لبخند زد .

خالق

من را ساخت ، بی چهره ، بی هوش ، بی حس .
من را شنید ، بی صدا ، خداموش . 
من را دید ، تاریک ، سیاه . 
من را لمس کرد ، سرد ، سخت .
من را چشید ، آب . 
من را برگزید ، بی اراده ، بی قصد . 
و از عطرش به من زد .

سرده

شما رو نمیدونم منتها من یه جوری ام وقتی آهنگ گوش میدم بوی اونجایی که هستم رو یادم میمونه . حس و حالش اینکه چقدر گرم بوده چقدر سرد هم یادم میمونه . برا همین آهنگایی که قبلا گوش میدادم دیگه گوش میدم . یه آهنگایی دارم مال وقتی امید بود . هیچ وقت سراغشون نمیرم . آدم میترسه به خدا . مام یکیو داشتیم از اول اینجا نبودیم . از اینا گوش میداد من خوشم نمیومد نمیدونم چی شده حالا یه جاهاییش یادم میاد یه بویی میشنوم . بوی چوب خیس تو، بوی برف میاد خداشاهده . بوی موهاش میاد . داره میخنده بهم . صدای حرف زدنش میاد . یه آهنگ چقدر جا داره مگه ؟ یه ثانیه یه جایی به ما نگاه کرد ما اون دو تا چشم روشنشو دیدیم این تو ذهن ما موند . الان همون چشما زل دن بهم . آهنگا تصویری شدن . قبلا که فقط گوشمون درگیر بود خیلی بهتر بودیم . الان چشم و دل آدمو درگیر میکنن . لعنتی ها از سرم بیرین بیرون . نمیخوام برگردم به زمستون . من خیس میشم تو اون بارونا . میوفتم . منو بر نگردون به اون زمستون . منو برنگردون . کاری میکنن آدم دلش چیزیو بخواد که دیگه هیچوقت نیست . منو برنگردون .

 - سرده ، صبح زود ساعت 8 یکی بهم زنگ میزنه بیدارم میکنه . آسمون سفیده اون خیابون از دیشب هنوز تره . همه لباس گرم پوشیدن . سر کوچه ایستاده . چه چیزایی میبینم . شبه با 70 کیلومتر کوبیدیم اومدیم تا شب شده ، نور قرمز چراغ ماشینا . تو ماشین بخار گرفته . همین جاها کشته میشم .